وقتی تو با من نیستی ،از من چه می ماند؟

 هفته پیش فارغ از همه جا بر سرمزار مادر بزرگم رفتم ،کسی که خلق و خویش فاطمی بود وهر گاه از فراز و نشیب روزگار دلم میگرفت به دیدنش میشتافتم ،وقتی مرا می دید تبسم همیشگی اش لبخند میشد و دستان پیر سخاوتمندش را برای به آغوش کشیدنم باز میکرد و آرام سر بر شانه پرمهرش میگذاشتم ...سالهاست که از این آغوش مهربان و این لبخند زیبا محروم شده ام و پر از حس نبودن کنارش هستم.سرم را بر روی سنگ قبرش گذاشتم، انگار باز دستان مهربانش را برای به آغوش گرفتنم گشود وبی دلیل غرق اشک و بی اختیار بلند بلند گریستم . وای که چقدر دلم برای آغوش مهربانش تنگ شده بود و برای نگاه پرایمان و یقینش در تقلا بود. سالها نگفته هایم را با زبان دل بازگو کردم ، اینبار نه از آدم های سرد و درد و رنج روزگار بلکه از خودم شاکی بودم .از اینکه شان و منزلت خود را نمی دانم . از اینکه از گوهر درون خود بی خبرم و نمیدانم چه گنج نایابی در وجودم دارم. وای که چقدردلتنگ خود بودم و در بی خبری از خود غرق ...چقدر از خود دور مانده ام و از اصل خویش مهجور

چشم تا باز کردم دیگر در آغوش مادر بزرگم نبودم ،انگار سر بر آغوش پرازمهر خدا گذاشته بودم .دیگر نمی خواستم سر از قبر بردارم و آرام و ساکت شده بودم .مهربانی و رحمت خدا را با تمام وجودم حس میکردم و غرق در آرامشی وصف نشدنی بودم ...بگذار نگرانیهایم را به کشتی حکمتت بسپارم، بگذار تا عشقت را جرعه جرعه بنوشم ،بگذار قطره بودنم را در زیبایی امواجت به نظاره بنشینم ،بگذار که تهی بودنم را از مهرت لبریزسازم ،بگذار که دیدگانم از جلوه ات پر شود ،بگذار که بدانم فقط تو هستی و بس ،بگذار دمی در کنارت باشم که ذخیره عمری است ...

انگار تازه متولد شده بودم وچشم گشوده ام و وجودم در این غوغا وفریاد که ای کاش این حس زیبا در وجودم پر نکشد و باقی و همیشگی شود ...کاش این حس زیبا در وجودم همیشگی می شد و خود را همان گونه که هستم میشناختم و درک میکردم که همه هستی آن مهربان است و بس.

وقتی تو با من نیستی،از من چه می ماند!/از من جز این هر لحظه فرسودن چه می ماند!/ از من چه می ماند جز این تکرار پی در پی / تکرار من در من مگر از من چه می ماند /از من اگر کوهم اگر خورشید اگر دریا / بی تو میان قاب پیراهن چه می ماند؟!/ بی تو چه فرقی میکند دنیای تن ها را/ غیر از غبار و آدم و آهن چه می ماند؟؟... خدایا ای همه هستی بدون تو از من چه می ماند؟ بدون تو چه هستم؟بدون تو هیچم هیچ.

/ 13 نظر / 14 بازدید
نمایش نظرات قبلی
رهگذر

سلام ممنون از حضور سبز شما روح مادر بزرگتان شاد[گل]

رهگذر

باز امشب هوس گریه پنهان دارم میل شبگردی در کوچه باران دارم کسی از دور به آواز مرا می‏خواند از دل این شب پر راز مرا می‏خواند راهی میکده گمشده رندانم من که چون رازِ دلِ می‏زدگان عریانم باید از خود بروم تا که به او باز آیم مست تا بر سر آن راز مگو باز آیم ابر پوشانده در مخفی آن میخانه پشت در باغ و بهار است و می‏و افسانه خِرَد خُرد همان به که مسخّر باشد عقل کوچکتر از آن است که رهبر باشد ... باز امشب هوس گریه پنهان دارم میل شبگردی در کوچه باران دارم

رهگذر

وقتی تو با من نیستی،از من چه می ماند!/از من جز این هر لحظه فرسودن چه می ماند!/ از من چه می ماند جز این تکرار پی در پی / تکرار من در من مگر از من چه می ماند /از من اگر کوهم اگر خورشید اگر دریا / بی تو میان قاب پیراهن چه می ماند؟!/ بی تو چه فرقی میکند دنیای تن ها را/ غیر از غبار و آدم و آهن چه می ماند؟؟... خدایا ای همه هستی بدون تو از من چه می ماند؟ بدون تو چه هستم؟بدون تو هیچم هیچ. [گل]

تنها ستاره

باران جان واقعا عالی مینویسی . وقتی نوشته هاتو میخونم یه حس عجیبی بهم دست میده مثل اینکه با نوشته هات اوج میگیرم فقط یه پیشنهاد: اگه میشه زود به زود بنویس چون نوشته هات واقعا عالی و روحانیه [گل][گل][دست][خداحافظ]

تنها ستاره

باران جان واقعا عالی مینویسی . وقتی نوشته هاتو میخونم یه حس عجیبی بهم دست میده مثل اینکه با نوشته هات اوج میگیرم فقط یه پیشنهاد: اگه میشه زود به زود بنویس چون نوشته هات واقعا عالی و روحانیه [گل][گل][دست][خداحافظ]

رشید داودی

سلام ممنون از تشریف فرمایی و نظرتون[گل] فرا رسیدن ماه عبادت و بندگی و اعیاد بزرگ در این ماه رو بهتون تبریک میگم [گل][گل][لبخند][گل][گل] بیا که دیده ام از انتظار لبریزست کویر سینه تفتیده ام عطش خیزست شکوه رویش سکر آور بهارانی که بی طراوت رویت بهار، پائیزست به باغ عاطفه عطر نگاه تو جاریست مشام جان ز شمیم تو عطر آمیزست همیشه خاطر ما آشیان یاد تو باد که در هوای تو پرواز، خاطر انگیزست بخوان که نغمه تو معجز مسیحائی است نوای گرم تو شور آور و شکر بیزست دلم ز حلقه مویت رها نمی گردد که گیسوان بلند بتان دلاویزست ز کوچه سار دیار دلم عبور نکرد بغیر دوست، که این کوچه، کوی پرهیزست بیا و بر دل آلوده ام نگاهی کن که پیش عفو تو کوه گناه ناچیزست [گل] اللهم عجل لولیک الفرج

فیروزه

[گل]فرا رسیدن ماه پر برکت رجب رو بهت تبریک میگم[گل]

نرگس

یک کلبه خراب و کمی پنجره یک ذره آفتاب و کمی پنجره ای کاش جای این همه دیوار و سنگ آیینه بود وآب وکمی پنجره

نرگس

بهم سربزن خوشحال میشم عزیزم[گل]

ح.( یه رهگذر)

همه مداد رنگی ها مشغول بودند... به جز مداد سفید... هیچ کس به اوکار نمیداد... همه می گفتند: تو به هیچ دردی نمی خوری... یکشب که مداد رنگی ها توی سیاهی کاغذ گم شده بودند... مداد سفید تا صبح کار کرد... ماه کشید... مهتاب کشید... و آنقدر ستاره کشید که کوچک و کوچک و کوچکتر شد... صبح توی جعبه مداد رنگی ها... جای خالی اون... با هیچ رنگی پر نشد.