خداوندا من از مرگ عاطفه میترسم .

خداوندا من از مرگ عاطفه میترسم .خالقا من از اعدام محبت در چشم این و آن بیمناکم.مولایم من از غل وزنجیرزیباییها و ارزشها هراسانم.بارالها از اینکه بندگانت را جلوه ای از تو ندانم و عشق بی انتهایت را از آنان دریغ دارم از خو خجلم .معبودا من تحمل شکنجه غرور و خرد شدن انسانیت در چشم آنها که دیدن و ندیدنشان یکسان است را تاب ندارم.محبوبا من از اینکه چون کبک سر در برف کنم و ندانم بر سر خواهر و برادرم ،همسایه ام و مسافرو رهگذر دیارم چه می آید بیمناکم.لطیفا من از عدم همدلی و مهربانی میترسم.متعالا من از کمرنگی ادراک در جمع بندگان خوبت زجر میکشم .مهربانا من از شکسته شدن بلور اشک در نظر بیگانگان(دوستی که نبیند نیزهمچون بیگانه است) بیزارم.معبودا من از اینکه ساده از غم و درد دیگران بگذرم و بی دلیل تنها سرمایه کسی را خاکستر کنم وحشت دارم.قادرا من از اینکه دستانم اشکی را از چشم یتیمی نزداید و چشمانم اشکی برای تنهایی و دلم دشت محبتی برای کویر دلی و دستانم گرمابخش دست یخ بسته ای نباشد، تشویش دارم .بارالها از اینکه ایمان دردی را تسکین ندهد و اشکی را مهربانانه پاک نکند و دست نیازمندی را بدون شکسته شدن غرورش سخاوتمندانه نفشرد هراسانم ...رحمانا از اینکه گرد و غبار غربت بر تن آدمیان فراموش شده بنشیند ناراحتم.خداوندا وقتی به فقدان مهر و محبت و سردی روزگارمی نگرم شاکی از اینم که چرا دریای دلم را پرازامواج عشق ومحبت آفریدی و نمیدانم چه کنم؟ مولایم من ساکن شهرایمان و کشوراسلامم .چرا اینگونه غریب و تنهایم؟!

بعضی شعرها زبان روح آدمیانند که در سکوت... تو که بارون توچشمامو می بینی، لحظه لحظه ها روکنارم میشینی، تو که مثل بارون آرومم می کنی ...و مثل یک غریبه درهمهمه آدمها به دنبال تو گم میشوم ...دنبال تو... دنبال تو...

 

/ 7 نظر / 17 بازدید
گیلدا

شاید خدا زمین و اسمان را به خاطر ادم هایی مهربان مثل شما سرپا نگه داشته است. شما که هنوز بارانی هستید.خدا خودش می گوید اسراری از افرینش دارد.[گل]

بهاره

سلام میدونی کم کم باید عادت کنی.به چی ؟ به مرگ عاطفه نترس یواش یواش برات عادی میشه میدونی یا شاید هم عادی نمیشه نمیدونم ولی در هرحال خودتو ناراحت نکن روزگاره با همه خوبی وخوشی وبدیش می گذرد وباید سفت ومحکم بایستیم وبه هدف اصلی برسیم نمی دونم !!!!!!!!؟؟؟؟؟؟؟؟

ولکانو

بگذار که بر شاخه این صبح دلاویز بنشینم و از عشق سرودی بسرایم آنگاه به صد شوق چو مرغان سبکبال پر گیرم ازین بام و به سوی تو بیایم خورشید از آن دور از آن قله پر برف آغوش کند باز همه مهر همه ناز سیمرغ طلایی پر و بالی است که چون من از لانه برون آمده دارد سر پرواز پرواز به آنجا که نشاط است و امیدست پرواز به آنجا که سرود است و سرور است آنجا که سراپای تو در روشنی صبح رویای شرابی است که در جام بلور است آنجا که سحر گونه گلگون تو در خواب از بوسه خورشید چون برگ گل ناز است آنجا که من از روزن هر اختر شبگرد چشمم به تماشا و تمنای تو باز است من نیز چو خورشید دلم زنده به عشق است راه دل خود را نتوانم که نپویم هر صبح در ایینه جادویی خورشید چون می نگرم او همه من من همه اویم او روشنی و گرمی بازار وجود است درسینه من نیز دلی گرم تر از اوست او یک سر آسوده به بالین ننهادست من نیز به سر می دوم اندر طلب دوست ما هر دو در این صبح طربناک بهاری از خلوت و خاموشی شب پا به فراریم ما هر دو در آغوش پر از مهر طبیعت با دیده جان محو تماشای بهاریم ما آتش افتاده به نیزار ملالیم ما عاشق نوریم و س

ولکانو

سلام باران عزیز شب بخیر ممنونم که اجابتی دوباره کردید و تشریف آوردید. از حضورتون سپاسگزارم[خجالت] پست زیبایی برشته تحریر در آوردی. ای کاش همه ما همین دغدغه ها را در وجودمون داشتیم. بخاطر همین موندیم بی کس و تنها[نگران]

بهار

هر كه خوبی كرد زجرش میدهند هر كه زشتی كرد اجرش میدهند باستان كاران تبانی كرده اند عشق را هم باستانی كرده اند هرچه انسانها طلایی تر شدند عشق ها هم مومیایی تر شدند اندك اندك عشق بازان كم شدند نسلی از بیگانگان آدم شدند آپم دوست عزیز