غم سنگین

گفتم با عشق بنا کردم  و بی عشق ویران ولی چگونه میشود چیزی را که  اساس و پایه اش عشق است و با عشق بنا گشته٬ ویران کرد؟ عشق خود  نگهبان است  با انتظاری مبهم و گنگ  در معبد تنهائی  خویش خواهم نشست  تا شاید روزی عبورت را ...

از همان اول قصدم بر این بود که اصلا درد دل ننویسم ولی انگار پراز درددلم .هر کسی که رخت از این جهان بر میبندد به حالش غبطه میخورم که خوشا به حالش که زودتر از من تجربه رها شدن و پرواز در بیکرانگی را تجربه کرد و  زودتر از من به عشق و آرامش حقیقی رسید و.. امشب میخواهم  با خودت که  میدانم حضور داری و هستی اینجا سخن بگویم. همینجا ٬ جایی که شاید خیلی ها میخوانند  ولی برایم مهم نیست دیگرچیزی برایم مهم نیست چون... یادت هست وقتی رفتی من زن خانه بودم و وقتی برگشتی شده بودم مرد ٬ دیروز سبکبار و آزاد  و امروز سنگینی مسئولیت بر دوش . یادت هست که آرام خوابیده بودی و من بی قرار،  میخندیدی و من میگریستم ، آرام بودی و من در تکاپو،ساکت بودی و من فریاد میزدم ، تو بی حرکت و سرد وآرام و من مثل اسپندی روی آتش در سوزو گداز. با تو سخن ها گفتم و هیچ پاسخی نشنیدم آری گرد غریبی روی صورت خسته ات  نشسته بود. هنوز مظلومیت را از چهره ات ٬ سکوت  را از لبانت و غم ودرد زخم زبان ها را از قلب مهربانت میخواندم. آری من تنها شده بودم ،مرد زندگی ٬ پدر،مادر ...و تو ساکت وبی صدا با سکوتی سنگین که سنگینیش را هنوز بر ذره ذره وجودم حس میکنم مرا بدرقه میکردی. رفتی و من فریاد میزدم مرا  به دست که میسپاری؟ و تو هنوز ساکت...اشک ها ریختم و تو حتی قطره اشکی از گونه ام پاک نکردی ...هر قدم که تو به خانه ابدیت نزدیکتر میشدی دریای اشکم طوفانی تر میشد و قلب  نازکم بی تابتر٬هر قدم گویی با توان من معکوس بود.چگونه تحمل کنم و تاب بیاورم؟ چگونه؟؟؟؟؟باید صبور بود و  دید و از لحظه ای غافل نشد و چشم برنداشت تا چیزی از ذهن خسته چشمم جا نماند. دیگر عزیزی برای نگریستن نیست٬ دیگر صدایی برای شنیدن نیست و  دیگر سکوتی برای تفسیر کردن.دیگر دستهای مهربان خستگی را از شانه ات نمی گیرد و دیگر تکیه گاهی برای پناه بردن از قیل و قال زندگی  .... پس ببین و تحمل کن... عزیزم تو ساکن خانه ابدیت شدی و من مثل ماهی بیرون از آب در تقلا...من فریاد میزدم و سکوت  سرد و غمبار قبرستان را به هم میزدم . من فریاد میزدم و تو هنوز ساکت وآرام خوابیده بودی٬انگار  دیگر چیزی برای گفتن برایت نمانده بود ٬ انگار  سالها بود که چشمانت را به روی همه چیز و همه کس بر خاک غربت  بسته بودی.فریاد میزدم برو عزیزم٬ برو از این دنیای سرد و بی روح ولی آرام تا سیر تو را ببینم  تا عطش چشمانم فرو کشد تا دورنگار غربت شبها وسختی روزهایم را کمی حس کنم تا خود را بیابم... انگار تازه تو را همان گونه که بودی یافته بودم پاکتر و رهاتراز همیشه ومشتاقتر برای اوج و پرواز .چطور چشمانم را سیراب کنم از عطش دیدنت؟چطور؟چطور رهایت کنم و دل بکنم؟چطور ناپدید شدنت را لحظه لحظه ببینم ؟ میدیم و هیچ کاری نمی تواتستم انجام بدهم ٬اشرف مخلوقات و ناتوان ؟ روح خدا و بیچارگی ؟عشق خدا و دل بریدن ؟و چه سخت و طاقت فرسا ست  لحظه وداع

آری  آرام در خانه ای آرمیدی و ساکن شدی که میزبانش خدای مهربان و عاشق و من آواره و سرگردان با مردمی سرد ودرخود فرو رفته .....آنروز صبورتر از امروز بودم ...روزی که تو رفتی همه در فقدان از دست دادنت و حسرت و پشیمانی اندیشه ها و کردار خود غرق  بودند و امروز فریاد سکوتت  را فراموش کردند و همه چیز باز به فراموشی سپرده شد و در روزمررگی خود فرو رفتند ٬غافل از اینکه توامانتی داری ٬ تصویری  که هنوز زنده است و زندگی میکند و نیاز به دیده شدن و حس شدن و محبت دارد و به دنبال دستان  پرمهری میگردد و نگاهی که بداند نگران اوست  و ...چه زود همه چیز فراموش می شود .آنها رفتند و ندیدند که تنهایی و بیکسی با ذره ذره ...آنها رفتند و حتی نیم نگاهی هم  ....من ماندم و هزارسئوال ...این همه آدم و تو تنها ، این همه دل و تو بیدل ٬ این همه غوغا و تو خاموش ٬این همه بهار و تو پانیزی ....

نمی دانی چه روزگار غریبیست از صبح تا شب ..و شب تنها با چشمانی گریان فقط با تنهایی خود حرف زدن و در خلوت خود فرو رفتن.می دانی چهار دیوار اتاق کوچکم از دست من چه کشیده اند؟!برای آنها حرف میزنم ، گریه میکنم ، میخندم ...و تو نمیدانی که این چهار دیوار چه زیبا غم های مرا می شنوند و چه پرمعنا مرا مینگرند و چه صبورانه مرا تحمل میکنند،این چهار دیوار از مردم شهر مهربانتروگرمترند، آنها خوب مراحس میکنند...دلم از غم سنگین ناگفته ها سبک نشده ولی دیگرباران اشک صفحه مانیتورم را مات کرده و مجالی برای دیدن و نوشتن نمیدهد ....

/ 0 نظر / 14 بازدید