به هر آنچه میکند...

شاید بهترین راه رسیدن به خدا تسلیم به او با تمام روح و تمام وجود است واینکه چیزی بین تو و او واقع نشود.بگذار عنان روح تو را به دست بگیرد و دائما خویش را به روی او،حکمتش و عشقش باز کن و به هر آنچه می کند اعتماد کن.

از دیشب تا حالا یک لحظه خواب چشمان خسته ام را نربوده و باز غوغایی در چهار دیواری اتاق وجودم برپا بود و تنها این دو جمله در ذهن خسته ام تکرار میشد :الهی و ربی من لی غیرک و دیگر اینکه :به هر آنچه خدا میکنداعتماد کن... به هر آنچه خدا میکند اعتماد کن...اعتماد کن

پیش هر تیغی سپر باید گرفت      پیش تیغ دوست سر باید گرفت

 

/ 25 نظر / 14 بازدید
نمایش نظرات قبلی
منیژه

ممنونم که اومدی..... واقعا خوشحال شدم...[گل]

منیژه

من عاشق دعای کمیلم... با جملاتش زندگی می کنم.... الهی و ربی من لی غیرک.....

ستاره

سلام دوست عزیز ممنونم که اومدی نوشته های زیبایی داری لذت بردم[لبخند] بازهم پیشم بیا ، خوشحال میشم ! بابهترین ارزوها برای شما ، یاحق [خداحافظ]

فاطمه

سلام باران عزیز [گل] ممنون که به وبلاگ من امدی و با ریزش باران محبتت ان را زنده کردی . باز هم از ریزش بارانت مرا شاد کن با اجازه شما را لینک کردم موفق باشی و موید[گل]

بهار

در دایره عشق اگر باران بلا بارید ٬ عاشق آن است که از دایره بیرون نرود

بهار

sلام باران جوونم این ماه قشنگ و بهت تبریک میگم التماس دعا[گل]

ولکانو

من همیشه با سه واژه زندگی کرده ام راه ها رفته ام بازی ها کرده ام درخت پرنده ‌آسمان من همیشه در آرزوی واژه های دیگر بودم به مادرم می گفتم از بازار واژه بخرید مگر سبدتان جا ندارد می گفت با همین سه واژه زندگی کن با هم صحبت کنید با هم فال بگیرید کم داشتن واژه فقر نیست من می دانستم که فقر مدادرنگی نداشتن بیشتر از فقر کم واژگی ست وقتی با درخت بودم پرنده می گفت درخت را باید با رنگ سبز نوشت تا من آرزوی پرواز کنم من درخت را فقط با مداد زرد می توانستم بنویسم تنها مدادی که داشتم و پرنده در زردی واژه ی درخت را پاییزی می دید و قهر می کرد صبح امروز به مادرم گفتم برای احمدرضا مداد رنگی بخرید مادرم خندید : درد شما را واژه دوا میکند

ح.( یه رهگذر)

هر کسی کو دور ماند از اصل خویش/ باز جوید روزگار وصل خویش.

ح.( یه رهگذر)

راستی نا گفته نمونه که این جمله خیلی وقتا تو ذهنم پرواز میکنه: "الهی و ربی من لی غیرک" خودمو سرگرم کار میکنم. ساعتها و ساعتها... کمتر میخوابم و بیشتر مشغول یاد گیری ام . اما باز وقتی که دست از کاز میکشم و با خودم خلوت میکنم ، به این جمله میرسم. این لحظه های داخل چهار دیواری اتاقت برام آشناست.