جانم به فدایت...

دیروز سر کارم برای همه شکلات گذاشته بودند...بازش کردم....شیرین شیرین بود.... مثل حاجتی  روا شده...حاجتی را که چند سالیست فراموش کرده بودم  ...و  باید اکنون، درست شب ولادتت هدیه بدهی ....و شب ولادتت ارزانی کنی که باز به یادم بیاوری که در ازدحام زائرانت فراموشم نکرده ای  و هنوز نوای قلبم را میشنوی...

و اینبار نیز به یقبن میدانم که حاجتم را خواهی داد...جانم به فدای محبتت آقا...

/ 2 نظر / 30 بازدید
آسمانی

سلام . نایب الزیاره بودم . ممنون از حضور [گل]

........................

.. یادش بخیر... آن وقت که آسمان نزدیک تر بود... دست دراز کردم.. زیر پایم شل بود... آسمان دور شد.. ----------