ماه تنها ...

 عصریه دوش گرفتم تا شاید کمی از غبار غم هام کم بشه و از دمقی در بیام ... امشب هم وقتی داشتم لباسامو روی بند پهن میکردم یک دفعه چشمم به ماه افتاد و حس کردم چقد دلم براش تنگ شده ، خیلی وقت بود که آسمان مهتابی رو ندیده بودم و فقط عادت کرده بودم آسمان آبی و ببینم . بی اختیار توی ایوان نشستم و ساعتها به آسمان که هنوز آبی آبی بود و مثل همیشه آغوشش پذیرای ماه تنها خیره شدم ... هر از گاهی که غرق افکارم میشدم به خودم محکی میزدم که بیشتر غرق نشم ولی انگار بی فایده بود. بعد از مدتها از چهاردیواری اتاقم به دل آسمان پناه اوردم و دیدم که ماه هم مثل من تنهاست ولی شاد و امیدواره و لبخند رضایت همیشه روی لباش نقش بسته...با خودم گفتم شاید فهمیده که همه عهدها بی بنیاده و بی وفایی فریاد میزنه و دنیا زودتر از اونی که فک میکنه میگذره ...ماه خودشو غرق در وجود محبوبش کرده بود و هیچ فاصله ای بین خودش وهمه ی آرزوها و عشقش حس نمی کنه پس هیچ وقت هم احساس دلتنگی و تنهایی نمی کنه و اینو خوب میدونه خدا همیشه کنارشه و همدم همه لحظه هاش می مونه وهیچ وقت هم تنهاش نمیذاره ...آه سردی کشیدم که سردیشو توی بند بند وجودم حس کردم و رعشقه خفیفی در بدنم بوجود اومد. احساس کردم که در پس همه این لحظاتی که شاید با تلخی و شادی سپری شده ، درسهایی پنهان شده که بایسنی تجربه میکردم .وای که واقعا بعضی هاش چقد طاقت فرسا و سخت بود که مزه تلخیش هنوز توی مذاق خاطراتم مونده ... با ماه همراه شدم و سخن ها گفتم وچه بسیار رازها شنیدم و تنها در دل بیکران شب اوج گرفتم و تا بی نهایت در آرامش و سکوت شب حس شیرین پرواز و یگانگی را تجربه کردم .غرق در افکار بودم که با آمدن خواهرم به حیاط رشته تمام افکارم از هم گسیخت. خواهرم با تعجبی که کنجکاوی وافر در چهره اش موج میزد پرسید: معلوم هست چته؟راستشو بهم بگو عاشق شدی یا دیوونه؟ منم بی اونکه نگاهی بهش بندازم ، شونه هامو بالا انداختم و آروم گفتم : مگه فرقی هم داره... خواهرم بلند بلند خندید و رفت و من هم با هزاران فکر باز با ماه تنها موندم ...و تنها صدای آهنگ خواجه امیری دردل شب در گوشم طنین انداز شد:

میشه خدارو حس کرد / تو لحظه های ساده /تو حس راه عشقو/ گناه بی اراده/ بی عشق عمر آدم / بی اعتقاد میره / هفتاد سال عبادت/ یک شب به باد میره / وقتی که عشق آخر/ تصمیمشو میگیره / کاری نداره زوده / یا حتی خیلی دیره / ترسیده بودم از عشق / عاشق تر از همیشه / هر چی محال می شد / انگاره داره میشه / عاشق نباشه آدم / حتی خدا غریبس / از لحظه های حوا / حوا می مونه و بس / نترس اگه دل تو / از خواب کهنه پا شه / شاید خدا قصتو / از نو نوشته باشه ...

/ 6 نظر / 16 بازدید
دنیا

[لبخند]وبلاگ قشنگی داری تبریک می گم[گل]

ققنوس

زندگی اگه گریه کنی میگن کم آوردی ... اگه بخندی میگن دیوونه ای ... اگه به دیگران دل ببندی یه روز رهات می کنن ... اگه عاشق بشی یه روز شکست می خوری .... اما با این حال... یک لحظه باید گریست .. دمی را خندید ... ساعتی را دل بست .. و عمری را عاشق بود ... که زندگی یعنی همان یک دم همان یک لحظه همان ساعت و همان عمری که می گذرد...

مونا

بعضی اوقات سکوت کردن بهترین نعمتهفچون میتونی به اطرافطم یه نگاهی بکنی[گل]

آبی کم رنگ

آنگاه که خنده ای بلند و از ته دل سر می دهی و تمام سلول هایت به رقص در می آید و تمام وجودت به لرزه می افتد آنگاه خنده به چیزی بزرگ تر از تو تبدیل می شود تا جایی که تو در درون آن چیزی بسیار کوچک می شوی خنده تو را چون هاله ای فرا می گیرد و تو در آن نیست می شوی و این براستی همان چیزیست که به هنگام خندیدن رخ می دهد برای یک لحظه پنجره ای باز می شود " خود " تو را ترک می گوید و آنگاه که " خود " نباشد " تو" هستی باگوان شری راجنیش بخند دوست من بخند ومست شو پس از آن شادیت را با همه قسمت کن, با خدا, با هستی, و تمام موجودات [گل]

صبا

سلام باران جون[لبخند] کجایی؟ چرا نمینویسی؟ من همیشه به وبلاگت سر میزنم و از نگارش زیبات لذت میبرم واقعا که زیبا مینویسی. من آپم سر بزن خوشحال میشم نظر هم یادت نره .میخام از راهنماییات استفاده کنم فقط یادت نره تند تند بنویس باشه؟[گل][لبخند]

قرید

امشب ای ماه به درد دل من تسکینی=آخر ای ماه تو همدرد من مسکینی شاید هم ! هر شب ای ماه به درد دل من تسکینی