آستان جانان

راهی بزن که آهی بر ساز آن توان زد /شعری بخوان که با او رطل گران توان زد
بر آستان جانان گر سر توان نهادن/ گلبانگ سر بلندی ٬بر آسمان توان زد
قد خمیده ما سهلت نماید٬ اما/بر چشم دشمنان تیر ٬از این کمان توان زد
در خانقاه نگنجد اسرار عشق بازی/ جام می مغانه هم با مغان توان زد
درویش را نباشد برگ سرای سلطان/مائیم و کهنه دلقی کاتش در آن توان زد
اهل نظر دو عالم در یک نظر ببازند/عشق است و داو اول ٬بر نقد جان توان زد
گر دولت وصالش ٬خواهد دری گشودن/سرها بدین تخیل ٬بر آستان توان زذ
عشق و شباب و رندی مجموعه مراد است / چون جمع شد معانی گوی بیان توان زد
شد رهزن سلامت زلف تو وین عجب نیست /گر راهزن تو باشی صد کاروان توان زد
حافظ به حق قران کز شید وزرق باز آی/باشد که گوی عیشی در این جهان توان زد

/ 0 نظر / 11 بازدید