رویای رهایی

آهنگ قدم هایش در گوشم طنین انداخت چشم بر میگردانم و می نگرم که چه سنگین قدم بر میدارد و چه سبک می اندیشد . سنگینی قدم هایش بر قلبم سنگینی میکند و سبکی روحش را می ستایم. در مسیری پای می نهیم که امتدادش به کوهی بس بزرگ ختم میشود...با آنکه شانه به شانه هم قدم میزدیم ولی دلم سخت برایش تنگ شده بود .دست در دستان پر مهرش و هر لحظه گرمایی دلنشین و پر حرارت بر من می نشست آهنگ طپش قلبم را می شنیدم و متعجب از اینکه چقدر بی ریتم و زیبا ساز عشق را در رگهایم مینوازد .چشمانم محو زیبایی مناظر شده بود و نسیمی بس خنک صورتم را آرام آرام می نواخت. دست در دست هم ،شانه به شانه به یک سمت به یک سو و تنها به یک مقصد می اندیشیدیم و گام در راهی گذاشته بودیم که میدانستم به خدا ختم میشود.هر قدم که بر میداشتم شوری وصف ناپذیر سراسر وجودم را فرا می گرفت .با هر قدم زیبایی رهایی و آزادی را بیشتر حس میکردم ...هر قدم معکوس بود با دل بریدن از همه وابستگیها ودلبستگیها و رهاتر از همیشه و آزادتر از سالیانی گذشته...چشمانمان فقط زییایی ها را میدید و قلبمان از عشق سخن میگفت و اندیشیدنمان جز عشق نبود...سکوتی بر کل هستی لنگر انداخته بود و بر لبان سر به مهر ما بیشتر...نم بارانی آرام شروع به باریدن گرفت و شاخ و برگها را آرام آرام نوازید و همچون افکار ما شستشو و جلا داد و مرا بیشتر غرق این همه زیبایی و رحمت نمود ...آرام آرام صدای همهمه سکوت حاکم بر زمان هم بلند شد و کل هستی از عشق این"راز بزرگ خلقت" سرودند و همه جا غرق نوری درخشان شد ناگهان حسی بس عجیب آرام درون من متولد شد و دیگر خبری از وجود خود نیافتم .وقتی به همسفرم نگریستم دیدم او نیز از این حس زیبا سرشار است و لبخندی زیبا صورت زیبایش را زیباتر کرده است .درخشش نگاه مهربانش با نگاهم در هم آمیخت و ساعتها سکوت نگاهش را میخواندم و در نگاه بی همتایش غرق شدم ...آرام دستی بر پشتم زد ، تکانی خوردم و از سحر جادوی حرف های نگفته اش رهایی یافتم . تا به خود آمدم دیدمستارگانی نقره ای و بس درخشان مسیرمان را چراغانی کرده اند و در آسمانی بس عظیم و بیکران رهاتر و سبکبال تر از همیشه در اوج ایم و فرا رویمان خانه ای که میدانم به آ ن تعلق دارم و معبودی که میدانم تنها او...

آرام چشمان نمناکم را باز کردم و نگاهم خیره در هیچ، ساعتها در رختخواب نشانی از خود نیافتم

/ 16 نظر / 6 بازدید
نمایش نظرات قبلی
نسیم وصل

زیبا مثل همیشه دوست خوبم که عاشق خدا هستی [ماچ]

محمد

فروغ دستخوش:[گل] درذهن ننگ خورده ی این عصرمن پرست خاک حراج رفته ی دنیا ی تن پرســــت در دام ابتـــذال تـپـــق می زنـد شرف شک می شود به حرمت نام وطن پرست مردان به میهمانــی مرداب می روند مسخ طلسم ساحره های لجـن پرسـت خون شرف مکیـده شده درگلوی قرن در تنگنای پیله ی این تار تن پرســت نوزاد پاک عاطفه قنداق خون شده است با دست شوم این لل ه های کفن پرست وقتی به میخ سفسطه مصلوب می شود مفهوم عشق زخمی قرنی سخن پرست باید که تن به عزلت آغوش خاک داد خاک حراج رفته ی دنیای تن پرست

محمد

سلام دوست مهربونم شبتون بخیر بروزم و مشتاق حضور سبز و مهربان شما بزرگوار نجیب هستم.[لبخند][گل]

پیمانه

كاش ميشد ولي سبك برويم و سنگين ببينم !‌ اين نگاه اگر سنگين باشد مي شود

محمد

نه دلی منتظر است وُ نه نگاهی به دری نه از آن دور سُراغی، نه از اینجا خبری نه کسی آمده از راه که غم بردارد نه کسی با خودش آورده غمِ بیشتری نه بهاری، نه خزانی، نه سیاه وُ نه سفید نه به شادی لبِ خندان، نه به غم چشمِ تری این قَدَر لیل وُ نهار آمد وُ یکسان آمد بی که فرخنده شبی، بی که مبارک سحری باغ سبز است وُ درختان همگی سرو وُ چنار که نداده ست به جز سایه درختی ثمری نه به دامی دل ما وُ نه به دامان دستی ای خداوند غزل ! گوشه ی چشمی ، نظری علی ثابت قدم[گل]

محمد

سلام مهربونم عصر بخیر ممنونم از حضور زیباتون و لطف بیکرانتون[خجالت][لبخند]

در پی رهایی

سلامی به شوق رهایی. چگونه ایی ؟ والبته آنگونه ایی که فکر میکنی همانگونه ایی وامید آنکه فقط به فکر خوبی.و پرواز سبکبال خیال واندیشه ات چه زیباست ونیکوست .

ح.( یه رهگذر)

اعتراف تا نهان سازم از تو بار دگز راز این خاطرات پریشان را می کشم بر نگاه ناز آلود نرم و سنگین حجاب مژگان را دل گرفتا رخواهشی جانسوز از خدا راه چاره میجویم پارسا وار در برابر تو سخن از زهد و توبه میگویم آه ... هرگز گمان مبر که دلم با زبانم رفیق و همراه است هر چه گفتم دروغ بود , دروغ کی تو را گفتم آنچه دلخواه است تو برایم ترانه می خواندی سخنت جذبه ای نهان دارد گوئیا خوابم و ترانه تو از جهانی دگر نشان دارد شاید این را شنیده ای که زنان در دل "آری" و "نه" به لب دارند ضعف خود را عیان نمی سازند رازدار و خموش و مکارند آه , من هم زنی, زنی که دلش در هوای تو میزند پر و بال دوستت دارم ای خیال لطیف دوستت دارم ای امید محال

ح.( یه رهگذر)

ای زندگی.... تو با نگاه پر پیچ و تابت مرا به راه های پر پیچ و تاب می کشانی و پایم در راه های پر پیچ و تاب نیرنگ می آموزد از نزدیک از تو هراسان ام و از دور دلداه ی تو ام. گریز ات مرا از پی میکشاند و جویش ات بر جای می نشاند. من رنج می کشم. اما کدام رنج است که به خاطر تو نکشیده ام؟ به خاطر تویی که سردیت به آتش می کشاند و بیزاریت از پی خویش می دواند و پر کشیدنت پر می بندد و پوز خند ات از پای در می افکند. کیست که از تو بیزار نیست, از تو, مه بانوی در بند کننده, فروپیچنده, وسوسه گر, جوینده, یابنده! کیست که دلداده تو نیست, تو گناهکار معصوم بی شکیب و شیر خواره باد پای! اکنون به کجا می کشانی ام, ای کودک پر شور و شر؟ اکنون باز از من گریزانی, ای شیرین شیطانک نا سپاس!