انتظار...

باز هم سکوت، باز هم شب و بازهم انتظار... باز هم با افکاری مبهم باید به اتاقی خزید و باز باید سکوت سنگین چهاردیواری را تحمل کنی و بازسر را بر روی همان بالشتی بگذاری که از گریه شبانگاهت هنوز نمناک است

چگونه میتوان از انتظار نوشت در حالی که هنوز انتظار در اعماق وجودت ریشه نداونده است؟ چگونه می شود از انتظار گفت زمانی که رقص کند عقربه های ساعت را حس نکرده باشی ؟.چگونه از انتظار میتوان نوشت زمانی که تیغ انتظار قلب نارکت را ریش ریش نکرده باشد ؟.چگونه میتوان از انتظار نوشت در حالی که قطرات اشک بی دلیل در چشمانت چادر نزده باشد و عمق نگاهت در دوردست ها جا نمانده باشد؟ چگونه میتوان از انتظار گفت لحظه ای که تمام سلولهای بدنت معنای اشتیاق،تشنگی و در اصل له له زدن را حس نکرده باشد؟ چگونه میشود از انتظار نوشت در حالی که غرق شدن در ناکجاآباد، ذوب شدن در عشق،گم شدن در کویر التهاب را،ماندن بی اراده را ،رفتن بی امید را،نگاه خیره وبهت زده را و گریه بی دلیل را با تمام وجودت نفهمیده باشی ،مزه نکرده باشی ،نچشیده باشی.چگونه؟؟آری خون انتظار در رگهایت جاری میشود وبه مغزت فرمان میدهد و آنگاه حس میکنی که آرامش از تو ربوده شده و چشمانت بی دلیل نمناک می شود،افکارت فقط دور محبوب دور میزند وتنها زمزمه صدای یار را میشنوی و نگاهت در دوردستهاخیره به آینده ای مجهول می ماند و زمان دیگر برایت وجود ندارد ، انگارزمان درجا میزند ،انگار سیاهی شب خیال ندارد جایش را به روشنی دلچسب روز بسپارد، انگار همه چیز راکد و ساکت مانده و انگار هیچ چیز در جریان نیست .انتظار را نمی توان تفسیر کرد.انتظار بیان کردنی نیست ،بوئیدنی ، چشیدنی ، حس کردنی است . باید سرا پا انتظار شد .باید ماند و در او شد ، باید در او آویخت و در آخر هم چاره ای جز هم نشینی و هم خانگی با او را نداری. باید بگذاری او در تو بنشیند و تو ساکت حضورسنگینش را ساعتها در وجودت بنگری تحمل کنی .باید با او باشی و در او ...باید با انتظاری رسوخ کننده در اتاقی که سردیش بندت را سست و بی حس کرده تنها بمانی . باید صبر کنی و بنگری که این انتظار تا کجای وجودت پیشروی میکند .باید بنگری که انتظار چه بر سر آتش اشتیاقت خواهد آورد و باید بنگری که ...

مهربان در تنگاتنگ تلخی انتظار با تاروپود خسته و زخمی وجودم تنها چیزی که این تلخی را برایم شیرین میکند این است که  از توست .

زیبا برایم ننوشتی ولی برایت عاشقانه نوشتم تا ذره ای از حس نابود شدن و دست و پا زدن به تقلا در دریای انتطارت را حس کنی و غریق نجاتم شوی ... میدانم که می آیی

پس از آن غروب رفتن         اولین طلوع من باش           من رسیدم رو به اخر      

 تو بیا شروع من باش       شبو از قصه جدا کن     چکه کن رو باورمن                   

                      خط بکش رو جای پای             گریه ها ی آخر

/ 1 نظر / 13 بازدید
فعال ظهور

سلام بزرگوار بسیار زیبا نوشتین قلمتون پایدار اللهم عجل لولیک الفرج در پناه حق!