باید زیبا زیست

باید گذر کرد و رفت، باید دید و دل نبست ، باید مهربان بود و فراموش کرد،باید سخاوتمندانه بدون چشمداشت بخشید ، باید زیبا زیست و زیبا رفت ، باید عاشق بود وعاشق ماند.

من بر تله ای از آرزوهایم ایستاده ام ودر حیرتم و در فراسوی دور آینده ام فقط به شیرینی خاطراتم فکر میکنم نه به تلخی ها و ناکامیها .آنقدر را ه بی هدف پیموده ام و آنقدر در این مسیر به سنگلاخها برخورد کرده ام و به طرف سرابها دویده ام که دیگر ... چه بسیار شاخه هایی را که با اشتیاق وامید پریده ام و دیگر رمقی برایم نمانده ... اینک زمان تصمیم است . میدانی که باید بروی ، میدانی که دیگر ماوایی برای ماندن نداری ، میدانی که دیگر شانه ای برای گریستن نیست و میدانی که با رفتنت خیلی چیزها سرو سامان میگیرد .میدانی که هر آنچه که باید بشنوی را شنیدی و فهمیدی و حس کردی و درعمق حادثه بوده ای نه در حاشیه آن...میدانی که اینک این تو هستی که باید دو دلی را ازخود دور سازی وتردید را کناربگذاری و اینک این تو هستی که باید تصمیم بگیری.

میدانم خیلی سخت است ولی باید تلاش کنی ،باید این اسب سرکش را رام کنی و مهارش را در دست گیری که تو را به هر سویی نکشاند.اینک زمان تصمیم گیریست ... من تنها ی تنها ایستاده ام فرارویم آینده ای مبهم و انتظاری تلخ و پشت سرم تمام خاطره های شیرین با هم بودن ها و درهم فرو رفتن ها و قهر کردن به دروغ واخم کردن به بازی ...از یک طرف دل کندن آنچه که امیدت به زندگی بود و از یک طرف دلدادگی و تعهد وفا ،از یک طرف راه طولانی و طرفی پای بی رمق،از یک طرف مسیر پر مخاطره و ازطرفی مجنونی و آوارگی ، یک طرف تمام عشقت و طرف دیگرتمام امیدت،یک طرف اشتیاق وصال و طرفی بیم فراق...وای خدای من چه کنم؟ باید چه کرد ؟باز هم اشک سریع و بی مهابا به استقبالت می آید و مسیر چهره ات را نمناک و هموار میسازد. ...ای اشک رهایم کن دیگر خسته شده ام ، نه اینک زمان تازیدن تو نیست ، ای اشک مجالی بده تا بهتر ببینم ، قدری صبر کن تا ماتی تصویر از بین برود ، تاملی کن تا پشت پنجره بارانی آینده ام را واضح تر ببینم . ای اشک ای دوست صمیمی که همیشه همراهم بودی و هرگاه شکستم و فرو ریختم مرا تنها نگذاشتی و به یاریم شتافتی،نه اینک به وجود نازنین تو نیازی نیست ، اینک نیازی به همراهی صمیمانه تو نیست میخواهم تنها باشم ، مرا قدری تنها بگذار تا شاید بتوانم تصمیم بگیرم...

اینک وقت عمل است نه نوشتن وسخن ، زود باش ، به خود آی ، کمی مکث هم جایز نیست ، قدری درنگ هم شاید درست نباشد، هر آنچه میخواستی بدانی را از لابه لای شاخ و برگ کلام فهمیدی ، دیگر چه میخواهی؟ میخواهی چه کنی؟ چه میخواهی بر سر خود بیاوری؟ ببین چه برسرچشمان نازنینت آورده ای ؟آیا دیگر زمانش فرا نرسیده است؟ آیا همین لحظه، لحظه غنیمت نیست؟ همه لحظه ها تنها ثروت عمر توست که بازگشتی در آن نیست ، پس چرا درنگ؟ چرا صبر؟ چرا تامل؟ چرا دودلی و تردید؟!!!... تک تک ثانیه ها هدیه ای است از جانب مهربانی که همیشه با تو بوده و همراه توست پس اینک هم باز توکل کن و تصمیم بگیر و شروع کن ، چیزی نمیشود فقط به یک جرعه شجاعت نیاز داری و قدری اراده و پشتکار. باید اقدام کنی که همه چیز به اراده وتصمیم تو استوار میشود تا خود را از حصار این پیله تنگ و تاریک برهانی و آسمان آبی را در برابر خود ببینی و شیرینی پرواز را تجربه کنی و آنروز خواهی فهمید که این همه اصرار و پافشاری و شتاب برای چه بود ه است ...بشتاب شاید فردایی برای رهایی و آزادی نباشد و همینک شروع کن . کلید پرواز در دستانت توست ،زود خود را از تارو پود این پیله رها کن تا بتوانی شیرینی پرواز را حس کنی،لمس کنی، درک کنی و در بیکرانگی به اوج شکوفایی خود برسی که چه بسا سختی ها ، لذت و شیرینی کامیابی را به همراه دارد پس بشتاب تا بتوانی خود را آزاد و رها ببینی که این حس قابل تحریر نیست و در قلم و زبان نمی گنجد که حس آزادی از هر حسی زیباتر و شیرین تر و دلچسب ترو مطبوع تر است شاید حسی شبیه سبکی پرواز  پر در نسیم خنک صبحگاهی کنارچشمه همیشه جاری... نمیدانم چون واقعا این حس قابل توصیف نیست.

از امروز میخواهم به تمام زیباییها بیاندیشم و فقط آنها را ببینم که میدانم متعلق به من است .ای همه زیباییم باز از تو به خاطر حضور مهربانت متشکرم

/ 4 نظر / 14 بازدید
نسیم وصل

سلامممممممم بر دوست عزیز به به که چه زیبا نوشتی و چه صمیمی این دست های خالی و ساده دخیلتان ما را فقط به رسم رفاقت دعا کنید عیدتان مبارک

علی رضا

سلام عید مبارک. طاعات قبول. خدا نگهدار

نسیم وصل

سلاممممممممممممم دوست عزیز خیلی خیلی لذت بردم نوشته های شما مثل مناجات میمونه....

نسیم وصل

خداوند در بهترین زمان برای ما نشانه ای میفرستد،این ما هستیم که گاهی اوقات نشانه ها را نمیبینیم...