دردم درد بیکسی بود

دیشب از مسافرت برگشتم و چون خیلی خسته بودم هیچ کاری نکردم و خوابیدم ، راستش فقط غلت خوردم ،امروز صبح هم اومدم سراغ وبلاگم .. نمی دونم چرا دمقم و اصلا حوصله رفتن سرکارو ندارم .. .امروز میمونم توی خونه تا بازم فک کنم.اصولا ادم ها وقتی ا ز مسافرت بر میگردن باید اونقد شارژ شده باشن که ... ولی من خیلی ناراحتم که چرا اصلا برگشتم کاش میشد دیگه برنگردم.. بعضی وقتها که خیلی دلم میگیره ، میخوام همه چیزایی که توی دلمه رو بگم  ولی پشیمون میشم راستش فقط نمی خوام شرمنده شما دوستان عزیزی بشم که حضور سبزتونو توی کلبه تنهایی خودم حس میکنمو وبلاگاتون سرشار از امید و صفاست ولی خب منم ادمم دلم میگیره و دوس دارم دلتنگیامو بنویسم شاید هم تصمیم گرفتمو همشو نوشتم ...بازم نمیدونم. ..چون الان فقط تمام وجودم علامت سئواله و حس عجیب غربت ... 

در آن حالی که لذتی را با دیگری می‌بریم ، زیبائی‌یی را با دیگری می‌بینیم ، احساس اینکه آنچه را دراین لحظه‌ها در خویشتن خویش می‌یابیم ، آنگونه که اکنون هستیم ، همان است که او می‌یابد و همانگونه است که او هست ، بیگانگی را تسکین می‌دهد ، یکه بودن  را جبران می‌کند ، رنج « نیمه ماندن » را التیام می‌بخشد ، خویشاوندی ،  آشنائی و همانندی ، با شرکت دو روح در یک احساس حس می‌کند . اگر هر دو یکجا و یک وقت تجربه کنند ، با هم و بخصوص بی دیگری ، تفاهم ، نه تفاهم در مفهوم که تفاهم در  فهمیدن این است که تنها خوشبخت بودن ، خوشبختی‌یی رنجزا است ، نیمه تمام است که تنها بودن بودنی به نیمه است و من برای نخستین بار و ..... برای آخرین بار در هستی‌ام رنج  تنهائی را احساس کردم . بیکسی  بهشت را در چشمم کویر می‌نمود . جز این هنگام تنهائی پناهگاه مانوس من در گریختن از تن‌ها شد . خلوت خوبم در ازدحام بد جمعیت ، آزادی نفسم در خفقان نفوس ، رنجم از آن پس دیگر نه تنهائی  ، جدائی  بود و بیتابی‌ام نه هرگز « بی کسی » ، « بی اویی » شد .

در بهشت همه‌ی زیبائی ها ، کامها‌ و رهائی‌ها ، برلب نهر‌های سرشار شیر و عسل ، تنها دیدن و تنها آشامیدن و تنها نشستن برزخی زیستن است . با درد‌ها و زشتی‌ها و ناکامی‌ها آسوده‌تر می‌توان  تنها ماند ، بی‌همدرد ، بی‌غمگسار ، بی‌دوست‌ ، این خود یک نوع نواختن دوست است ، یک « مهربان بودن » با او است . در دردها دوست را خبر نکردن خود یک عشق ورزیدن است .چه برزخ بی‌پایانی است بهشتی که در آن تنها باشیم و بدون او.

هنگامی که راه سفر در پیش پاهای مشتاقی باز می‌شود ، بی همسفری سخت است .     « کسی را برایم بیافرین تا در او بیارامم » . دردم درد « بیکسی » بود .

/ 11 نظر / 14 بازدید
نمایش نظرات قبلی
خزانه دل

بسم رب حی سلام علیکم ممنون از حضور سبزتون... دردم از یار است و درمان نیز هم.... التماس دعای خیر یا علی مدد

بهمن

سلام ممنون که سر زدید به خدا می سپارمتون و خدا نگه دار

بهمن

سلام ممنون که سر زدید به خدا می سپارمتون و خدا نگه دار

alireza rahmani

با سلام ممنونم که مرا در تحمل درد عاشقی یاری می نمایی. از حضور ارزشمندتان تشکر می کنم.

پرنده

با توام ، با تو خدا یک کمی معجزه کن چند تا دوست برایم بفرست پاکتی از کلمه جعبه ای از لبخند نامه‌ای هم بفرست کوچه های دل من باز خلوت شده است قبل از اینکه برسم دوستی را بردند یک نفر گفت به من باز دیر آمده ای دوست قسمت شده است

بهمن

سلام خوبی باران جان غصه ی خودم کم بود با دیدن و خوندن نوشتت ناراحتم بشتر شد خیلی زیبا نوشتی و قشنگ و مثل همه تلخ کاش کاری از دستم بر میومد وبلاگم رو بروز کردو و حال دیشبم رو توصیف کردم خواستی سر بزن خوش حال میشم

نسیم وصل

سلاممممممممم خوبیییییییییییییییی خیلی قشنگ نوشته بودی ولی به راستی تنها کسی هست؟؟؟؟؟

علیرضا زرقانی

سلام . اکنون، که غروب بهاری خورشید را به تماشا ایستاده ام و زردی های آزار دهنده ی پاییز در راهند هوای دلم، قدری گرفته است وغمی بزرگ روی سقف دلم راه می رود...

مونا

تنهایی تنها دردی است که درمان آن دست خودت نیست.[گل]

[تایید]