عشق بلاشرط

امروز در حالی که میخواستم تنها باشم و بیشتر بیاندیشم سر کار نرفتم و خالی تر از همیشه در سکوت چهاردیواری اتاقی که کوچکی ابعادش را حس نمیکردم در امواج افکار غرق بودم و همچون تخته ای روی آب از خود هیچ اراده ای نداشتم و طغیان افکار مرا به هر سویی که میخواست میبرد .وقتی زیباییها را میبینی و سرشار از عشق میشوی میدانی و می فهمی که باید ببخشی ،عشق هدیه کنی و محبت ایثار کنی تا سبک شوی آنگاه که این عشق بر قلبت سنگینی میکند دست به کار میشوی و به کل کائنات و هستی عشق میورزی ، به درخت ، به گل ،به گیاه ، به آسمان آبی و تک ستاره شب تاریک...از عشق لبریز میشوی و همه و همه را دوست میداری . بی دلیل به طرف جوجه ای میروی که نا آرام است و میدانی که از محبت مادر بی نصیب است ، با نوازش دستهای تو آرام میگیرد و موج مهر و محبت را از سرانگشتانت به او هدیه میدهی تا لحظاتی سرمست نوازش شود ودر دستانت بخوابد و آرام گیرد و خود نیز آرام بگیری و باز او را به لانه خود میبری تا تجربه کند زندگی را .ماهی قرمز شب عید را به نظاره می نشینی که وقتی دستانت را میبیند میداند که پیام آور مهر و قوت روزانه است و خود را سریع به بالای آب میرساند که هم مهر دریافت کند و هم غذا و با تکان دادن باله هایش از تو تشکر میکند و آرام در آب فرو میرود و تو در خودی خود فرو میروی.چقدر هجوم افکار ماهرانه عمل میکنند و تو در رفت و آمد این افکار عاجزی ...چه حس عجیبی در رگهایم می جوشد و دلم غرق عشق است.نمی دانم چه کنم و چگونه ببخشایم این همه زیبایی را ، به در راه مانده بینوایی یا به کودکی که زیباترین دوران زندگیش را در کوچه و بازار برای امرار معاش دعا می فروشد یا پیرزنی که نمی تواند ساک سنگینش را با خود حمل کند.اینک در حالی مینویسم که صمیمانه از خدا خواسته ام که عشق زمینی برایم بیافریند تا به عشق آسمانی و حقیقی خویش برسم و عشق خدا را بیشتر درک کنم تا فلسفه آفرینش و آرامش را تجربه کنم.چشمانم آرام آرام نمناک میشود و به یاد آن روایتی می افتم که:

ای بشر!من واقعا کجایم؟بگذار به تو بگویم که من در قلب معشوق تو جای دارم،آنجا به دنبال من بگرد.هنگامیکه یکدیگر را آنچنان دوست دارید که تقاوت نکند آن دیگری چه میکند،آنگاه به عشق بلا شرط دست یافته اید و آن عشق فراتراز طبقات جهان خاکی است.آنگاه درمی یابی چگونه به من عشق بورزی،به خدای خودت،به پروردگارت

/ 23 نظر / 22 بازدید
نمایش نظرات قبلی
عشق بلادرنگ

بيا و با يك نفس تند از مِعبَر تنگ زمانه از آشوبِ زمين پر بزن، پروآز كن! پنجره هاي دل را باز كن! بيا و بر نگاه من قطره،قطره بارانِ محبت ببار و دانه،دانه شبنم بر برگ،برگِ خنده هاي من بپاش بيا، بيا و از گذرگاه بي سرود زمين بگذر و دردهاي... مرا صداي سكوتِ بلند مرا با شعر، با ترانه با چنگ،با چغانه ناقوس بزن، فرياد كن! بيا و با يك نفس ِ تند، از اين آشوب پر بزن، پروآز كن!

محمد

سلام باران عزیز شب بخیر عید بزرگ مبعث را بشما تبریک و تهنیت عرض می کنم.[گل]

محمد

دیشب غزل را کشاندم تا پای داری که می‌سوخت ! تا خاک گرم شقایق، سنگ مزاری که می‌سوخت یک مرکب نیزه آجین دیدم که در شعله می‌تاخت از مرز شعرم گذر کرد با تکسواری که می‌سوخت رسم شکفتن ندانست هرگل که با داغ نشکفت سهم بهار دلم کو؟ آن لاله زاری که می‌سوخت این کوچه باغی ندارد، ای کاش می‌شد بخوانم حتی فقط یک ترانه، وقف هزاری که می‌سوخت باید هزاران غزل را شام غریبان بسوزم یک روز حتی نمانده است از روزگاری که می‌سوخت مینا ارجلو[گل]

محمد

سلام دوست مهربونم صبحتون بخیر بروز شدم و منتظر قدوم مهربان و سبز شمام [خجالت][گل]

محمد

سلام عشق جاده ای یک طرفه است اگر دوسویه شد دیگر عشق نیست بلکه سوداگری است.[گل]

محمد

سلام باران مهربون ممنونم ازت که مثل همیشه حضوری گرانقدر داشتید[گل]

محمد

[گل][لبخند][خجالت][لبخند]

عشق بلادرنگ

برف پاکن ها دست تکان می دهند. بر سه شنبه برف می بارد. دست تکان می دهیم: - " خداحافظ... " برف پاکن ها از روی تو برف سه شنبه را می روبند من دست تکان می دهم نقش تو را پاک می کنم - " خداحافظ... " بر جاده خالی برف می بارد و برف پاک کنی دیوانه وار به این سو و آن سوی جدار گلو می کوبد. در گلویم بر نام تو برف می بارد...

ح.( یه رهگذر)

همدردی تو با دوست نخست باید پی بردن به این باشد که دوست خواهان همدردی هست یا نه. چه بسا او در تو جز چشمان تیز و نگاه دوخته بر ابدیت را دوست نمیدارد. همدردی با دوست باید خود را در زیر پوسته ای ستبر نهان کند, چنان که برای شکافتن اش دندانی از تو برسر آن بشکند. همدردی اینگونه لطف و شیرینی خواهد داشت. من از سر دندان، برای این همدردی گذشتم. اما چه کنم که جز تصمیم تو راهی نیست.