غم سنگین

از همان اول قصدم براین بود که اصلا درد دل ننویسم ولی انگار پراز درددلم               هر کی میمیره میگم خوش به حالش اون زودتر از من تجربه رها شدن و روح شدن را داشت امشب میخواهم با محمد اینجا حرف بزنم همین جا جایی که شاید خیلی ها میخوندش ولی برام مهم نیست دیگه هیچی برام مهم نیست. یادته وقتی رفتی من زن خونه بودم و وقتی برگشتی شده بودم مرد. یادته که آرام خوابیده بودی و من بی قرار، تو میخندیدی و من گریان، توآرام بودی و من در تقلا، تو ساکت بودی ومن فریاد زنان ، توبی حرکت و سرد وآرام و من مثل اسپندی روی آتش در سوزو گداز. با تو سخن ها گفتم و پاسخی نشنیدم اری گرد غریبی روی صورتت هنوز نشسته بود. هنوز مظلومیت را از چهره ات سکوت را از لبانت و غم ودرد زخم زبان هارا از چهره ات میخواندم آری من تنها شده بودم ،مرد زندگی پدر،مادر ....تو ساکت وبی صدا با سکوتی سنگین که سنگینیش را هنوز حس میکنم رفتی و من فریاد میزدم مرا به دست که میسپاری؟ و تو هنوز ساکت بودی .اشک ها ریختم و تو حتی قطره اشکی از گونه ام پاک نکردی ...هر قدم که تو به خانه ابدیت نزدیکتر میشدی دریای اشکهایم طوفانی تر میشد ، هر قدم گویی با توان من معکوس بود. عزیزم تو ساکن خانه ابدیت شدی و من مثل ماهی بیرون از آب بی تاب ...آری خودت را خانه دار کردی ومن را آواره ....من فریاد میزدم و سکوت سنگین و سرد قبرستان را به هم میزدم . من فریاد میزدم و تو هنوز ساکت وآرام خوابیده بودی انگار که سالها بود که چشمانت را به روی همه چیزو همه کس بسته بودی.فریاد میزدم برو عزیزم ولی آرام تاسیرتورا ببینم تا عطش چشمانم بخوابد تا دورنگار غربت شبها وسختی روزهایم را کمی حس کنم تا خود را بیابم .آنروز صبورتر از امروز بودم ...روزی که تو رفتی همه در فقدان از دست دادنت و حسرت وپشیمانی اندیشه ها و کردار خودغرق شده بودند و امروزهمه چیز باز به فراموشی سپرده شد غافل از اینکه اوامانتی دارد.چه زود همه چیز فراموش می شود .آنها رفتند و ندیدند که تنهایی و مسئولیت با ذره ذره وجودم چه میکند، آنها رفتند و حتی نیم نگاهی ....من ماندم و هزارسئوال ...این همه آدم و تو تنها ، این همه دل و تو بیدل این همه هیاهو وتو خاموش این همه بهار وتو پانیزی ....نمی دانی چه روزگار غریبیست از صبح تا شب برای لقمه نانی و شب تنها با چشمانی گریان فقط با تنهایی خودحرف زدن.نمی دانی چهاردیوار اتاق کوچکم از دست من چه کشیده اند!برای آنها حرف میزنم ، گریه میکنم ، میخندم ...و تو نمیدانی که این چهار دیوار چه زیبا غم های مرا می شنوند و چه پرمعنا مرا مینگرند و چه صبورانه مرا تحمل میکنند،این چهار دیوار از مردم شهر مهربانتروگرمترند، آنها خوب مراحس میکنند...دلم از غم سنگین ناگفته ها سبک نشده ولی دیگرباران اشک صفحه مانیتورم را مات کرده و مجالی برای دیدن و نوشتن نمیدهد ....ادامه دارد

/ 0 نظر / 14 بازدید