دیشب خواهرم زنگ زد که میخاند پارک برند و از ما خواست که همراهشون بریم.

دخترم با خواهر زاده کوچکم بازی میکرد و هر کاری که میکرد دوست داشت بهش توجه کنیم...سرسره که بازی میکرد با اشتیاق میومد بهم میگفت آله(خاله) و با زبان خاص بچه گانش و با ذوق ی چیزایی میگفت  که من قربون صدقش برم ،باز میرفت سراغ ی بازی دیگه و از دور اگه چشم ازش بر میداشتم باز میومد میگفت آله و...همه احساساتش رو با ذوق تعریف میکرد...

فرشته کوچولوی خوشگلمون نمیدونست که من از حرفاش جز آله(خاله) چیزی نمیفهمم ولی با اشتیاق با زبان بچگیش برام حرف میزد و میخندید...وای که چه دنیای قشنگی دارند  و چه حس شاد و لطیفی پیدا میکنم وقتی با بچه هام ...

/ 1 نظر / 11 بازدید
ديانا

سلام با امروزم بهت سر زدم و تو نيومدي اين وبلاگم رو توي لاين بلاگ ساختم لطفا نظرت رو برام کامنت کن لاين بلاگ سيستم خوبيه پيشنهاد مي کنم تو هم توش يه وبلاگ بسازي همه بچه هاي گروه وبلاگ نويسا توش وبلاگ دارن نظر يادت نره