چقدر منتظر آن لحظه ام که ...

چند وقتی است که  ...خاطرات گذشته برایم جلوه گر شده اند و مرا بیشتر در خود فرو می برند و باز بی هیچ مقاومتی غرق می شوم .چقدر حس غربت و غریبی وجود خسته ام را همچون پرنده مهاجری که باید به همین زودی کوله بارش را ببندد ،فرا گرفته است . چقدر غرق خاطرات گذشته شده ام ، انگار اصلا رد پای غمی در خاطراتم وجود ندارد و سرشاراز شادی ومحبت بوده است .حس دوست داشتن تمام وجودم را فرا میگیرد و نفسم به تکاپو می افتد و باز همچون مجنونی آواره ، خودکار در دستانم می چرخد و سپیدی کاغذ را به سیاهی خیره کننده ای مبدل می سازد و باز اشک از چشمان منتظرم همراهیم می کنند.

چقدر دلم برای خدا تنگ شده است. چقدر دلم برای خودم تنگ شده ، چقدر دلم برای خود خودم تنگ شده است ، جایی که همه یکی هستیم عرب و عجم ، سیاه و سفید ، غنی و فقیر همه و همه یکسانیم ،آنجایی که بی نیازی از هر چیزی موج می زند و نیازها قبل از به وجود آمدن پاسخ گفته شده است ، آنجایی که سیاهی و ظلمت شب در سپیدی روز بی هیچ مقاومتی محو میشود ،آنجایی که گرمای سوزان وسرمای طاقت فرسا وجودت را نمی آزارد و نسیم خنک مشتاقانه خود را به صورت نازنینت میرساند که در کنار حرم نگاهت ماوا بگیرد، .آنجایی که آسمان مهربانانه می بارد و سبزه بی هیچ چشمداشتی برای دیگری رشد میکند و درخت سخاوتمندانه دستانش را میگشاید و ثمره وجودش را صمیمانه تقدیم می کند، آنجایی که پرنده فقط برای لذت چشمان تو اوج میگیرد وآبشار برای سرمستی نگاه تو،عاشقانه سقوط میکند، آنجایی که دروغها و بی وفائیها رنگ می بازد و صداقت و عشق رنگین کمان جاودانه ی آسمان است .آنجایی که اگر تراوش های قلب عاشقت را شنیدند تو را متهم به چاپلوسی و تملق نمی کنند ،آنجایی که هیچ گاه در جستجوی آغوش پر مهر و دستان سخاوتمند نیستی و همه وهمه سرشار از عشق و محبت، برای ایثار و نثار از هم سبقت می گیرند، آنجایی که دلت هیچ گاه ابری و چشمانت هرگز بارانی نمی شود، آنجایی که هیچ گاه منتظر و نگران عزیزی نیستی و فاصله وجدایی مفهومی ندارد و تنها وصل است ،وصل... آنجایی که تو در خودی خود محو میشوی و جمال زیبای وجودت را به نظاره می نشینی ، جایی که عطر عشق تو را سرمست و مجنون میسازد و درشوری لذت بخش بند بند وجودت سست میشود و دور از هر دغدغه فکری در آرامشی وصف نشدنی آرام و راحت می آسایی .آنجایی که عطش همیشگی ات فرو کش میکند که گمشده ی دیرینه ات را یافته ای و به جایگاه اصلی خود رسیده ای واین لحظه چه زیبا وجاوید است ......

وای خدای من ،چقدر منتظر آن لحظه ام که در آرامش جاودانه ات محو شوم و در دریای مواج عشقت غرق...

دانه می چید کبوتر، به سرافشانی بید

لانه می ساخت پرستو، به تماشا خورشید

صبح ، از برج سپیداران ، می آمد باز

روز ، با شادی گنجشگان ، می شد آغاز.

نغمه سازان سرا پرده ی دستان و نوا

روی این سبزه گسترده سراپرده رها.

دشت ،همچون پر پروانه پر از نقش و نگار

پر زنان هر سو پروانه رنگین بهار.

هست و من یافته ام در همه ذرات ، بسی

روح شیدای کسی، نور و نسیم نفسی !

می دمد در همه،این روح نوازشگر پاک

می وزد بر همه ، این نور و نسیم از دل خاک !

چشم اگر هست به پیدا و ناپیدا باز

نیک بیند که چه غوغاست درین چشم انداز:

مهر ، چون مادر ، می تابد ، سرشار از مهر

نور می بارد از آینه پاک سپهر

می تپد گرم، هم آواز زمان ، قلب زمین

موج موسیقی رویش! چه خوش افکنده طنین.

ابر، می آید سر تا پا ایثار و نثار

سینه ریزش را می بخشد بر شالیزار

رود ، می گرید تا سبزه بخندد شاداب

آب ، می خواهد جاری کند از چوب ، گلاب!

خاک ، می کوشد ، تا دانه نماید پرواز!

باد ، می رقصد تا غنچه بخواند آواز

مرغ ، می خواند تا سنگ نباشد دلتنگ

مهر ، می خواهد تا لعل بسازد از سنگ!

تاک ، صد بوسه ز خورشید بر آرد انگور!

سرو، نیلوفر نشکقته ی نو خاسته را

می دهد یاری کز شاخه بیاید بالا!


سرخوشانند ، ستایشگر خورشید و زمین

همه مهر است و محبت ، نه جدال است و نه کین

اشک می جوشد در چشمه ی چشمم ناگاه

بغض می پیچد در سینه ی سوزانم ، آه  

/ 6 نظر / 13 بازدید
صبا

با این توصیفی که شما کردید منم منتظرم که این حس زیبا تو تمام وجودم شعله ور بشه . راستی من شما رو لینک کردم خیلی زیبا مینویسی واقعا ار نوشته هاتون لذت میبرم موفق باشی باران عزیز[گل]

نسیم وصل

سلامممممممممم بر دوست عزیز که عاشقانه با خدا نجوا می کند من همیهش به وبلاگت سر میزنم و لذت میبرم خیلی صمیمانه و دلسوز مینویسی جگر ما را در اوردی که..... خوش باشی در پناه حضرت دوست

باران

سلام...خیلی قشنگ می نویسین...موفق باشین[چشمک]

شاعرگمنام

سلام یاران خانم مطلبت خیلی زیبا بود حض کردم شعرتم قشنگ بود بروزم

احمد

سلام خیلی قشنگ بود بهت تبریک می گم خوشحال می شم وبلاگت رو به لیست دوستانم اضافه کنم موفق باشی