آرزوی...

امروزم نرفتم سر کار و باز تو اتاق تنهاییم...چقد دلم میخاد که یه خونه بخرم ...خونه ای که یه نفره باشه و سرتو به جای بالشت گرم و نرم بذاری رو خاک سرد وزبر... وسرشار از حسیم که نمیشه به زبون اورد و توش یه ذره هم ناامیدی نیست  و همش اشتیاق و رهاییه ...امروز بیشتراز اینکه دلم برای زنده ها تنگ شده باشه برای مرده ها تنگ شده و انگار همشون اومدن به من سر بزنن( کاری که زنده ها نکردند) و من توی آغوششون سخت گریه کردم و درد دل کردم... حالا می فهمم چرا یکی از دوستام میگفت بهترین دوست ُ دوست مرده است که باهاش راحتتراز هر کسی هستی و شبهای جمعه برمزارش  دردل میکنی  و سبک میشی...کاش میشد از حصار زندگی پر بکشم ، کاش همین الان صدای زندانبان زندگی توی گوشم طنین بندازه و اسممو بخونه و بگه از امروز آزادی...منم سرشار از مستی و شادی کوله بارمو ببندم و برای همیشه از این زندان سرد و بی روح برم... 

نمیدونم آیا برای شما این اتفاق افتاده و اگه افتاده چیکار کردید .میخوام نطرتونو  بدونم                 

/ 4 نظر / 16 بازدید
آزاده

اینکه بخوام از این دنیا برم؟ آره خیلی اتفاق افتاده. آرزو کردم که کاش زودتر خدا منو ببره. اما خوب نشده. البته بعدش پشیمون شدم از این آرزو

پیمانه بابایی

رفتن و رهايي خيلي خوبه اما با چه حسي و كي رفتن مهمتر .. براي همه زمانهايي واقعا پيش مياد كه آرزوي رفتنو ميكنيم اما واقعا چقدر با خودمون روراستيم ؟؟؟؟؟

آبی

در كنج قفس پرنده بودن تا كي ؟ با دست تهي برنده بودن تا كي ؟ در گذراي روزگار با اين همه جور در پشت نقاب خنده بودن تا كي ؟ هم پاي زمين و آسمان، صبح تا شب از بهر يه نان، دونده بودن تا كي ؟ دست از سر پر خطاي من برداريد با اين همه سيب، بنده بودن تا كي ؟ از اشك دلم رود كارون پر شد اي مرگ بيا ! كه زنده بودن تا كي ؟