بهار زندگی...

امروز درحاشیه پیاده رو تنها قدم میزدم و در سکوتی عمیق فرو رفته بودم وتنها نسیم خنک و دلچسب بهاری بود که صورتم را نوازش میکرد. انگار رفت وآمد ماشین ها را نمی دیدم و صدای شیطنت و خنده بچه هایی که دست در دست پدر و مادر با لباس نو برای بازدید میرفتند را نمی شنیدم. بودم ولی انگار نبودم . راه میرفتم ولی انگار معلق بودم و در افکارخود چنان غوطه ور بودم که... در گذر از حاشیه خیابان ناگاه پرنده فکرم به شاخه دیگری پرید و نگاه عمیقم را از زمین معطوف به درختان ، جوانه و روئیدن کرد و انگار کسی در گوشم زمزمه کرد که بنگر فقط بنگر و مرا وادار به تگریستن میکرد من با تمام افکاری که درون آن غرق بودم به دنبال دست آویزی گشتم  و سعی کردم که در دریای افکارم ساحل نجاتی  بیابم و به آنچه که درونم ندا میدهد نگاه کنم چنان در تنهایی خود غرق بودم که وقتی به خود آمدم دیدم که تمام مسیر را اشتباه رفته ام و دوباره مجبور شدم برگردم . بعضی وقتها پیاده روی برایم یک نوع تخلیه است یک نوع رهایی از تنها و فرو رفتن در خود است و شاید هم یک نوع تفریح برایم شده ...

در گذر از پیاده رو به ندای درونم گوش دادم و تک تک درختان را نظاره کردم و حس کردم که چقدر هوا مطبوع و دلچسب است و درونم باز فقط مرا وادار به نگریستن میکرد ...ندای درونم میخواست که تمام ذهنم معطوفش شود و فریاد میزد که تو متولد فصل بهاری و باید بهاری زندگی کنی ... میخواست  بهار را برایم تفسیر کند و روئیدن و شکوفا شدن را توجیه کند که بهار یعنی آزادی و رها شدن برگ از لابه لای پوسته ضخیم و کلفت شاخه درخت و رسیدن به منتهای زیبایی وآمال خود و پس از مدتها سختی شکوفا شدن و...روزی بهار عمر تو هم ازراه میرسد، پس باز منتظر باش و صبر کن... و در حالی که اشک در چشمانم حلقه زده بود تنها گوش میکردم 

و حال در این فکرم که بهار زندگی من کی از راه میرسد ...؟

من اکنون احساس می کنم،

بر تل خاکستری از همه آتش ها و امیدها و خواستن هایم،

تنها مانده ام.

و گرداگرد زمین خلوت را می نگرم.

و اعماق آسمان ساکت را می نگرم.

و خود را می نگرم.

و در این نگریستن های همه دردناک و همه تلخ،

این سوال همواره در پیش نظرم پدیدار است،

و هر لحظه صریح تر و کوبنده تر

که تو این جا چه می کنی؟

امروز به خودم گفتم:

من احساس می کنم،

که نشسته ام زمان را می نگرم که می گذرد.

همین و همین.

/ 1 نظر / 6 بازدید
بال شکسته

دوست داشتن ایستادن و زیر باران با هم خیس شدن نیست. دوست داشتن ان است که زیر باران برای دیگری چتری شویم و او هیچ وقت نفهمد که چرا خیس نشد.[لبخند][چشمک][ماچ]