بی همسفری سخت است

در آن حالی که لذتی را با دیگری می‌بریم ، زیبائی‌یی را با دیگری می‌بینیم ، احساس اینکه آنچه را دراین لحظه‌ها در خویشتن خویش می‌یابیم ، آنگونه که اکنون « هستیم » ، همان است که او می‌یابد و همانگونه است که او هست ، بیگانگی را تسکین می‌دهد ، « یکه بودن » را جبران می‌کند ، رنج « نیمه ماندن » را التیام می‌بخشد ، خویشاوندی ، آشنائی و همانندی ، با شرکت دو روح در یک احساس حس می‌کند . اگر هر دو یکجا و یک وقت تجربه کنند ، با هم و بخصوص بی دیگری ، تفاهم ، نه تفاهم در مفهوم که تفاهم در « فهمیدن » این است که تنها خوشبخت بودن ، خوشبختی‌یی رنجزا است ، نیمه تمام است که تنها بودن بودنی به نیمه است و من برای نخستین بار و ..... برای آخرین بار در هستی‌ام رنج « تنهائی » را احساس کردم . « بیکسی » بهشت را در چشمم کویر می‌نمود . جز این هنگام تنهائی پناهگاه مانوس من در گریختن از تن‌ها شد . خلوت خوبم در ازدحام بد جمعیت ، آزادی نفسم در خفقان نفوس ، رنجم از آن پس دیگر نه« تنهائی » ، « جدائی » ، بود و بیتابی‌ام نه هرگز « بی کسی » ، « بی اویی » شد . در بهشت همه‌ی زیبائی ها ، کامها‌ و رهائی‌ها ، برلب نهر‌های سرشار شیر و عسل ، تنها دیدن و تنها آشامیدن و تنها نشستن برزخی زیستن است . با درد‌ها و زشتی‌ها و ناکامی‌ها آسوده‌تر می‌توان « تنها » ماند ، بی‌همدرد ، بی‌غمگسار ، بی‌دوست‌ ، این خود یک نوع نواختن دوست است ، یک « مهربان بودن » با او است . در دردها دوست را خبر نکردن خود یک عشق ورزیدن است . چه برزخ بی‌پایانی است بهشتی که در آن تنها باشیم و بدون او.هنگامی که راه سفر در پیش پاهای مشتاقی باز می‌شود ، بی همسفری سخت است .  « کسی را برایم بیافرین تا در او بیارامم » . دردم درد « بیکسی » بود .

/ 1 نظر / 15 بازدید
ح.( یه رهگذر)

گفتی شتاب رفتن من از برای توست... آهسته تر برو که دلم زیر پای توست... با عشق می گریزی و گو یی که غافلی... آرام سایه ای همه جا در غفای توست... ای دل، نگفتمت مرو از راه عاشقی؟... رفتی، بسوز کاین همه سوختن سزای توست.