صدایم صامت است...سکوت است...چیزی در ژرفای وحودم فریاد میزند ولی صدایش نمیرسد...شبهایی که دخترم کنارم نیست خوابم نمیبرد....انگار در اتاق خودش هم وجودش برایم دلگرمیست...

 

 

  
نویسنده : باران ; ساعت ٧:٥٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٩ امرداد ۱۳٩٦
تگ ها :

 

نشسته ام درتنهایی..در سکوت خانه... و هر از گاهی تنها صدای بوق ماشینی ...نور خورشید خود را به  اتاق رسانده...نگاهم به حیاط می افتد...و پروانه زیبایی روی درخت انار..مدتهاست که پروانه ای را از نزدیک  ندیده ام...جایش را مرتب عوض میکند...واقعا زیباست..راستی امسال درخت انار خانه پدریم چه پر بار است...درختی که نکاشتیمش و خود رویید.

  
نویسنده : باران ; ساعت ۱٠:٠٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٢ شهریور ۱۳٩٤
تگ ها :

دلم می خواهد...

چندیست "دلم "  خسته شده از خواستنهایش..."دلم "می خواهد که  دیگر هیچ نخواهم...ولی باز در نخواستنم هم خواستن بود و آن  آرزوی نخواستن...

  
نویسنده : باران ; ساعت ٥:۳٠ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۱ شهریور ۱۳٩٤
تگ ها :

سالگرد پرواز...

امروز سالگرد رفتنت بود...هر وقت اشک در چشمانم حلقه میزد...سد راهش میشدم...که دخترت نبیند...وای که چقدر پرم...پر از درد دل...پر از حرفهای ناگفته...پر از خنده های روشن و گریه های تیره...پر از بار مسئولیت ...سالها گذشته و هنوز در خوابی...دخترت بزرگ شده...قد کشیده....و زیباتر و دوست داشتنی تر از پیش...چشمان روشن زیبایش خیره به سنگ قبر...و در فکری عمیق.. انگار رفتنت را هنوز باور ندارد...با یادگارت حلوا درست کردیم...درست همانگونه که دوست میداشتی...همه خوردند و گفتتد روحت شاد...

همسفر نیمه راه زندگیم روحت غرق شادی و آرامش...

  
نویسنده : باران ; ساعت ٥:٤٠ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۳ شهریور ۱۳٩٤
تگ ها :

 

من پای کتاب و از اتاق دخترم  صدای آهنگ نسبتا بلند...کتاب را میبندم و گوش میسپارم...زیباست...

راه میفتم توی جاده خیس...انگاری جز من دیونه دیگه هیچ کسی نیست....همه جا ساکته...فکرم پیشته...دوستت دارم....خیلی بیقرارم....آروم ندارم...دوست دارم که ی بار سرمو رو شونت بذارم....دستامو بگیر نذار دیونه بشم ...

  
نویسنده : باران ; ساعت ٤:٠۱ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٠ شهریور ۱۳٩٤
تگ ها :

جانم به فدایت...

دیروز سر کارم برای همه شکلات گذاشته بودند...بازش کردم....شیرین شیرین بود.... مثل حاجتی  روا شده...حاجتی را که چند سالیست فراموش کرده بودم  ...و  باید اکنون، درست شب ولادتت هدیه بدهی ....و شب ولادتت ارزانی کنی که باز به یادم بیاوری که در ازدحام زائرانت فراموشم نکرده ای  و هنوز نوای قلبم را میشنوی...

و اینبار نیز به یقبن میدانم که حاجتم را خواهی داد...جانم به فدای محبتت آقا...

  
نویسنده : باران ; ساعت ۱٢:۱٧ ‎ق.ظ روز جمعه ٦ شهریور ۱۳٩٤
تگ ها :

کلمه عبور...

امروز روز کاری شلوغی بود ...النم که اومدم اینجا اکثر وبلاگها یادداشت خصوصی گذاشتن....کسی م نیست ی  کلمه عبور بهمون بده تا...راستی کلمه عبور قلب ما آدمها چیه؟! آیا چیزی جز صداقت و مهر و محبت و وفاست؟!!

  
نویسنده : باران ; ساعت ۱٢:٢٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢ شهریور ۱۳٩٤
تگ ها :

این روزها...

مدتیست حال و هوایم عوض شده است...بد قلق شده ام...و شاید هم کمی بهانه گیر...

 پشت میز نشسته ام و یک لیوان چایی داغ کنارتکه ای کیک( دست پختم)...و من در فکر...چه راحت کیک مورد علاقه ام  درست شد و چه سخت هوای مورد علاقه دلم ...

دخترم را صدا میزنم تا کمی قدم بزنیم ...شاید هوای دلم پیاده روی دونفره می خواهد...

  
نویسنده : باران ; ساعت ۱:٠٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱ شهریور ۱۳٩٤
تگ ها :

 

امشب خواب از سرم ربوده شده...دلم آغوش میخواهد...شاید آغوشی از جنس نور که چشمانم را آرام ببندم و  تا ابد در عشق  بیاسایم...

  
نویسنده : باران ; ساعت ٩:۱٢ ‎ق.ظ روز شنبه ۳۱ امرداد ۱۳٩٤
تگ ها :

همه اوست...

از صبح ساعتها در سکوت ...سکوت...کنکاش درون...کاویدن خویش...سحر وجود...آرام و رها...فکری نیست...در بیخبری محض از همه چیز و همه کس ...فقط خودت و خدایت...غوغای جان سرود هستی می سراید و طنین زیبایش شوری دوباره و نوایی تازه مینواخت...امروز انگار بارها در سکوت"شنیدم"صدای دلکش هستی را..."دیدم "رنگ  دلربای هستی را..."لمس" کردم لطافت هستی را...و "بوییدم" عطر دل انگیزش را...چونان کودکی که اولین تجربه حواسش است...

  
نویسنده : باران ; ساعت ٥:۳٠ ‎ق.ظ روز شنبه ۳۱ امرداد ۱۳٩٤
تگ ها :

بخشیدن...

امروز تو را بخشیدم...امروز همه را بخشیدم...یادآوری خاطرات گرچه تلخ بود...ولی بخشیدم به خاطر قلب خودم...آخر این قلب مهربان را چه به کینه...

  
نویسنده : باران ; ساعت ۳:۳٢ ‎ق.ظ روز جمعه ۳٠ امرداد ۱۳٩٤
تگ ها :

 

دیگه از آدمها توقع چیزی ندارم...بعضی از آدمها  فقط باید در حاشیه زندگی باشند...و بعضی  آدمها باید برای همیشه از زندگیمون برند ...من دیگه از آدمها توقع چیزی ندارم...

  
نویسنده : باران ; ساعت ۱٢:٤۱ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٩ امرداد ۱۳٩٤
تگ ها :

 

تفکر و سکوت چهار دیواری خانه ای که دوستش دارم...و گاهی صدای گنجشکی به گوش میرسد...اینجا گنجشکها عاشقانه و رها در آسمان زیبای خدا پرواز میکنند...آنقدر رها که دیدن پروازشان به وجدت در می آورد.

خوب دانستم که دلدادگی از آن خداست...هنوز هم خیلی چیزها هست برای زندگی و سپاس...

  
نویسنده : باران ; ساعت ٤:٤٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٧ امرداد ۱۳٩٤
تگ ها :

 

دیشب خواهرم زنگ زد که میخاند پارک برند و از ما خواست که همراهشون بریم.

دخترم با خواهر زاده کوچکم بازی میکرد و هر کاری که میکرد دوست داشت بهش توجه کنیم...سرسره که بازی میکرد با اشتیاق میومد بهم میگفت آله(خاله) و با زبان خاص بچه گانش و با ذوق ی چیزایی میگفت  که من قربون صدقش برم ،باز میرفت سراغ ی بازی دیگه و از دور اگه چشم ازش بر میداشتم باز میومد میگفت آله و...همه احساساتش رو با ذوق تعریف میکرد...

فرشته کوچولوی خوشگلمون نمیدونست که من از حرفاش جز آله(خاله) چیزی نمیفهمم ولی با اشتیاق با زبان بچگیش برام حرف میزد و میخندید...وای که چه دنیای قشنگی دارند  و چه حس شاد و لطیفی پیدا میکنم وقتی با بچه هام ...

  
نویسنده : باران ; ساعت ۱:۳۳ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٧ امرداد ۱۳٩٤
تگ ها :

کاش میشد تنها با زدن یک دگمه...

کاش میشد گذشته را مثل  عکسها دیلیت کرد...تنها با زدن یک دگمه...

 

  
نویسنده : باران ; ساعت ۸:۳٢ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٥ امرداد ۱۳٩٤
تگ ها :

 

بازم اینجام...نه اینکه آدم شادی نباشم ولی اینجا کلبه تنهایی و....فقط دلم میخاد بنویسم بد جوردلم گرفته...میرم وضو میگیرم و سجادمو پهن میکنم ومیگم الله اکبر...خدا بزرگ است...اشکم جاری میشه...ایاک نعبد و ایاک نستعین...بغضم میترکه...خدا من از تو کمک میخام.منکه جز تو کسی رو ندارم...خدایا چی بگم...خدا تو که از دردم آگاهی...خدایا خیلی خجالت میکشم...خدایا چیز زیادی که ازت نخاستم ... خدااااا

سجاده ام را آرام جمع میکنم  و هنوز از بغض خالی نشده ام...نگاهم به آن بالا دوخته میشود ...به آن بالایی که مهربانی جز او نیست.

  
نویسنده : باران ; ساعت ٤:۳۱ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۳ امرداد ۱۳٩٤
تگ ها :

بعد از مدتها غیبت...

خدایا آسمانت چه مزه ایست....من همیشه زمین خورده ام.

  
نویسنده : باران ; ساعت ٧:٠٦ ‎ب.ظ روز جمعه ٩ امرداد ۱۳٩٤
تگ ها :

دلم باران میخواهد

  امشب با اهل دلی تلفنی صحبت کردم

وقتی با آرامش خاطر میگفت درست میشه انشاالله درست میشه انشالله ،این اشک بود که بی
محابا فریاد و غوغای درونم را به سکوت ترغیب میکرد ...

من بودم و خدا و بنده خوب خدا که حرفهایش آرامم میکرد...

دلم تنگ است ،دلم باران میخواهد ، بارانی که پر کند دستهایم را و بشوید وجودم را...

 

 

  
نویسنده : باران ; ساعت ۱۱:٠٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٩ شهریور ۱۳٩٢
تگ ها :

عید است...

خدایا ما که همیشه سر سفره ات نشستیم و روزی خورت بودیم ولی این ماه...

الهی!

در عطای عبدانه

به کرم خود بنگر نه به طاعت من

که آنجه تو را شاید

از هیچکس برنیاید...

  
نویسنده : باران ; ساعت ٧:٢٧ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۸ امرداد ۱۳٩٢
تگ ها :

امروز چشمانش غرق حسرت بود

هر سال به نزدیکای روز پدر که میرسیم یگانه یادگار زندگیمون همش توی فکره  و خیلی دمق میشه... خودش خوب میدونه که  برای خرید هدیه یک انتخاب بیشتر نداره و اونم دسته گلی که نمیتونه به دستت بده  و با حسرت و اشک روی قبرت پر پر کنه..

امروز از همون حلوایی که خیلی دوست داشتی برات پختم ولی خودت نخوردی و همه خوردند و گفتند خدا رحمتت کنه...

رفیق نیمه راهم روزت مبارک و  روحت غرق شادی

  
نویسنده : باران ; ساعت ۱٠:۳٩ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢ خرداد ۱۳٩٢
تگ ها :

خانم روشن دل

چند روزه  با ی خانم روشن دل  توی ایستگاه تاکسی هم صحبت  شدم وقتی صدای منو میشنوه فورا عصای سفیدش رو میبنده و لبخند میزنه ... از تاکسی که پیاده میشیم  میبرمش اون طرف خیابون و ازم تشکر میکنه  و باز عصای سفیدش رو باز میکنه تا آروم آروم مسیر ناهموار رو باهاش حس کنه  و...

امروز توی این فکر بودم که این خانم روشن دل به منی که نمیشناسه  اعتماد میکنه و عصای سفیدش رو میبنده تا من چشمش بشم و دست تو دست من و من ...و من  چرا به خالق خودم که همه وجود و نیازمو میشناسه اعتماد نمیکنم!!!

خدایا  منم مثل اون خانمم ...نابینا....کمکم کن تا قلبا  بهت اعتماد کنم  و عصای سفید منیتم رو ببندم  و دست تو دستت بذارم تا چشمم بشی و ...

 

کاش دستان خدا پیدا بود

تا درآنوقت که بی حوصله و تنهایی

و دلت ازغم دنیا دریاست ،

بزنی تکیه برآن و بخندی به همه رنج جهان

  
نویسنده : باران ; ساعت ۱۱:۱٥ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٠ اردیبهشت ۱۳٩٢
تگ ها :

 

نمیدانم که درمانده ام یا در زندگی مانده ام

گاهی اوقات حس میکنی که هر تلاشی میکنی و به هر دری میزنی بی فایده ست ،انگار هر چه بیشتر دست و پا میزنی بیشتر غرق میشوی و به عجز میرسی ...لحظات عجز همه اوست  نگاه به او  و صحبت با اوست ... دستهایت را بالا میبری و سرت را پایین می اندازی...گدایی میکنی

ای حرمت ملجا درماندگان/دور مران از در و راهم بده

  
نویسنده : باران ; ساعت ۱٠:٢٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٢ فروردین ۱۳٩٢
تگ ها :

فصل مستقل شدن...

سال جهار فصل داره و فصل جدید زندگی منم شروع شد...فصل مستقل زندگی کردن من و دخترم .برام دعا کنید... 

  
نویسنده : باران ; ساعت ٧:۱۳ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٧ اسفند ۱۳٩۱
تگ ها :

 

 

رضا جانم عمریست که گوشه نشین محبتم

این گوشه را به وسعت دنیا نمی دهم... 

  
نویسنده : باران ; ساعت ٩:٤٠ ‎ق.ظ روز جمعه ٧ مهر ۱۳٩۱
تگ ها :

 

باران می بارد...

و من این زمان و  اکنون پرم پر از حس نیاز و ...

گفته اند فاصله بین مشکل و  حل آن یک زانو زدن است،اما  نه در برابر مشکل بلکه در برابر خدا...

ببین چه عاجزانه سر بر مهر گذاشته ام ...و منتظرم، منتظر اینکه  ای مهربان تنها خود بلندم کنی... 

 

  
نویسنده : باران ; ساعت ٩:٤٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱ امرداد ۱۳٩۱
تگ ها :

سخنی با یار

 میدونی چند ساله خوابیدی و خستگیت در رفته !!؟

ولی من خیلی خسته م...

  
نویسنده : باران ; ساعت ۱٠:٠٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢۸ خرداد ۱۳٩۱
تگ ها :

بزرگتر ین کادوی تولد

باز هم نوشتم

بدون ثبت نام دعوتم کردند واین برایم معجزه ای بسی شیرین بود
اولین روز روز تولدم درحرم جدم رسول الله ...حضور مهربانش را حس میکردم نگاهم به افق صحن زیبایش دوخته شد و آرام زیر لب گفتم یا جَدا، مهمان شمایم و هنوز کادوی تولدی نگرفته ام امسال از شما که دعوتم کردید کادوی تولد ... چیزی نمی گویم که خوب میدانم آرزوهایم اندک و لطف شما بی نهایت و سخاوتتان زبانزد...( ناگفته نماند که بزرگترین کادوی تولدم را امسال گرفتم و آنهم حضور در حرم جدم در سالروز تولدم...بی نهایت سپاسگزارم خدا)
لحظه لحظه دیدار است ،به کاسه کوچک دلت نگاه میکنی و بارش وسیع باران رحمتش،به کوچکی وبی لیاقتی خود مینگری و این همه لطف .اینجا میقات است ، حرم امن ،حرم امنش... آهسته گام برمیداری و هیچ نمیدانی ،نزدیکتر می شوی و نمیدانی کجای راهی...هیچ فکری در خاطرت نمیگنجد و سینه ات را سنگینی عجیبی می فشارد .صدای ضربان قلبت را به وضوح میشنوی ،حس عجیبی تمام وجودت را فرا میگیرد شاید چیزی شبیه شوق و ترس...چندین پله و می نگری همه سربر خاک ...تو نیز بی اختیار سر بر آستان جان می سایی وانگار باید فرود بیایی تا اوج بگیری ،دلت میخواهد زمان متوقف شود، انگار در آغوش مهربانش جای داری و حضورپر مهرش را بیشترحس می کنی نمی توانی یادی از آرزوهایت کنی ،آروزهایی که ..انگار آرزویی نداری و بی نیاز بی نیازی .انگار همه چیزبرایت آماده و مهیا بوده ست و تو تنها سپاسگزارالطافش میشوی...
                  گاهی برای دیدن عشقت            باید سر از رو مهر برداری
حالا ایستاده ای روبروی خانه ای که آرزوی چندین ساله ات بوده، مکعبی تو خالی بدون معماری چشم نواز استاد ماهری...پر از خالی می شوی و دوباره تهی...تهی بودن را تجربه میکنی در حالی که غنی هستی و پُر ...آماده میشوی برای طواف برای چرخیدن حِس ات چونان پروانه است پروانه ای از جنس شمع..رسیده ای به هستی، به مرکز ابدیت، به اصل خویش ...همه جا "هو" ست همه جا چون هوا کجای راهی؟ در پی چه ای؟..کعبه یک سنگ نشانست که ره گم نشود/حاجی احرام دگر بند...
با رنگ جامه ای که یاد آور لحظات مرگ و تولد است شاید آماده مردن و زنده شدن می شوی تولدی دوباره و تو تنها نظاره گری، نظاره گر...اینجا باید خود را جا بگذاری ، خود و منیتت را جا بگذار تا "هو" را با خود ببری.


هر جای دنیایی دلم اونجاست /من کعبه مو دور تو میسازم /من پشت کردم به همه دنیا / تا رو به تو سجاده بندازم/ هر روز حسم تازه تر میشه/ غرق تو میشم بلکه دریا شم/ بیزارم از اینکه تمام عمر/ از روی عادت عاشقت باشم

  
نویسنده : باران ; ساعت ۸:۱٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٩ خرداد ۱۳٩۱
تگ ها :

درس نهفته

 میدانم که همیشه حکمتت جاریست و قطعا  تجربه و درسی در این ماجرا نهفته است ...خدایا کمکم کن که درسم زا هر چه زودتر بیاموزم .

  
نویسنده : باران ; ساعت ۸:٥٦ ‎ب.ظ روز جمعه ۳۱ اردیبهشت ۱۳۸٩
تگ ها :

چه بگویم که ناگفتنم بهتر است

ثانیه ها میگذرند و به بازیچه بودن زندگی بیشتر پی میبرم 

در حالی که آرام قدم میزدم خاطرات نه چندان دور به سرعت برایم مرورشد ،باورم نمی شد برای پول همه وجود و هستی و احساس و ارزشها را لگدمال کند.در حالی که از پله ها پایین می آمدم سنگینی عجیبی را حس کردم سنگینی که اگر پدرم کنارم نبود در جا میماندم ...نسیم صورت خسته ام را نوازش میداد و انگار سکوت عجیبی هستی را  فرا گرفته بود که صدای غوغای درونم را واضحتر بشنوم ...

 جمله اش را  در دفترچه یادداشتم نوشتم که هیچ گاه فراموش نکنم

"دل فقط جای خداست و هیچ کس ارزش  وارد شدن به این حریم را ندارد ".این جمله در حالی که با سیاست گفته شده بود ولی برای من بزرگترین درس را داشت هر چند خیلی تلخ بود...

  
نویسنده : باران ; ساعت ٧:٥٩ ‎ق.ظ روز جمعه ۳ اردیبهشت ۱۳۸٩
تگ ها :

بعد از چندین ماه سکوت...

بعد از چندین ماه سکوت  برگشتم . به خاطر مشکلی که چند ماهیه برام پیش اومده زن دایی ام گفت : از داییت بخواه که جوابت رو بده که حتما جواب فامیل رو زودترمیده و هم شهیده وخیلی مقام داره ...

دیشب در حالی که عکسش دردستا نم بود وبا نوک انگشتانم تمام زوایای صورتش را لمس میکردم و محو ابهت نگاه مهربانش بودم دستی به پهنا به صورتش کشیدم وگفتم: منو میشناسی؟ خیلی بزرگ شدم نه؟!!یادته چقدر دوستت داشتم و چقدر دوستم داشتی ؟یادته از جبهه اولین جایی که میومدی خونه مابود؟یادته که چقدر عاشق شیطنت های بچه گانه م بودی ؟یادته با چادررنگی مامان بزرگ قنداقم کردی و گفتی حالا اگه میتونی راه برو ومن هر چی تقلا  کردم نتونستم و می افتادم زمین و خنده زیبات فضای خونه رو پر کرده بود.یادته میخاستی کمتر شیطونی کنم برام قایق کاغذی درست کردی و توی حوض انداختی و گفتی بیا فوتش کنیم من هم چند تا فوت کردم وگفتم بقیش رو خودت فوت کن ورفتم دنبال شیطنتهای بچه گانه م ،تو هم با نگاه مهربونت همراهیم کردی و خندیدی و باز رفتی تو فکرکه چه جوری میشه این وروجک رو یه جا نگه داشت...یادته توی حیاط بزرگ و با صفای مامان بزرگ قایم موشک بازی میکردیم؟ یادته تابستون توی کوچه بن بستتون بازی میکردیم بستنی فروش دوره گردی داد میزد بستنی و یه لحظه از نگام خوندی که چقدر دلم بستنی میخاد اونوقت رفتی و برای همه بچه ها بستنی خریدی یادته اینها رو؟؟؟دایی جون تو قایم موشک روزگاربه غفلت چشم گذاشتم و تو برای همیشه رفتی نمیتونم پیدات کنم کجایی؟دایی جون دلم خیلی چیزا میخاد ولی نه دیگه بستنی...الان هم به اندازه قدیما دوستم داری و از نگام میتونی بخونی که چی میخام؟!!دایی جون دلم برای خیلی چیزا تنگ شده کاش اینجا بودی تا سرمو میذاشتم رو شونه مهربونت و با نگام حرف دلمو میخوندی ،دلم برای حس دستهای مهربونت که به پشتم میزدی تنگ شده ،دلم برای نقاشیهات ،خنده های زیبات ،مهربونیات ،حضورت و ...وای خدای من چقدر دلم برای بودنش تنگ شده ...خدایا پر از حس فریادم میخام فریاد بزنم خودت که میدونی خدااااااا

باز دستانم به روی عکس مهربانش لرزید و اشک آرام به روی صورتم لغزید و دیگرنتوانستم سبکی عکسش  که سنگینی نبودنش را بیشتر نشان میداد،تحمل کنم .عکس را آرام کناری گذاشتم و باز سکوت ،دوست همیشگی ام مهمان لحظاتم شد...و باز هم سکوت و سکوت و سکوت

  
نویسنده : باران ; ساعت ۱٠:٤۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۳ فروردین ۱۳۸٩
تگ ها :

باز هم سکوت...

دیروز به خدا گفتم که پاره کند ریسمان  هر چه رنگ تعلق است و امروز...

تمام  عکسهایی را که با دوربین چشمم در تاریک خانه ذهنم بود پاره کردم و دیدم بازهم خدا هست ،خدایی که همین نزدیکی هاست و تنها دل شکسته ای بر جای مانده که همه را دوست دارد حتی آنان که در حقش کوتاهی و بدی...

کاش همیشه میشد تمام ناگفته ها را گفت...کاش اشک فریادی بس عظیم بود و عمق محبت و دوستی مهری بر پیشانی ...کاش همیشه میشد بود و بود و بود...

وای که چقدر پر از سکوتم سکوتی که بر شب بارانیست و تنها صدای گریه باران ... این صدای سکوت من و گریه باران است که میشنوی و هیچ تفسیری بر آن نیست... دلم میخواهد به اندازه تمام روزهای عمرم سکوت کنم ...دلم میخواهد به اندازه تمام روزهای عمرم سکوت کنم ...سکوتی که هیچ گاه نشکند...

  
نویسنده : باران ; ساعت ۱٢:٢٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٩ مهر ۱۳۸۸
تگ ها :

بیا تا پیدا شم

ای آرامش دهنده ، ای هستی بخش ، ای لطیف و ای مهربان، نگاهم را به زندگی آنچنان کن که خود دوست داری ، اندیشه ام را هدفمند و گامهایم را در راهی که به سمت توست استوار ساز. دستهایم را همچون وجود نازنینت پراز سخاوت که بدون هیچ چشم داشت ببخشایم و قلب کوچکم را آنقدر بزرگ و آراسته که شایسته ورودت شود ، لایق اینکه در کلبه تنها و حقیرانه قلبم پا بگذاری و دیگر نروی ... وقتی با آن عظمت به قلب کوچکم قدم بگذاری دیگر چه نیازی می ماند ؟!! وقتی کل هستی درونم ساکن شود در بیرون به دنبال چه میگردم؟!!وقتی آرامش غایی درکشتی وجودم ساکن شود ،کدام طوفان خاطرم را نگران وهراسان میسازد؟!! زمانیکه خود غنی و پرباشم دست عاطفه به سوی کدام...خداوندا چقدر دلتنگ ورود همیشگی ات درقلب کوچکم هستم.لطیفا مهربانانه به قلب کوچکم قدم بگذار که این بزرگترین هدیه عیدی باشد که دراین روز به بنده حقیری چون من ارزانی میدهی . مهربانا چقدر مشتاق ورودت و عیدی گرفتن زیر باران رحمتت هستم .

منو درگیر خودت کن /تا جهانم زیرو رو شه / تا سکوت هر شب من /با هجومت روبرو شه /بی هوا بدون مقصد /سمت طوفان تو میرم / منو درگیر خودت کن /تا که آرامش بگیرم /با خیال تو هنوزم /مثل هر روز و همیشه / هر شب حافظه ی من /پر تصویر تو میشه

 

  
نویسنده : باران ; ساعت ٧:٤٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٩ شهریور ۱۳۸۸
تگ ها :

خداوندا من از مرگ عاطفه میترسم .

خداوندا من از مرگ عاطفه میترسم .خالقا من از اعدام محبت در چشم این و آن بیمناکم.مولایم من از غل وزنجیرزیباییها و ارزشها هراسانم.بارالها از اینکه بندگانت را جلوه ای از تو ندانم و عشق بی انتهایت را از آنان دریغ دارم از خو خجلم .معبودا من تحمل شکنجه غرور و خرد شدن انسانیت در چشم آنها که دیدن و ندیدنشان یکسان است را تاب ندارم.محبوبا من از اینکه چون کبک سر در برف کنم و ندانم بر سر خواهر و برادرم ،همسایه ام و مسافرو رهگذر دیارم چه می آید بیمناکم.لطیفا من از عدم همدلی و مهربانی میترسم.متعالا من از کمرنگی ادراک در جمع بندگان خوبت زجر میکشم .مهربانا من از شکسته شدن بلور اشک در نظر بیگانگان(دوستی که نبیند نیزهمچون بیگانه است) بیزارم.معبودا من از اینکه ساده از غم و درد دیگران بگذرم و بی دلیل تنها سرمایه کسی را خاکستر کنم وحشت دارم.قادرا من از اینکه دستانم اشکی را از چشم یتیمی نزداید و چشمانم اشکی برای تنهایی و دلم دشت محبتی برای کویر دلی و دستانم گرمابخش دست یخ بسته ای نباشد، تشویش دارم .بارالها از اینکه ایمان دردی را تسکین ندهد و اشکی را مهربانانه پاک نکند و دست نیازمندی را بدون شکسته شدن غرورش سخاوتمندانه نفشرد هراسانم ...رحمانا از اینکه گرد و غبار غربت بر تن آدمیان فراموش شده بنشیند ناراحتم.خداوندا وقتی به فقدان مهر و محبت و سردی روزگارمی نگرم شاکی از اینم که چرا دریای دلم را پرازامواج عشق ومحبت آفریدی و نمیدانم چه کنم؟ مولایم من ساکن شهرایمان و کشوراسلامم .چرا اینگونه غریب و تنهایم؟!

بعضی شعرها زبان روح آدمیانند که در سکوت... تو که بارون توچشمامو می بینی، لحظه لحظه ها روکنارم میشینی، تو که مثل بارون آرومم می کنی ...و مثل یک غریبه درهمهمه آدمها به دنبال تو گم میشوم ...دنبال تو... دنبال تو...

 

  
نویسنده : باران ; ساعت ۸:۳۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱ شهریور ۱۳۸۸
تگ ها :

به هر آنچه میکند...

شاید بهترین راه رسیدن به خدا تسلیم به او با تمام روح و تمام وجود است واینکه چیزی بین تو و او واقع نشود.بگذار عنان روح تو را به دست بگیرد و دائما خویش را به روی او،حکمتش و عشقش باز کن و به هر آنچه می کند اعتماد کن.

از دیشب تا حالا یک لحظه خواب چشمان خسته ام را نربوده و باز غوغایی در چهار دیواری اتاق وجودم برپا بود و تنها این دو جمله در ذهن خسته ام تکرار میشد :الهی و ربی من لی غیرک و دیگر اینکه :به هر آنچه خدا میکنداعتماد کن... به هر آنچه خدا میکند اعتماد کن...اعتماد کن

پیش هر تیغی سپر باید گرفت      پیش تیغ دوست سر باید گرفت

 

  
نویسنده : باران ; ساعت ۸:٥٩ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۸ امرداد ۱۳۸۸
تگ ها :

رویای رهایی

آهنگ قدم هایش در گوشم طنین انداخت چشم بر میگردانم و می نگرم که چه سنگین قدم بر میدارد و چه سبک می اندیشد . سنگینی قدم هایش بر قلبم سنگینی میکند و سبکی روحش را می ستایم. در مسیری پای می نهیم که امتدادش به کوهی بس بزرگ ختم میشود...با آنکه شانه به شانه هم قدم میزدیم ولی دلم سخت برایش تنگ شده بود .دست در دستان پر مهرش و هر لحظه گرمایی دلنشین و پر حرارت بر من می نشست آهنگ طپش قلبم را می شنیدم و متعجب از اینکه چقدر بی ریتم و زیبا ساز عشق را در رگهایم مینوازد .چشمانم محو زیبایی مناظر شده بود و نسیمی بس خنک صورتم را آرام آرام می نواخت. دست در دست هم ،شانه به شانه به یک سمت به یک سو و تنها به یک مقصد می اندیشیدیم و گام در راهی گذاشته بودیم که میدانستم به خدا ختم میشود.هر قدم که بر میداشتم شوری وصف ناپذیر سراسر وجودم را فرا می گرفت .با هر قدم زیبایی رهایی و آزادی را بیشتر حس میکردم ...هر قدم معکوس بود با دل بریدن از همه وابستگیها ودلبستگیها و رهاتر از همیشه و آزادتر از سالیانی گذشته...چشمانمان فقط زییایی ها را میدید و قلبمان از عشق سخن میگفت و اندیشیدنمان جز عشق نبود...سکوتی بر کل هستی لنگر انداخته بود و بر لبان سر به مهر ما بیشتر...نم بارانی آرام شروع به باریدن گرفت و شاخ و برگها را آرام آرام نوازید و همچون افکار ما شستشو و جلا داد و مرا بیشتر غرق این همه زیبایی و رحمت نمود ...آرام آرام صدای همهمه سکوت حاکم بر زمان هم بلند شد و کل هستی از عشق این"راز بزرگ خلقت" سرودند و همه جا غرق نوری درخشان شد ناگهان حسی بس عجیب آرام درون من متولد شد و دیگر خبری از وجود خود نیافتم .وقتی به همسفرم نگریستم دیدم او نیز از این حس زیبا سرشار است و لبخندی زیبا صورت زیبایش را زیباتر کرده است .درخشش نگاه مهربانش با نگاهم در هم آمیخت و ساعتها سکوت نگاهش را میخواندم و در نگاه بی همتایش غرق شدم ...آرام دستی بر پشتم زد ، تکانی خوردم و از سحر جادوی حرف های نگفته اش رهایی یافتم . تا به خود آمدم دیدمستارگانی نقره ای و بس درخشان مسیرمان را چراغانی کرده اند و در آسمانی بس عظیم و بیکران رهاتر و سبکبال تر از همیشه در اوج ایم و فرا رویمان خانه ای که میدانم به آ ن تعلق دارم و معبودی که میدانم تنها او...

آرام چشمان نمناکم را باز کردم و نگاهم خیره در هیچ، ساعتها در رختخواب نشانی از خود نیافتم

  
نویسنده : باران ; ساعت ٦:۳٠ ‎ب.ظ روز جمعه ٢ امرداد ۱۳۸۸
تگ ها :

عشق بلاشرط

امروز در حالی که میخواستم تنها باشم و بیشتر بیاندیشم سر کار نرفتم و خالی تر از همیشه در سکوت چهاردیواری اتاقی که کوچکی ابعادش را حس نمیکردم در امواج افکار غرق بودم و همچون تخته ای روی آب از خود هیچ اراده ای نداشتم و طغیان افکار مرا به هر سویی که میخواست میبرد .وقتی زیباییها را میبینی و سرشار از عشق میشوی میدانی و می فهمی که باید ببخشی ،عشق هدیه کنی و محبت ایثار کنی تا سبک شوی آنگاه که این عشق بر قلبت سنگینی میکند دست به کار میشوی و به کل کائنات و هستی عشق میورزی ، به درخت ، به گل ،به گیاه ، به آسمان آبی و تک ستاره شب تاریک...از عشق لبریز میشوی و همه و همه را دوست میداری . بی دلیل به طرف جوجه ای میروی که نا آرام است و میدانی که از محبت مادر بی نصیب است ، با نوازش دستهای تو آرام میگیرد و موج مهر و محبت را از سرانگشتانت به او هدیه میدهی تا لحظاتی سرمست نوازش شود ودر دستانت بخوابد و آرام گیرد و خود نیز آرام بگیری و باز او را به لانه خود میبری تا تجربه کند زندگی را .ماهی قرمز شب عید را به نظاره می نشینی که وقتی دستانت را میبیند میداند که پیام آور مهر و قوت روزانه است و خود را سریع به بالای آب میرساند که هم مهر دریافت کند و هم غذا و با تکان دادن باله هایش از تو تشکر میکند و آرام در آب فرو میرود و تو در خودی خود فرو میروی.چقدر هجوم افکار ماهرانه عمل میکنند و تو در رفت و آمد این افکار عاجزی ...چه حس عجیبی در رگهایم می جوشد و دلم غرق عشق است.نمی دانم چه کنم و چگونه ببخشایم این همه زیبایی را ، به در راه مانده بینوایی یا به کودکی که زیباترین دوران زندگیش را در کوچه و بازار برای امرار معاش دعا می فروشد یا پیرزنی که نمی تواند ساک سنگینش را با خود حمل کند.اینک در حالی مینویسم که صمیمانه از خدا خواسته ام که عشق زمینی برایم بیافریند تا به عشق آسمانی و حقیقی خویش برسم و عشق خدا را بیشتر درک کنم تا فلسفه آفرینش و آرامش را تجربه کنم.چشمانم آرام آرام نمناک میشود و به یاد آن روایتی می افتم که:

ای بشر!من واقعا کجایم؟بگذار به تو بگویم که من در قلب معشوق تو جای دارم،آنجا به دنبال من بگرد.هنگامیکه یکدیگر را آنچنان دوست دارید که تقاوت نکند آن دیگری چه میکند،آنگاه به عشق بلا شرط دست یافته اید و آن عشق فراتراز طبقات جهان خاکی است.آنگاه درمی یابی چگونه به من عشق بورزی،به خدای خودت،به پروردگارت

  
نویسنده : باران ; ساعت ٤:٤٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٦ تیر ۱۳۸۸
تگ ها :

عشق نادیدنی

مدتی است هرچه مینویسم را بی جهت پاره میکنم انگار افکار پریشانم خیال آرامش ندارد و در دوردست چیزی در ذهن خسته ام فریاد میزند و دستی بر شانه ام میزند که ادامه بده ...به کجا وچرا!؟ نمیدانم فقط به ندای درون از هم گسیخته ام گوش فرا میدهم و چشمانم را آرام میبندم که شاید صدا را واضح تر بشنوم ولی باز هجوم افکار پریشان... بدنم آرام آرام گرم میشود و بدون هیچ اراده ای به هیاهوی درونم گوش فرا میدهم ...بگذار که عشق در درونت رسوخ کند بگذار ندیده ها را دوست داشته باشی مگر همه چیز را باید" دید ، لمس کرد یا بویید" که بتوان عشق ورزید ، عشق همچون هوا جاری و ساریست ،عشق آسمانی و ابدی است ،عشق زیبا و دل انگیز است...خوب که دست خدا را روی شانه های تنهایت حس کردی باز آرام میشوی و میدانی که ریسمان زندگیت باریک میشود ولی هیچ گاه مهر ولطف خدا نمی گذارد پاره شود آنگاه باز تنها در آغوش خدا آرام میگیری  تو می فهمی که عشق به ندیده ها تحفه ها را به ارمغان می آورد.عشقی که نه در فکر آب و رنگی و نه در خیالت تصوری و نه حس بازگشت عاطفه ای و اینگونه میتوانی عشق راستین را تجربه کنی ...دیگر صدایی شنیده نمی شد و تنها صدای تنفس سکوت دلچسب اتاق را به هم میزد آرام چشمان نمناکم را باز کردم و در فکر پریشانم باز غوغایی بر پا شد...

  
نویسنده : باران ; ساعت ۱٠:٤٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٤ تیر ۱۳۸۸
تگ ها :

وقتی تو با من نیستی ،از من چه می ماند؟

 هفته پیش فارغ از همه جا بر سرمزار مادر بزرگم رفتم ،کسی که خلق و خویش فاطمی بود وهر گاه از فراز و نشیب روزگار دلم میگرفت به دیدنش میشتافتم ،وقتی مرا می دید تبسم همیشگی اش لبخند میشد و دستان پیر سخاوتمندش را برای به آغوش کشیدنم باز میکرد و آرام سر بر شانه پرمهرش میگذاشتم ...سالهاست که از این آغوش مهربان و این لبخند زیبا محروم شده ام و پر از حس نبودن کنارش هستم.سرم را بر روی سنگ قبرش گذاشتم، انگار باز دستان مهربانش را برای به آغوش گرفتنم گشود وبی دلیل غرق اشک و بی اختیار بلند بلند گریستم . وای که چقدر دلم برای آغوش مهربانش تنگ شده بود و برای نگاه پرایمان و یقینش در تقلا بود. سالها نگفته هایم را با زبان دل بازگو کردم ، اینبار نه از آدم های سرد و درد و رنج روزگار بلکه از خودم شاکی بودم .از اینکه شان و منزلت خود را نمی دانم . از اینکه از گوهر درون خود بی خبرم و نمیدانم چه گنج نایابی در وجودم دارم. وای که چقدردلتنگ خود بودم و در بی خبری از خود غرق ...چقدر از خود دور مانده ام و از اصل خویش مهجور

چشم تا باز کردم دیگر در آغوش مادر بزرگم نبودم ،انگار سر بر آغوش پرازمهر خدا گذاشته بودم .دیگر نمی خواستم سر از قبر بردارم و آرام و ساکت شده بودم .مهربانی و رحمت خدا را با تمام وجودم حس میکردم و غرق در آرامشی وصف نشدنی بودم ...بگذار نگرانیهایم را به کشتی حکمتت بسپارم، بگذار تا عشقت را جرعه جرعه بنوشم ،بگذار قطره بودنم را در زیبایی امواجت به نظاره بنشینم ،بگذار که تهی بودنم را از مهرت لبریزسازم ،بگذار که دیدگانم از جلوه ات پر شود ،بگذار که بدانم فقط تو هستی و بس ،بگذار دمی در کنارت باشم که ذخیره عمری است ...

انگار تازه متولد شده بودم وچشم گشوده ام و وجودم در این غوغا وفریاد که ای کاش این حس زیبا در وجودم پر نکشد و باقی و همیشگی شود ...کاش این حس زیبا در وجودم همیشگی می شد و خود را همان گونه که هستم میشناختم و درک میکردم که همه هستی آن مهربان است و بس.

وقتی تو با من نیستی،از من چه می ماند!/از من جز این هر لحظه فرسودن چه می ماند!/ از من چه می ماند جز این تکرار پی در پی / تکرار من در من مگر از من چه می ماند /از من اگر کوهم اگر خورشید اگر دریا / بی تو میان قاب پیراهن چه می ماند؟!/ بی تو چه فرقی میکند دنیای تن ها را/ غیر از غبار و آدم و آهن چه می ماند؟؟... خدایا ای همه هستی بدون تو از من چه می ماند؟ بدون تو چه هستم؟بدون تو هیچم هیچ.

  
نویسنده : باران ; ساعت ۱٢:۱٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٤ خرداد ۱۳۸۸
تگ ها :

اسرار صندوقچه خاطرات

دیشب بی دلیل سری به صندوقچه خاطراتم زدم ،به آرامی گرد و غبار زمان را از رویش پاک کردم و مشتاقانه نگاه کردم صندوقچه ای پر از اسرار و تجربه تمام سالیان عمرم...به این فکر میکردم که بی هدف اینجا پای این صندوقچه گرد و خاک گرفته نیامده ام که خاطراتم را ببینم ومرور کنم، نیامده بودم که باز گوش بدهم و شادی و خاطرات گذشته برایم زنده شود ...شاید آمده ام که درک کنم ،احساس کنم و بیاموزم ، ندای درونم هم گاه و بیگاه با صدایی که به سختی شنیده میشد می گفت بگذر...ببخش...دست گرم و سرد خاطرات را روی شانه تنهاییم حس میکردم در طوفانی از حوادث تنها ایستاده بودم و فقط نگاه می کردم و آرام می گریستم ...با مرور خاطرات گاهی آسمان دلم آفتابی و زیبا و گاهی ابری و بارانی میشد ، زمانی سرشار از شور و شادمانی و زمانی پر از بغض شکستن و تنهایی...درست است که با مرور هرخاطره ای باز خندیدم ،گریستم ،شکستم و درد تنهایی وحسرت باهم بودنها بیشتر در من زنده شد ولی بایستی خود را از بارسئوالات درونم رها میکردم...اشک تنهایی و غم درونم را با دست آموخته پا ک کردم و شکستن ها و درخود فرورفتن ها را درگنج درونم نادیده گرفتم ودرد تنهاییم را در پس تجربه رها کردم و همه آنهایی که در حقم ظلم کردند ،پیمان شکستند ،اشک غربتم را ندیدند را بخشیدم و از صیمیم قلب زیبائیها و بهترینها را برایشان آرزو کردم و خود را رهاتراز همیشه یافتم و فقط صدای آهنگ که با تارو پود خاطراتم در وجودم رخنه میکرد شنیده میشد و بس..

وقتی گاهی من ودل تنها میشیم /حرف های نگفتنی را میشه دید/میشه تو سکوت بین ما دو تا /خیلی از ندیدنیها را شنید /قصه جدایی ما آدم ها /فصه دوریه ماست از خودمون/دوریه من و تو از لحظه عشق /قصه سادگی گم شدمون ...

راستی نطرتون در مورد بخشیدن دیگران چیه؟

  
نویسنده : باران ; ساعت ٩:٢٠ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۸ اردیبهشت ۱۳۸۸
تگ ها :

رویای بر باد رفته کودک ...

بغض گلویم را فشار میداد با تک تک کلماتش قلبم آتش میگرفت و گذشته نه چندان دور بیشتر برایم یاد آوری میشد خدای من چه میگوید؟!...این یک قصه غم انگیز است که کلبه خوشبختی رویای کودکانه اش را خاکستر کرد ...هق هق امانش را برید ... با حرفهایم به خود آمد و با دستهای کوچکش اشک تنهایی را از چشمان زیبایش پاک کرد و باز غم سنگین و درد یتیمی را در خنده و شیطنت بچه گانه اش پنهان کرد...چگونه تحمل کنم..کاش میتوانستم به نظاره ننشینم و کاش میتوانستم نباشم ...انگار همین دیروز بود چه زود گذشت چه زود دیر شد... در ائینه اشکهایم می بینم که از ازل خدا برایم تنهایی را رقم زده تا شاید تماما به او تعلق پیدا کنم .تا دست از همه بشویم .همه تکیه گاههایم فرو ریخت ،همه دست آویزهایم ناجوانمردانه شکست ،همه عهد و پیمان ها بریده شد و به هر که دل خوش کردم ...وقتی او دیگر گریه نکرد و خوابید ، من گریه کردم اشک امانم را برید ه بود و بغض مجال نفس کشیدن را نمی داد...باز امتحان ...که بدانم فقط باید به او تکیه کنم و دل کوچکم را جایگاه بزرگیش کنم و اولین عدد کودکی ام <یک> بزرگترین تجربه زندگیم باشد و بدانم که بدون او هیچم ...هیچی که حتی هیچ هم نیست .

خداوندا:

تقدیرم را زیبا بنویس

کمک کن آنچه را تو زود خواهی من دیر نخواهم

و آنچه را تو دیر خواهی من زود نخواهم

  
نویسنده : باران ; ساعت ٩:٢۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۸ فروردین ۱۳۸۸
تگ ها :

خنده مستانه و گریه پنهانی بر مسیری که تو آنرا برایم شسته ای...

چقدر زیباست زیر باران قدم زدن و سرمست شدن ...سرمست از باریدن باران ، گاه خنده مستانه و گاه گریه شوق...خیس خیس همه وجودت با باران یکی شود .تک تک قطرات باران خود را مشتاقانه به آغوش باز و نگاه مشتاق تو برسانند و تو محو تماشای زیبایی باران شوی و باران به آرامی با دستهای مهربانش گرد و غبار غم و تنهایی را ازتنت بشوید و با صدای پر شور خط بطلانی بر سکوت دیرینه ات  زند و همه جا را پر از شور وهیاهو کند .من سرمست بخشندگی و طراوت و زیبایی اش هستم...وای باران چقدر دوستت دارم خنده مستانه و گریه پنهانی بر مسیری که تو آنرا برایم شسته ای و از وجود مهربانت سرشار و خیس شوم و در حالی که به خانه میرسم همه بگویند دیوانه باران آمد و باز به من بخندند و ندانند با تو چه لحظه های نابی راتجربه کرده ام.نمیدانند که چه لحظه هایی قطرات اشکم در حرم آغوش گرمت پنهان شد و خنده مستانه ام را به نمایش گذاشتی تا تلالو اشکم را بیگانگان نبینند.نمیدانند که چه ساعتها به صدای مبهم و زیبایت گوش فرا دادم و با تو سخنها گفتم .نمی دانند که دوران زیبای کودکی و شعر" باز باران با ترانه" وخنده ها و شیطنتتها یی که هنوز نقل مجلس دیگران است را برایم زنده میکنی .نمی دانند که چقدر نگاهم در پشت  پنجره خیس و مات تو شسته و عوض شد .نمی دانند که من زیبایی را در اوج فداکاری و مهربانی میدانم و بس...باران خیلی دوستت دارم ... به خاطر اینکه برای شادی و سرمستی دیگران می گریی و اوج بزرگواریت که از عرش خود را به فرش میرسانی تا دانه را از اسارت خاک رهایی بخشی و شکوفا شدنش را بنگری ...باران باز از عمق وجودم فریاد میزنم که خیلی بزرگوارو بخشنده ای و من تو را بی نهایت دوست دارم ...باران جان شده ای همه وجودم ...زیبا ...دلنشین ...با وقار و فداکار ..کاش من هم قدری از تو می آموختم، از تویی که این قدر ادعای دوست داشتنت را دارم....

باران که می آید تو در راهی /از دشت شب َتا باغ بیداری/از عطر عشق و آشتی لبریز/با ابر و آب و آسمان جاری... 

ََ

  
نویسنده : باران ; ساعت ٩:٢٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٤ اسفند ۱۳۸٧
تگ ها :

قطار زندگی

توی مسیر تکراری روزانه ام چند وقت یکبار سوار یه تاکسی میشوم که راننده اش پیرمرد مومن و با صفا و مهربونیه. یادمه اولین روزی که سوار ماشینش شدم دقیقا حرفی را زد که مدتها توی ذهنم بی جواب می چرخید ،من هم که خیلی مشتاق شده بودم با حالتی متعجبانه باب سخن را باز کردم.. پیرمرد مهربون اونقدر پر انرژیه که هروقت می بینمش تا شب خوشحال و پرانرژیم ...روح بلند و بزرگوارش انگار افکاراز هم گسیخته منو میخونه و مرتب میکنه و همیشه هم سخنی تازه و پند آموز توی بقچه تجربیاتش برام داره . دیروزطبق معمول وقتی سوار تاکسی اش شدم بی مقدمه گفت : میدونی دنیا چه جوریه ؟ بعد از کمی مکث ادامه داد ،مثل یه قطاره که دور دنیا میچرخه و مسافرها هر کدام یه جایی سوار میشن و باید یه جایی هم پیاده بشن و تنها خاطره خوب یا بده که توی اذهان هم سفرهاش میمونه ،پس کاری کن که وقتی پیاده شدی همه از رفتنت خاطره خوبی داشته باشن...با یه صمیمت خاصی این حرفها را میزد که هنوز تن صدا و خنده همیشگی اش توی ذهنمه ...انگار اون معلم شده و من شاگرد ...درسته که مسیر خیلی کوتاهی را چند وقت یکبار با هم سپری می کنیم ولی خاطره شیرین و سخنان پند آموزش همیشه برایم زنده باقی میمونه ... الان این پیرمرد مهربون کربلاست ومیدونم که همه از هم سفربودن باهاش لذت میبرند ... پیرمرد با صفا و مهربون من را هم فراموش نکن ...اگر یادتان بود و باران گرفت /دعایی به حال بیابان کیند...راستی وقتی از قطار زندگی پیاده بشویم هم سفرهامون چه خاطره ای...؟؟؟

  
نویسنده : باران ; ساعت ۳:٠٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۳ بهمن ۱۳۸٧
تگ ها :

اولین برف زمستانی و ...

بالاخره امروز اولین برف زمستانی همه جا را سفید پوش کرد ...مدتها از پشت پنجره منظره زیبای برفی را نگاه کردم...با اینکه دوستم تماس گرفت که بیرون برویم  ولی انگارهنوز عطش نگاهم از دیدن منظره برفی سیراب نشده بود ...همه جا سفید و زیبا و پاک... کاش دل من هم سفید سفید میشد...بعد هم در حالی که لیوان چایی در دستانم جا خشک کرده بود ، باز هم دنیایی از فکر و سکوتی بی انتها و نگاهی عمیق به منظره زیبای برفی ...راستی رنگ دلهایمان چه رنگی است ؟!

  
نویسنده : باران ; ساعت ۸:۳٠ ‎ق.ظ روز جمعه ٤ بهمن ۱۳۸٧
تگ ها :

من هم مسافرم...

 به خاطر تاخیرم، راستش هم اینجا نبودم و هم حوصله نوشتن نداشتم...امسال بعد از چند سال به خاطر موقعیتم تنها به مشهد رفتم .جایتان خیلی خیلی خالی بود و برای همه دعا کردم چه آنهایی که التماس دعا گفته بودند و چه آنهایی که نگفته بودند.خیلی دلم میخواست  همه آنچه را که سالیان سال دلم را به درد آورده بود را به زبان بیارم ولی انگار در آرامش کامل به سر میبردم وانگار بغضی گلویم را فشار نمی داد  و اصلا هیچ غم و غصه ای نداشتم و این برایم خیلی شگفت انگیز بود. من که تا دیروز پر پر بودم ا ز روزگار ...از آدمهای سرد و در خود فرو رفته ... از تنهایی...از خودم ...از ظلم هایی که درحق من شده بود...از حق هایی که از من سلب شده بود...از پارتی بازیها و تبعیض ها ...و امروز کنار حرم آقا آرام آرام با آسودگی خیال نشسته ام وکبوتر نگاهم دور حرم آقا می چرخید...اصلا گذر زمان را حس نمیکردم ...روز عید غدیر در حرم حتی نمی توانستم ازآقا عیدی بگیرم...دستان تهی و خالیم انگار دیگر هیچ حس نیازی نداشت .چشمانم خیس  بود ولی نه از غم...و گام هایم استوارتر از همیشه صحن لیزی که تازه از برف پر شده بود را می پیمود... دلم لبریز از آرامش...نه غم گذشته و نه دغدغه آینده...آسوده و سبکبال وبی نیاز...دو روز از این مهمانی را در تب و لرز میسوختم و سخنی به زبان نمی اوردم ...پنجره اتاقم مشرف به حرم بود ، نگاهی از پنجره به گنبد انداختم و دلم از حسرت بودن کنار حرم پر شد ، دیگر طاقت نیاوردم و کاسه صبرم شکست و بانگاهی خیس به اقا گفتم : مهمان دعوت کرده ای؟و دیگر اشک مهلتم نداد و تمام غصه ها روی دلم سنگینی کرد و این باران اشک بو د که می بارید و با داشتن امامی مهربان احساس تنهایی و غربت شدیدی کردم ...ولی باز مهربانی که  به قول خودش وسیله ای از طرف خدا بود به فریاد من رسید و دکتر و دارو و خلاصه استراحت و زودتر از آنچه که فکر میکردم خوب شدم . روز آخر هم صدای آشنایی در اتاقم را نه ، در دلم را کوبید و وقتی در را باز کردم دیدم دو تا ازخدام اقا هستند که به مهمانسرای حضرت دعوتم کردند.اصلا از شادی در پوست خود نمیگنجیدم و در حالی که با ژتون غذا در دستانم آرام بازی میکردم باز هم از لطف و مهر اقا به بنده ای سرا پا تقصیر متحیر و شرمنده شدم ...تمام این سفر برایم باور نکردنی بود و چقدر باز هم دلتنگ آرامش حرمم... بعد از سالیان سال ...اینجا...تنها...شهر غریب ...و یاد خاطرات کسانی که دیگر در جمع ما نبودند ...وای خدای من ؛من هم مسافرم ...امروز مسافر مشهد و مهمان امام رضا (ع) و فردایی نه چندان دور مسافر خانه ابدی و مهمان خدا... 

ماه هم تنها بود، صورت خندانش
پشت این شیشه تاریک چه قدر زیبا بود
ماه بر من خندید
من که آن روز دلم دریا بود
موج موّاج تو هم پیدا بود
مثل یک دست که یاری طلبد
دست من رو به دعای ملکوتی وا بود
هر چه بود و همه جا
صحبت از عاشق بی پروا بود
شاید آن ابرهمان ابر بزرگ
شاهد گریه بی همتا بود
پس چرا؟
نیمه پنهانی ماه
زیر ابری نگران تنها بود؟
کاش آن لحظه که باران بارید
همه چیز و همه جا را می شست
پشت این شیشه تاریک دلم پیدا بود

  
نویسنده : باران ; ساعت ۱٠:٥٤ ‎ق.ظ روز جمعه ٦ دی ۱۳۸٧
تگ ها :

و من در صفا و خضوع ...

امروز که در حال رفتن سر کار بودم ،خیابان خیلی خیلی زیبا شده بود پر از برگ خشک زرد و نارنجی که صدای خش خش برگها زیر چکمه هایم سکوت خیابان خلوت را به هم میزد ...هوا بهاری و فصل پاییز...بهار در پاییز...آنقدر هوا خوب بود که نفس های عمیق نشاط وافری را به وجودم هدیه میکرد . یک لحظه زیر درختی که برگهایش را به دست باد میسپرد مکث کردم تا ریزش برگها را بیشتر احساس کنم ، لحظاتی ایستادم و درخت هم سخاوتمندانه آنچه را که در وجودش بود نثارم کرد و مرا سرمست تر ساخت...نه هر درخت ، تحمل کند ،جفای خران/غلام همت سروم که این قدم دارد..در همین حال پیرزن عابری را دیدم که یک لحظه چشمانم در چشمان مهربانش قفل شد ، دستش را به نشانه ادب روی سینه اش گذاشت و قدری خم شد و سلام گرمی کرد و از کنارم مثل نسیمی آرام رد شد...و من در صفا و خضوع پیرزن ناشناس و سخاوت درخت مهربان ماندم ...

راستی چرا قدیمی ها این قدر مهربان و با صفا و ما جوان های امروزی در پیله های خود...؟! 

  
نویسنده : باران ; ساعت ٦:۱٩ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٦ آذر ۱۳۸٧
تگ ها :

خدایا به آغوش پر مهرت ...

خدایا به آغوش پرمهرت سخت نیازمندم و میدانم که همه آغوشها گرم و پایدار نیست. مهربانا مرا در آغوش خود سخت بفشار تا در گرمای عشقت ذوب شوم .خداوندا وجودم را چنان تجزیه کن که در تک تک ذرات وجودم زیبایی تو را بنگرم و آرامش عمیق را با وجودی که خود را ذره ذره میبینم ،حس کنم .لطیفا کمکم کن تا از اسارت افکار پریشانم رها شوم و ایمان بیاورم که همیشه کنارم هستی و غم بیش و کم نخورم .مهربانا وقتی تو با تمام عظمت در قلب کوچکم جای داری من در نهایت آرامشم

سر خوش ز سبوی غم پنهانی خویشم /چون زلف تو سرگرم پریشانی خویشم

در بزم وصال تو،نگریم ز کم و بیش /چون آینه خو کرده به حیرانی خویشم

لب باز نکردم به خروشی و فغانی / من محرم راز دل طوفانی خویشم...

یک چند پشیمان شدم از رندی و مستی/ عمریست پشیمان ز پشیمانی خویشم

بشکسته تر از خویش ندیدم به همه عمر /افسرده دل از خویشم و زندانی خویشم

  
نویسنده : باران ; ساعت ٦:٢٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٧ آذر ۱۳۸٧
تگ ها :

خواهان آرامشی عمیقم...

چنان  غرق در افکارم ... توی این فکرم که چرا من؟مگر من بارقه ای از روح خدا نیسنم ...روح خدا با غم با بیچارگی با سرگردانی و نیاز سنخیتی ندارد . من روح خدا هستم . خدا درون من نشسته و از رگ گردن به من نزدیکتر است پس چه شده که احساس تنهایی بند بند وجودم را فرا گرفته است و درد بی همزبانی ذره ذره وجودم را ذوب میکند. خدا یعنی همه چیز... خدا یعنی شادی ، چرا من درغم غوطه ورم؟خدا یعنی آرامش ، چرا سرگردان و حیرانم ؟خدا یعنی عشق، چرا دستهایم خالی و سرد است ؟خدا یعنی کن فیکون، چرا من پر از نیازم ؟خدا یعنی عشق ، زیبایی ، محبت ، آرامش ،آرامش و آرامش...من هنوز خود را نشناخته ام و امشب به این نتیجه رسیده ام که همه چیز دردرون خود دارم و احساس نیاز میکنم ،آخر چرا؟من شبنمی هستم که دریایی با شکوه در دلم به ودیعه گذاشته شده است. من روحم ...روح خدا...هر آنچه را که نیاز دارم در وجودم جریان دارد ، پس به دنبال چه میگردم؟؟ وای که سالهاست از خود مهجور مانده ام . چقدر با خود درگیرم و چه غریبانه عمرمیگذرانم. چقدر به سخن خرد زرین خود گوش فرا ندادم و زیبایی وجودم را که شمه ای از زیبایی یار است را ندیدم چقدر اشتباه رفتم ...میخواهم مدتی با خودم باشم و با خودم آشتی کنم و به صدای زیبای امواج درونم که شکوه و اقتدار جاودانه ام را گوشزد میکند، گوش بسپارم میخواهم در خود آرام بگیرم و در وجود خود به آرامش برسم ...می خواهم درونم را بشناسم و سفری درونی به اعماق وجودم داشته باشم . می خواهم عتیقه وجودم را از گرد و خاک ادوار پاک کنم و در بیکرانگی شکوفا شدنم را به نظاره بنشینم . می خواهم گنج درونم را بیابم و به دل دریاییم در حالی که شبنمی بیش نیستم بیاندیشم . می خواهم که دیگر هیچ فاصله ای بین خود و معبود مهربانم حس نکنم و استغنا و بی نیازی را با ذره ذره وجودم حس کنم . می خواهم به ید بیضایی درونم که در پس باورهای اشتباهم مخفی شده ، ایمان بیاورم و همچون غواصی ناشناخته های درونم را کشف کنم می خواهم زیبایی درونم را با چشم دل ببینم و صدای خروش امواج درونم را با گوش دل بشنوم.خدایا خواهان آرامشی عمیقم آرامشی که هیچکس نتواند با نگاه، با حرف آن را از من بازستاند و من در کنار معنایم عمیق ترین آرامش را حس کنم و باور کنم که هرچه از دوست رسد نیکوست و اکنون بر این امیدم که خود را بشناسم تا از بند تمام اسارتهای ذهنم رها شوم .آری قدما چه زیبا گفته اند که اولین گام خداشناسی خود شناسی است می خواهم که در ساحل آرام وجودم تا ابد با آرامش خیال بیاسایم

  
نویسنده : باران ; ساعت ٥:٥٢ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۸ آبان ۱۳۸٧
تگ ها :

آرزوی...

امروزم نرفتم سر کار و باز تو اتاق تنهاییم...چقد دلم میخاد که یه خونه بخرم ...خونه ای که یه نفره باشه و سرتو به جای بالشت گرم و نرم بذاری رو خاک سرد وزبر... وسرشار از حسیم که نمیشه به زبون اورد و توش یه ذره هم ناامیدی نیست  و همش اشتیاق و رهاییه ...امروز بیشتراز اینکه دلم برای زنده ها تنگ شده باشه برای مرده ها تنگ شده و انگار همشون اومدن به من سر بزنن( کاری که زنده ها نکردند) و من توی آغوششون سخت گریه کردم و درد دل کردم... حالا می فهمم چرا یکی از دوستام میگفت بهترین دوست ُ دوست مرده است که باهاش راحتتراز هر کسی هستی و شبهای جمعه برمزارش  دردل میکنی  و سبک میشی...کاش میشد از حصار زندگی پر بکشم ، کاش همین الان صدای زندانبان زندگی توی گوشم طنین بندازه و اسممو بخونه و بگه از امروز آزادی...منم سرشار از مستی و شادی کوله بارمو ببندم و برای همیشه از این زندان سرد و بی روح برم... 

نمیدونم آیا برای شما این اتفاق افتاده و اگه افتاده چیکار کردید .میخوام نطرتونو  بدونم                 

  
نویسنده : باران ; ساعت ۸:٠٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٢ آبان ۱۳۸٧
تگ ها :

ماه تنها ...

 عصریه دوش گرفتم تا شاید کمی از غبار غم هام کم بشه و از دمقی در بیام ... امشب هم وقتی داشتم لباسامو روی بند پهن میکردم یک دفعه چشمم به ماه افتاد و حس کردم چقد دلم براش تنگ شده ، خیلی وقت بود که آسمان مهتابی رو ندیده بودم و فقط عادت کرده بودم آسمان آبی و ببینم . بی اختیار توی ایوان نشستم و ساعتها به آسمان که هنوز آبی آبی بود و مثل همیشه آغوشش پذیرای ماه تنها خیره شدم ... هر از گاهی که غرق افکارم میشدم به خودم محکی میزدم که بیشتر غرق نشم ولی انگار بی فایده بود. بعد از مدتها از چهاردیواری اتاقم به دل آسمان پناه اوردم و دیدم که ماه هم مثل من تنهاست ولی شاد و امیدواره و لبخند رضایت همیشه روی لباش نقش بسته...با خودم گفتم شاید فهمیده که همه عهدها بی بنیاده و بی وفایی فریاد میزنه و دنیا زودتر از اونی که فک میکنه میگذره ...ماه خودشو غرق در وجود محبوبش کرده بود و هیچ فاصله ای بین خودش وهمه ی آرزوها و عشقش حس نمی کنه پس هیچ وقت هم احساس دلتنگی و تنهایی نمی کنه و اینو خوب میدونه خدا همیشه کنارشه و همدم همه لحظه هاش می مونه وهیچ وقت هم تنهاش نمیذاره ...آه سردی کشیدم که سردیشو توی بند بند وجودم حس کردم و رعشقه خفیفی در بدنم بوجود اومد. احساس کردم که در پس همه این لحظاتی که شاید با تلخی و شادی سپری شده ، درسهایی پنهان شده که بایسنی تجربه میکردم .وای که واقعا بعضی هاش چقد طاقت فرسا و سخت بود که مزه تلخیش هنوز توی مذاق خاطراتم مونده ... با ماه همراه شدم و سخن ها گفتم وچه بسیار رازها شنیدم و تنها در دل بیکران شب اوج گرفتم و تا بی نهایت در آرامش و سکوت شب حس شیرین پرواز و یگانگی را تجربه کردم .غرق در افکار بودم که با آمدن خواهرم به حیاط رشته تمام افکارم از هم گسیخت. خواهرم با تعجبی که کنجکاوی وافر در چهره اش موج میزد پرسید: معلوم هست چته؟راستشو بهم بگو عاشق شدی یا دیوونه؟ منم بی اونکه نگاهی بهش بندازم ، شونه هامو بالا انداختم و آروم گفتم : مگه فرقی هم داره... خواهرم بلند بلند خندید و رفت و من هم با هزاران فکر باز با ماه تنها موندم ...و تنها صدای آهنگ خواجه امیری دردل شب در گوشم طنین انداز شد:

میشه خدارو حس کرد / تو لحظه های ساده /تو حس راه عشقو/ گناه بی اراده/ بی عشق عمر آدم / بی اعتقاد میره / هفتاد سال عبادت/ یک شب به باد میره / وقتی که عشق آخر/ تصمیمشو میگیره / کاری نداره زوده / یا حتی خیلی دیره / ترسیده بودم از عشق / عاشق تر از همیشه / هر چی محال می شد / انگاره داره میشه / عاشق نباشه آدم / حتی خدا غریبس / از لحظه های حوا / حوا می مونه و بس / نترس اگه دل تو / از خواب کهنه پا شه / شاید خدا قصتو / از نو نوشته باشه ...

  
نویسنده : باران ; ساعت ۸:۳٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢۱ مهر ۱۳۸٧
تگ ها :

دردم درد بیکسی بود

دیشب از مسافرت برگشتم و چون خیلی خسته بودم هیچ کاری نکردم و خوابیدم ، راستش فقط غلت خوردم ،امروز صبح هم اومدم سراغ وبلاگم .. نمی دونم چرا دمقم و اصلا حوصله رفتن سرکارو ندارم .. .امروز میمونم توی خونه تا بازم فک کنم.اصولا ادم ها وقتی ا ز مسافرت بر میگردن باید اونقد شارژ شده باشن که ... ولی من خیلی ناراحتم که چرا اصلا برگشتم کاش میشد دیگه برنگردم.. بعضی وقتها که خیلی دلم میگیره ، میخوام همه چیزایی که توی دلمه رو بگم  ولی پشیمون میشم راستش فقط نمی خوام شرمنده شما دوستان عزیزی بشم که حضور سبزتونو توی کلبه تنهایی خودم حس میکنمو وبلاگاتون سرشار از امید و صفاست ولی خب منم ادمم دلم میگیره و دوس دارم دلتنگیامو بنویسم شاید هم تصمیم گرفتمو همشو نوشتم ...بازم نمیدونم. ..چون الان فقط تمام وجودم علامت سئواله و حس عجیب غربت ... 

در آن حالی که لذتی را با دیگری می‌بریم ، زیبائی‌یی را با دیگری می‌بینیم ، احساس اینکه آنچه را دراین لحظه‌ها در خویشتن خویش می‌یابیم ، آنگونه که اکنون هستیم ، همان است که او می‌یابد و همانگونه است که او هست ، بیگانگی را تسکین می‌دهد ، یکه بودن  را جبران می‌کند ، رنج « نیمه ماندن » را التیام می‌بخشد ، خویشاوندی ،  آشنائی و همانندی ، با شرکت دو روح در یک احساس حس می‌کند . اگر هر دو یکجا و یک وقت تجربه کنند ، با هم و بخصوص بی دیگری ، تفاهم ، نه تفاهم در مفهوم که تفاهم در  فهمیدن این است که تنها خوشبخت بودن ، خوشبختی‌یی رنجزا است ، نیمه تمام است که تنها بودن بودنی به نیمه است و من برای نخستین بار و ..... برای آخرین بار در هستی‌ام رنج  تنهائی را احساس کردم . بیکسی  بهشت را در چشمم کویر می‌نمود . جز این هنگام تنهائی پناهگاه مانوس من در گریختن از تن‌ها شد . خلوت خوبم در ازدحام بد جمعیت ، آزادی نفسم در خفقان نفوس ، رنجم از آن پس دیگر نه تنهائی  ، جدائی  بود و بیتابی‌ام نه هرگز « بی کسی » ، « بی اویی » شد .

در بهشت همه‌ی زیبائی ها ، کامها‌ و رهائی‌ها ، برلب نهر‌های سرشار شیر و عسل ، تنها دیدن و تنها آشامیدن و تنها نشستن برزخی زیستن است . با درد‌ها و زشتی‌ها و ناکامی‌ها آسوده‌تر می‌توان  تنها ماند ، بی‌همدرد ، بی‌غمگسار ، بی‌دوست‌ ، این خود یک نوع نواختن دوست است ، یک « مهربان بودن » با او است . در دردها دوست را خبر نکردن خود یک عشق ورزیدن است .چه برزخ بی‌پایانی است بهشتی که در آن تنها باشیم و بدون او.

هنگامی که راه سفر در پیش پاهای مشتاقی باز می‌شود ، بی همسفری سخت است .     « کسی را برایم بیافرین تا در او بیارامم » . دردم درد « بیکسی » بود .

  
نویسنده : باران ; ساعت ٩:٢٤ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۳ مهر ۱۳۸٧
تگ ها :

باید زیبا زیست

باید گذر کرد و رفت، باید دید و دل نبست ، باید مهربان بود و فراموش کرد،باید سخاوتمندانه بدون چشمداشت بخشید ، باید زیبا زیست و زیبا رفت ، باید عاشق بود وعاشق ماند.

من بر تله ای از آرزوهایم ایستاده ام ودر حیرتم و در فراسوی دور آینده ام فقط به شیرینی خاطراتم فکر میکنم نه به تلخی ها و ناکامیها .آنقدر را ه بی هدف پیموده ام و آنقدر در این مسیر به سنگلاخها برخورد کرده ام و به طرف سرابها دویده ام که دیگر ... چه بسیار شاخه هایی را که با اشتیاق وامید پریده ام و دیگر رمقی برایم نمانده ... اینک زمان تصمیم است . میدانی که باید بروی ، میدانی که دیگر ماوایی برای ماندن نداری ، میدانی که دیگر شانه ای برای گریستن نیست و میدانی که با رفتنت خیلی چیزها سرو سامان میگیرد .میدانی که هر آنچه که باید بشنوی را شنیدی و فهمیدی و حس کردی و درعمق حادثه بوده ای نه در حاشیه آن...میدانی که اینک این تو هستی که باید دو دلی را ازخود دور سازی وتردید را کناربگذاری و اینک این تو هستی که باید تصمیم بگیری.

میدانم خیلی سخت است ولی باید تلاش کنی ،باید این اسب سرکش را رام کنی و مهارش را در دست گیری که تو را به هر سویی نکشاند.اینک زمان تصمیم گیریست ... من تنها ی تنها ایستاده ام فرارویم آینده ای مبهم و انتظاری تلخ و پشت سرم تمام خاطره های شیرین با هم بودن ها و درهم فرو رفتن ها و قهر کردن به دروغ واخم کردن به بازی ...از یک طرف دل کندن آنچه که امیدت به زندگی بود و از یک طرف دلدادگی و تعهد وفا ،از یک طرف راه طولانی و طرفی پای بی رمق،از یک طرف مسیر پر مخاطره و ازطرفی مجنونی و آوارگی ، یک طرف تمام عشقت و طرف دیگرتمام امیدت،یک طرف اشتیاق وصال و طرفی بیم فراق...وای خدای من چه کنم؟ باید چه کرد ؟باز هم اشک سریع و بی مهابا به استقبالت می آید و مسیر چهره ات را نمناک و هموار میسازد. ...ای اشک رهایم کن دیگر خسته شده ام ، نه اینک زمان تازیدن تو نیست ، ای اشک مجالی بده تا بهتر ببینم ، قدری صبر کن تا ماتی تصویر از بین برود ، تاملی کن تا پشت پنجره بارانی آینده ام را واضح تر ببینم . ای اشک ای دوست صمیمی که همیشه همراهم بودی و هرگاه شکستم و فرو ریختم مرا تنها نگذاشتی و به یاریم شتافتی،نه اینک به وجود نازنین تو نیازی نیست ، اینک نیازی به همراهی صمیمانه تو نیست میخواهم تنها باشم ، مرا قدری تنها بگذار تا شاید بتوانم تصمیم بگیرم...

اینک وقت عمل است نه نوشتن وسخن ، زود باش ، به خود آی ، کمی مکث هم جایز نیست ، قدری درنگ هم شاید درست نباشد، هر آنچه میخواستی بدانی را از لابه لای شاخ و برگ کلام فهمیدی ، دیگر چه میخواهی؟ میخواهی چه کنی؟ چه میخواهی بر سر خود بیاوری؟ ببین چه برسرچشمان نازنینت آورده ای ؟آیا دیگر زمانش فرا نرسیده است؟ آیا همین لحظه، لحظه غنیمت نیست؟ همه لحظه ها تنها ثروت عمر توست که بازگشتی در آن نیست ، پس چرا درنگ؟ چرا صبر؟ چرا تامل؟ چرا دودلی و تردید؟!!!... تک تک ثانیه ها هدیه ای است از جانب مهربانی که همیشه با تو بوده و همراه توست پس اینک هم باز توکل کن و تصمیم بگیر و شروع کن ، چیزی نمیشود فقط به یک جرعه شجاعت نیاز داری و قدری اراده و پشتکار. باید اقدام کنی که همه چیز به اراده وتصمیم تو استوار میشود تا خود را از حصار این پیله تنگ و تاریک برهانی و آسمان آبی را در برابر خود ببینی و شیرینی پرواز را تجربه کنی و آنروز خواهی فهمید که این همه اصرار و پافشاری و شتاب برای چه بود ه است ...بشتاب شاید فردایی برای رهایی و آزادی نباشد و همینک شروع کن . کلید پرواز در دستانت توست ،زود خود را از تارو پود این پیله رها کن تا بتوانی شیرینی پرواز را حس کنی،لمس کنی، درک کنی و در بیکرانگی به اوج شکوفایی خود برسی که چه بسا سختی ها ، لذت و شیرینی کامیابی را به همراه دارد پس بشتاب تا بتوانی خود را آزاد و رها ببینی که این حس قابل تحریر نیست و در قلم و زبان نمی گنجد که حس آزادی از هر حسی زیباتر و شیرین تر و دلچسب ترو مطبوع تر است شاید حسی شبیه سبکی پرواز  پر در نسیم خنک صبحگاهی کنارچشمه همیشه جاری... نمیدانم چون واقعا این حس قابل توصیف نیست.

از امروز میخواهم به تمام زیباییها بیاندیشم و فقط آنها را ببینم که میدانم متعلق به من است .ای همه زیباییم باز از تو به خاطر حضور مهربانت متشکرم

  
نویسنده : باران ; ساعت ٤:٠٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۸ مهر ۱۳۸٧
تگ ها :

چقدر منتظر آن لحظه ام که ...

چند وقتی است که  ...خاطرات گذشته برایم جلوه گر شده اند و مرا بیشتر در خود فرو می برند و باز بی هیچ مقاومتی غرق می شوم .چقدر حس غربت و غریبی وجود خسته ام را همچون پرنده مهاجری که باید به همین زودی کوله بارش را ببندد ،فرا گرفته است . چقدر غرق خاطرات گذشته شده ام ، انگار اصلا رد پای غمی در خاطراتم وجود ندارد و سرشاراز شادی ومحبت بوده است .حس دوست داشتن تمام وجودم را فرا میگیرد و نفسم به تکاپو می افتد و باز همچون مجنونی آواره ، خودکار در دستانم می چرخد و سپیدی کاغذ را به سیاهی خیره کننده ای مبدل می سازد و باز اشک از چشمان منتظرم همراهیم می کنند.

چقدر دلم برای خدا تنگ شده است. چقدر دلم برای خودم تنگ شده ، چقدر دلم برای خود خودم تنگ شده است ، جایی که همه یکی هستیم عرب و عجم ، سیاه و سفید ، غنی و فقیر همه و همه یکسانیم ،آنجایی که بی نیازی از هر چیزی موج می زند و نیازها قبل از به وجود آمدن پاسخ گفته شده است ، آنجایی که سیاهی و ظلمت شب در سپیدی روز بی هیچ مقاومتی محو میشود ،آنجایی که گرمای سوزان وسرمای طاقت فرسا وجودت را نمی آزارد و نسیم خنک مشتاقانه خود را به صورت نازنینت میرساند که در کنار حرم نگاهت ماوا بگیرد، .آنجایی که آسمان مهربانانه می بارد و سبزه بی هیچ چشمداشتی برای دیگری رشد میکند و درخت سخاوتمندانه دستانش را میگشاید و ثمره وجودش را صمیمانه تقدیم می کند، آنجایی که پرنده فقط برای لذت چشمان تو اوج میگیرد وآبشار برای سرمستی نگاه تو،عاشقانه سقوط میکند، آنجایی که دروغها و بی وفائیها رنگ می بازد و صداقت و عشق رنگین کمان جاودانه ی آسمان است .آنجایی که اگر تراوش های قلب عاشقت را شنیدند تو را متهم به چاپلوسی و تملق نمی کنند ،آنجایی که هیچ گاه در جستجوی آغوش پر مهر و دستان سخاوتمند نیستی و همه وهمه سرشار از عشق و محبت، برای ایثار و نثار از هم سبقت می گیرند، آنجایی که دلت هیچ گاه ابری و چشمانت هرگز بارانی نمی شود، آنجایی که هیچ گاه منتظر و نگران عزیزی نیستی و فاصله وجدایی مفهومی ندارد و تنها وصل است ،وصل... آنجایی که تو در خودی خود محو میشوی و جمال زیبای وجودت را به نظاره می نشینی ، جایی که عطر عشق تو را سرمست و مجنون میسازد و درشوری لذت بخش بند بند وجودت سست میشود و دور از هر دغدغه فکری در آرامشی وصف نشدنی آرام و راحت می آسایی .آنجایی که عطش همیشگی ات فرو کش میکند که گمشده ی دیرینه ات را یافته ای و به جایگاه اصلی خود رسیده ای واین لحظه چه زیبا وجاوید است ......

وای خدای من ،چقدر منتظر آن لحظه ام که در آرامش جاودانه ات محو شوم و در دریای مواج عشقت غرق...

دانه می چید کبوتر، به سرافشانی بید

لانه می ساخت پرستو، به تماشا خورشید

صبح ، از برج سپیداران ، می آمد باز

روز ، با شادی گنجشگان ، می شد آغاز.

نغمه سازان سرا پرده ی دستان و نوا

روی این سبزه گسترده سراپرده رها.

دشت ،همچون پر پروانه پر از نقش و نگار

پر زنان هر سو پروانه رنگین بهار.

هست و من یافته ام در همه ذرات ، بسی

روح شیدای کسی، نور و نسیم نفسی !

می دمد در همه،این روح نوازشگر پاک

می وزد بر همه ، این نور و نسیم از دل خاک !

چشم اگر هست به پیدا و ناپیدا باز

نیک بیند که چه غوغاست درین چشم انداز:

مهر ، چون مادر ، می تابد ، سرشار از مهر

نور می بارد از آینه پاک سپهر

می تپد گرم، هم آواز زمان ، قلب زمین

موج موسیقی رویش! چه خوش افکنده طنین.

ابر، می آید سر تا پا ایثار و نثار

سینه ریزش را می بخشد بر شالیزار

رود ، می گرید تا سبزه بخندد شاداب

آب ، می خواهد جاری کند از چوب ، گلاب!

خاک ، می کوشد ، تا دانه نماید پرواز!

باد ، می رقصد تا غنچه بخواند آواز

مرغ ، می خواند تا سنگ نباشد دلتنگ

مهر ، می خواهد تا لعل بسازد از سنگ!

تاک ، صد بوسه ز خورشید بر آرد انگور!

سرو، نیلوفر نشکقته ی نو خاسته را

می دهد یاری کز شاخه بیاید بالا!


سرخوشانند ، ستایشگر خورشید و زمین

همه مهر است و محبت ، نه جدال است و نه کین

اشک می جوشد در چشمه ی چشمم ناگاه

بغض می پیچد در سینه ی سوزانم ، آه  

  
نویسنده : باران ; ساعت ۱٢:٠۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱ مهر ۱۳۸٧
تگ ها :

بگذار کمی بیاسایم

چرا لحظه ای از جلوی چشمانم دور نمیشوی ؟ چرا همه خاطراتت مثل تصویری گریز پای بی پروا در ذهنم عبور میکند؟ چرا تصویرت را همه جا میبینم، به سقف ،به دیوار، به پنجره ... حتی در آسمان چرا؟؟؟

چرا همه جا هستی ؟

چرا لحطه ای رهایم نمیکنی؟

چرا دمی نمیگذاری دور از دسترس بودنت را باور کنم ؟؟؟

بگذار کمی به غربت حادثه بیاندیشم ، بگذار کمی به خود بیایم ، بگذار کمی در خود فرو بروم، در خودی خود که بدانم همه هستند و همه یکی هستیم ٬ بگذار تا باور کنم همه از روح خدائیم و باقی و جاوید

بگذار نبودنت را در بودنت باور کنم

بگذار بدانم هستی هر چند وجود نداری

بگذار تا از تو پر شوم هر چند من وتو بی انتها ییم

بگذار صمیمانه وجود دور از دسترست را در آغوش گیرم تا رنگ نبودنت بی رنگ شود و جلوه بودنت رنگین کمان آسمانم باشد ، بگذار تا در دستان سبز احساست گرمای مهرت را دوباره احساس کنم ، بگذار که با صلابت صدایت دوباره پلک هایم در آرامش به هم برسند وآسایش را باز در وجود خود تجربه کنم ، بگذار دیگر حس نکنم که اشک هایم را نمی بینی ، غربتم را حس نمی کنی و تنهاییم را نمی بینی...

بگذار تا در آرامش ابدیت من نیز شریک باشم و اقتدار جاودانه  و لبخند همیشگی ات را به میراث ببرم ..... بگذار کمی در تو بیاسایم

نه تو از من جدا نیستی ، تو در منی و من در تو ، تو ازمنی و من از تو ، هر دو از همیم و در هم ... هر آنچه را که نوشتم گفته های استاد درونم بود که من فقط آنرا نگاشتم و بس...و تمام این متن جر قه اش با آهنگ قدیمی ای شعله ور شد که خاطرات بکرو دست ناخورده اش برایم هنوز زیبا و جاودانه است .

و دیگر میدانم که هیچ نمیدانم و این تازه اول ماجراست

 

  
نویسنده : باران ; ساعت ٩:٥٢ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٢ شهریور ۱۳۸٧
تگ ها :

بی تو آسمان دلم ابری است

رفتنت را باور نمیکنم انگار همین جا با لبخند همیشگی ات کنار منی ، انگار با من تلاش میکنی ، خسته میشوی و آرام کنارم میخوابی و با من چشمانت را برای روزی دیگر باز میکنی ، نه تو ما را فراموش نکرده ای ، نه تو از پیش ما نرفته ای ، تو همیشه جاری و ساری هستی، حضور مهربانت را همه جا همچون هوا حس میکنم .هرگاه از آدم های سرد و ماشینی این زمان خسته شده ام به آغوش بی انتها و دور از دسترست پناه آورده ام و اشک ها ریخته ام و...

چشمان خسته ات را عمریست به روی همه بسته ای و ما را در غربت و بهت حادثه تنها گذاشته ای نهال برجا مانده ات در بهترین دوران زندگیش گرمای دستان مهربانت را از دست داد و با چشمانی معصوم و هزاران سئوال هنوز بدنبال تکیه گاهش میگردد. چه بگویم که بی تو شب ها برایمان طولانی و روزها خسته کننده است، ثانیه ها ، سالی و سالها قرنی میگذرد. دور از تو و حرم نگاهت چه غریبانه سپری میشود . چه شب ها برای بی پناهی و مظلومیت نهالت گریستم ،چه شب ها که از تنهایی در آغوش هم گریستیم . پرستوی مهاجر میدانم آنطور که لایق وجود نازنینت بود نتوانستیم کنارت باشیم و مرحمی برای زخم های سربسته ی وجودت ...مهربانم کوتاهی ما را سخاوتمندانه ببخش و دستان خسته ات را به آسمان بلند کن و برایمان دعا کن تا دیگر در حق تنها و بی کسی کوتاهی نکنیم و نگذاریم با اشک سر بر بالین تنهایی خود بگذارد.

مسافر بی بازگشتم جوانه سبز دعایم را به نسیم رحمت می سپارم تا بدرقه راهت باشد که بدانی هنوز فراموشت نکرده ایم

رفتن و رها شدنت را با اشک حسرت و هجران تبریک میگویم در پناه حق

  
نویسنده : باران ; ساعت ٩:٢٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۱ شهریور ۱۳۸٧
تگ ها :

؟؟؟

چند وقته که سکوت عجیبی توی وجودمه سکوتی که پر از حرفه ناگفتس شایدم  احساس میکنم  که سکوت بهتر از ...برای همین حس نوشتن ندارم  و نمیتونم  بنویسم .

کی میتونه  سکوت منو بخونه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 چراغی در دور دست وجودم سوسو میزند  

                                                         کسی فریاد میزند 

                                                                                   با صدای بی صدا
               آری این صدای سکوت من است که می شنوی

  
نویسنده : باران ; ساعت ٦:۳٢ ‎ب.ظ روز جمعه ٢۱ تیر ۱۳۸٧
تگ ها :

از کجا معلوم...

یک روز در روستا اسب پیرمرد فرار کرد
همه گفتند چه بد شانسی
پیرمرد گفت از کجا معلوم
چند روز بعد اسب پیرمرد با یک گله اسب برگشت همه گفتند عجب خوش شانسی
پیرمرد گفت از کجا معلوم
چند روزبعد پسر پیرمرد در حالیکه داشت یکی از اسبها را رام میکرد از پشت اسب به زمین خورد و پایش شکست
همه گفتند چه بد شانسی
پیرمرد گفت از جا معلوم
چند روز بعد ژاندارمها به روستا آمدند و همه جوانان را برای جنگ بردند بغیر از پسر پیرمرد که پایش شکسته بود
همه گفتند چه خوش شانسی و پیرمرد گفت از کجا معلوم ....
 

 

حالا زندگی ما هم پر از این « از کجا معلوم»اس پس بازم باید در همه حال شاکر و امیدوار بود چون از کجا معلوم سختیها و مشکلاتی که ما میکشیم ، دریچه ای باشه برای دیدن و حس کردن خوشبختی که روزی باید در این خوشبختی ... بازم از کجا معلوم که این مشکلات واقعا مشکل باشه که ما داریم . از کجا معلوم که دوست نزدیک ما که همیشه لبخند زیبایی روی لباش نشسته و موجب دلگرمی ما به زندگیه ، دلش پر از غم سنگینیه که  حتی نمیتونه بازگو کنه . از کجا معلوم که فردایی برای مهر و محبت و جبران همه کمبودهای زندگی باشه. از کجا معلوم که بازم دست نیازمندی که پر از اشتیاق فشردنه باشه . از کجا معلوم که دیگه فردا اشکی باشه که با دستای مهربونت از روی یه چهره غم دیده ای پاک کنی .از کجا معلوم که فردایی برای جبران و ابراز عشق و دستگیری از کسی باشه که در دوردست یا همین نزدیکی منتظر شنیدن یه کلامیه .پس بیائید مهربانانه بدون هیچ چشمداشتی حراج محبت کنیم چون از کجا معلوم شاید........

  
نویسنده : باران ; ساعت ۱٠:٢۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۸ خرداد ۱۳۸٧
تگ ها :

دیروز هم مثل ...

تولد گرفتن و تبریک گقتن خیلی خوبه چون آدما میفهمند که هنوز هم یه مناسبتی هس که به یاد دوستاشون بیفتن ولی آیا تولد اینه که یه روز فقط به یاد دوستمون باشیمون و 364 روز توی تنهایی خودش غرق باشه و فراموشش کنیم این اس ام اسی بود که برای یه دوست بسیار عزیز فرستادم دلم میخاست بهش بگم که اگه الان تنهام به این خاطر نیس که ...هیچی دوستهای واقعیو از هم جدا نمیکنه درسته روزمررگی و گرفتاریها باعث کمرنگ شدن روابط میشن ولی مهم دله که همیشه نقش یار در اون موندگاره .
دیروز یکی از دوستان بسیار عزیزم باعث شد که دوباره خیلی چیزا برام یاد آوری بشه.اون از پشت تلفن میفهمه که من خوشحالم، ناراحتم ،گریه کردم، بی حوصلم و .... حتی اگه همیشه هم با یه تن صدا باهاش حرف بزنم بازم مبفهمه .خیلی جالبه که وقتی هر کدوممون ناراحت باشیم یا مشکلی برامون پیش بیاد نا خود اگاه به یاد همدیگه مییفتیم و تنها چیزی که این وسط میتونه فرسنگها راه را برامون کم کنه تلفنه و اسم این رابطه رو فقط میذارم روح واحد
اون دیروز به من تلفن کرد و در حالی که سلام کرد بی مقدمه پرسید: چی شده؟گریه کردی؟منم چون  میدونستم نمیتونم چیزیو ازش پنهون کنم فقط سکوت کردم و اونم از سنگینی سکوتم باز همه چیزهای نگفتمو فهمید
دیروز هم مثل بقیه روزا گذشت و تنها چیزی که میمونه نقش مهربونیای دوستائیه که خیلی هاشون گمنامند.
متولد شدم در حالی که نمی دانستم به کجا وارد شده ام متولد شدم در حالی که نمی دانستم برای زنده ماندن باید نفس بکشم متولد شدم در حالیکه با ضربه ای محکم فهمیدم باید از ته دل ضجه بزنم و اینجا بود که برای اولین بار فهمیدم دنیایی که به آن وارد شده ام جای راحتی نیست متولد شدم در حالی که نمی دانستم آیا کسی از ورود من به جهان خاکی شاد شده است یا نه ؟ متولد شدم در حالی که خاطراتی مبهم از سرزمینی بهشتی داشتم و کودکانی از جنس نور که همبازیان من بودند متولد شدم در حالی که خود هیچ نقشی در آمدن به این دنیا نداشتم اما ...

تولد من هیچگاه به آن بعد از ظهر تابستانی محدود نشد ... من بارها و بارها متولد شده ام به گونه ای که نمی توانم بگویم چند بار ... هر بار که از سرزمینی بهشتی مرا فرا می خوانند من دوباره متولد می شوم هر بار که به قدر ذره ای بهشتی می شوم دوباره متولد می شوم هر بار که به قدر سر سوزنی انسانیت را حس می کنم دوباره متولد می شوم و تا زمانی که تولد پیاپی من ادامه بیابد من هیچگاه معنی مرگ را نخواهم فهمید . آری تولد من حتی بعد از مرگم نیز ادامه خواهد داشت ...  نوشته دکتر علی شریعتی

  
نویسنده : باران ; ساعت ۱٠:٠۳ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۳ اردیبهشت ۱۳۸٧
تگ ها :

بهار زندگی...

امروز درحاشیه پیاده رو تنها قدم میزدم و در سکوتی عمیق فرو رفته بودم وتنها نسیم خنک و دلچسب بهاری بود که صورتم را نوازش میکرد. انگار رفت وآمد ماشین ها را نمی دیدم و صدای شیطنت و خنده بچه هایی که دست در دست پدر و مادر با لباس نو برای بازدید میرفتند را نمی شنیدم. بودم ولی انگار نبودم . راه میرفتم ولی انگار معلق بودم و در افکارخود چنان غوطه ور بودم که... در گذر از حاشیه خیابان ناگاه پرنده فکرم به شاخه دیگری پرید و نگاه عمیقم را از زمین معطوف به درختان ، جوانه و روئیدن کرد و انگار کسی در گوشم زمزمه کرد که بنگر فقط بنگر و مرا وادار به تگریستن میکرد من با تمام افکاری که درون آن غرق بودم به دنبال دست آویزی گشتم  و سعی کردم که در دریای افکارم ساحل نجاتی  بیابم و به آنچه که درونم ندا میدهد نگاه کنم چنان در تنهایی خود غرق بودم که وقتی به خود آمدم دیدم که تمام مسیر را اشتباه رفته ام و دوباره مجبور شدم برگردم . بعضی وقتها پیاده روی برایم یک نوع تخلیه است یک نوع رهایی از تنها و فرو رفتن در خود است و شاید هم یک نوع تفریح برایم شده ...

در گذر از پیاده رو به ندای درونم گوش دادم و تک تک درختان را نظاره کردم و حس کردم که چقدر هوا مطبوع و دلچسب است و درونم باز فقط مرا وادار به نگریستن میکرد ...ندای درونم میخواست که تمام ذهنم معطوفش شود و فریاد میزد که تو متولد فصل بهاری و باید بهاری زندگی کنی ... میخواست  بهار را برایم تفسیر کند و روئیدن و شکوفا شدن را توجیه کند که بهار یعنی آزادی و رها شدن برگ از لابه لای پوسته ضخیم و کلفت شاخه درخت و رسیدن به منتهای زیبایی وآمال خود و پس از مدتها سختی شکوفا شدن و...روزی بهار عمر تو هم ازراه میرسد، پس باز منتظر باش و صبر کن... و در حالی که اشک در چشمانم حلقه زده بود تنها گوش میکردم 

و حال در این فکرم که بهار زندگی من کی از راه میرسد ...؟

من اکنون احساس می کنم،

بر تل خاکستری از همه آتش ها و امیدها و خواستن هایم،

تنها مانده ام.

و گرداگرد زمین خلوت را می نگرم.

و اعماق آسمان ساکت را می نگرم.

و خود را می نگرم.

و در این نگریستن های همه دردناک و همه تلخ،

این سوال همواره در پیش نظرم پدیدار است،

و هر لحظه صریح تر و کوبنده تر

که تو این جا چه می کنی؟

امروز به خودم گفتم:

من احساس می کنم،

که نشسته ام زمان را می نگرم که می گذرد.

همین و همین.

  
نویسنده : باران ; ساعت ٩:٤۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۱ فروردین ۱۳۸٧
تگ ها :

وقتی که ...

وقتی که دیگر نبود
من به بودنش نیازمند شدم.
وقتی که دیگر رفت
من به انتظار آمدنش نشستم.
وقتی که دیگر نمی توانست مرا دوست بدارد
من او را دوست داشتم.
وقتی او تمام کرد
من شروع کردم.
وقتی او تمام شد
من آغاز شدم.
و چه سخت است.
تنها متولد شدن
مثل تنها زندگی کردن است.
مثل تنها مردن است
 

  
نویسنده : باران ; ساعت ٥:٤٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٩ اسفند ۱۳۸٦
تگ ها :

آستان جانان

راهی بزن که آهی بر ساز آن توان زد /شعری بخوان که با او رطل گران توان زد
بر آستان جانان گر سر توان نهادن/ گلبانگ سر بلندی ٬بر آسمان توان زد
قد خمیده ما سهلت نماید٬ اما/بر چشم دشمنان تیر ٬از این کمان توان زد
در خانقاه نگنجد اسرار عشق بازی/ جام می مغانه هم با مغان توان زد
درویش را نباشد برگ سرای سلطان/مائیم و کهنه دلقی کاتش در آن توان زد
اهل نظر دو عالم در یک نظر ببازند/عشق است و داو اول ٬بر نقد جان توان زد
گر دولت وصالش ٬خواهد دری گشودن/سرها بدین تخیل ٬بر آستان توان زذ
عشق و شباب و رندی مجموعه مراد است / چون جمع شد معانی گوی بیان توان زد
شد رهزن سلامت زلف تو وین عجب نیست /گر راهزن تو باشی صد کاروان توان زد
حافظ به حق قران کز شید وزرق باز آی/باشد که گوی عیشی در این جهان توان زد
  
نویسنده : باران ; ساعت ٥:۱٠ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۸ اسفند ۱۳۸٦
تگ ها :

انتظار...

باز هم سکوت، باز هم شب و بازهم انتظار... باز هم با افکاری مبهم باید به اتاقی خزید و باز باید سکوت سنگین چهاردیواری را تحمل کنی و بازسر را بر روی همان بالشتی بگذاری که از گریه شبانگاهت هنوز نمناک است

چگونه میتوان از انتظار نوشت در حالی که هنوز انتظار در اعماق وجودت ریشه نداونده است؟ چگونه می شود از انتظار گفت زمانی که رقص کند عقربه های ساعت را حس نکرده باشی ؟.چگونه از انتظار میتوان نوشت زمانی که تیغ انتظار قلب نارکت را ریش ریش نکرده باشد ؟.چگونه میتوان از انتظار نوشت در حالی که قطرات اشک بی دلیل در چشمانت چادر نزده باشد و عمق نگاهت در دوردست ها جا نمانده باشد؟ چگونه میتوان از انتظار گفت لحظه ای که تمام سلولهای بدنت معنای اشتیاق،تشنگی و در اصل له له زدن را حس نکرده باشد؟ چگونه میشود از انتظار نوشت در حالی که غرق شدن در ناکجاآباد، ذوب شدن در عشق،گم شدن در کویر التهاب را،ماندن بی اراده را ،رفتن بی امید را،نگاه خیره وبهت زده را و گریه بی دلیل را با تمام وجودت نفهمیده باشی ،مزه نکرده باشی ،نچشیده باشی.چگونه؟؟آری خون انتظار در رگهایت جاری میشود وبه مغزت فرمان میدهد و آنگاه حس میکنی که آرامش از تو ربوده شده و چشمانت بی دلیل نمناک می شود،افکارت فقط دور محبوب دور میزند وتنها زمزمه صدای یار را میشنوی و نگاهت در دوردستهاخیره به آینده ای مجهول می ماند و زمان دیگر برایت وجود ندارد ، انگارزمان درجا میزند ،انگار سیاهی شب خیال ندارد جایش را به روشنی دلچسب روز بسپارد، انگار همه چیز راکد و ساکت مانده و انگار هیچ چیز در جریان نیست .انتظار را نمی توان تفسیر کرد.انتظار بیان کردنی نیست ،بوئیدنی ، چشیدنی ، حس کردنی است . باید سرا پا انتظار شد .باید ماند و در او شد ، باید در او آویخت و در آخر هم چاره ای جز هم نشینی و هم خانگی با او را نداری. باید بگذاری او در تو بنشیند و تو ساکت حضورسنگینش را ساعتها در وجودت بنگری تحمل کنی .باید با او باشی و در او ...باید با انتظاری رسوخ کننده در اتاقی که سردیش بندت را سست و بی حس کرده تنها بمانی . باید صبر کنی و بنگری که این انتظار تا کجای وجودت پیشروی میکند .باید بنگری که انتظار چه بر سر آتش اشتیاقت خواهد آورد و باید بنگری که ...

مهربان در تنگاتنگ تلخی انتظار با تاروپود خسته و زخمی وجودم تنها چیزی که این تلخی را برایم شیرین میکند این است که  از توست .

زیبا برایم ننوشتی ولی برایت عاشقانه نوشتم تا ذره ای از حس نابود شدن و دست و پا زدن به تقلا در دریای انتطارت را حس کنی و غریق نجاتم شوی ... میدانم که می آیی

پس از آن غروب رفتن         اولین طلوع من باش           من رسیدم رو به اخر      

 تو بیا شروع من باش       شبو از قصه جدا کن     چکه کن رو باورمن                   

                      خط بکش رو جای پای             گریه ها ی آخر

  
نویسنده : باران ; ساعت ۱٠:٤۸ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۳ اسفند ۱۳۸٦
تگ ها :

اگر عشق ...

اگر دروغ  رنگ داشت هر روز شاید

ده ها رنگین کمان از دهان ما نطفه می بست

و بی رنگی کمیاب ترین چیزها بود

اگر عشق ارتفاع داشت

من زمین را زیر پای خود داشتم

و تو هیچ گاه عزم صعود نمی کردی

آنگاه شاید پرچم کهربایی مرا در قله ها به تمسخر می گرفتی

اگر گناه وزن داشت هیچ کس را توان آن نبود که گامی بردارد

اگر دیوار نبود نزدیکتر بودیم, همه وسعت دنیا یک خانه می شد

و تمام محتوای سفره سهم همه بود

 و هیچ کس در پشت هیچ ناکجایی پنهان نمی شد

اگر خواب حقیقت داشت

 همیشه با تو در آن ساحل سبز لبریز از نا باوری بودم

اگر همه سکه داشتند, دلها سکه را بیش از خدا نمی پرستیدند

و یکنفر کنار خیابان خواب گندم نمی دید

تا دیگری از سر جوانمردی بی ارزشترین سکه اش را نثار او کند

اگر مرگ نبود زندگی بی ارزشترین کالا بود, زیبایی نبود, خوبی هم شاید

اگر عشق نبود به کدامین بهانه می خندیدیم و می گریستیم؟

کدام لحظه ناب را اندیشه می کردیم؟

چگونه عبور روزهای تلخ را تاب می آوردیم؟

آری بیگمان پیش تر از اینها مرده بودیم, اگر عشق نبود

اگر کینه نبود قلبها تمام حجم خود را در اختیار عشق می گذاشتند

و من با دستانی که زخم خورده توست

گیسوان بلند تو را نوازش می کردم

و تو سنگی را که من به شیشه ات زده بودم به یادگار نگه می داشتی و

ما پیمانه هایمان را شبهای مهتابی به سلامتی دشمنانمان پر می کردیم

 دستنوشته استاد

  
نویسنده : باران ; ساعت ٦:٥٩ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٠ اسفند ۱۳۸٦
تگ ها :

غم سنگین

گفتم با عشق بنا کردم  و بی عشق ویران ولی چگونه میشود چیزی را که  اساس و پایه اش عشق است و با عشق بنا گشته٬ ویران کرد؟ عشق خود  نگهبان است  با انتظاری مبهم و گنگ  در معبد تنهائی  خویش خواهم نشست  تا شاید روزی عبورت را ...

از همان اول قصدم بر این بود که اصلا درد دل ننویسم ولی انگار پراز درددلم .هر کسی که رخت از این جهان بر میبندد به حالش غبطه میخورم که خوشا به حالش که زودتر از من تجربه رها شدن و پرواز در بیکرانگی را تجربه کرد و  زودتر از من به عشق و آرامش حقیقی رسید و.. امشب میخواهم  با خودت که  میدانم حضور داری و هستی اینجا سخن بگویم. همینجا ٬ جایی که شاید خیلی ها میخوانند  ولی برایم مهم نیست دیگرچیزی برایم مهم نیست چون... یادت هست وقتی رفتی من زن خانه بودم و وقتی برگشتی شده بودم مرد ٬ دیروز سبکبار و آزاد  و امروز سنگینی مسئولیت بر دوش . یادت هست که آرام خوابیده بودی و من بی قرار،  میخندیدی و من میگریستم ، آرام بودی و من در تکاپو،ساکت بودی و من فریاد میزدم ، تو بی حرکت و سرد وآرام و من مثل اسپندی روی آتش در سوزو گداز. با تو سخن ها گفتم و هیچ پاسخی نشنیدم آری گرد غریبی روی صورت خسته ات  نشسته بود. هنوز مظلومیت را از چهره ات ٬ سکوت  را از لبانت و غم ودرد زخم زبان ها را از قلب مهربانت میخواندم. آری من تنها شده بودم ،مرد زندگی ٬ پدر،مادر ...و تو ساکت وبی صدا با سکوتی سنگین که سنگینیش را هنوز بر ذره ذره وجودم حس میکنم مرا بدرقه میکردی. رفتی و من فریاد میزدم مرا  به دست که میسپاری؟ و تو هنوز ساکت...اشک ها ریختم و تو حتی قطره اشکی از گونه ام پاک نکردی ...هر قدم که تو به خانه ابدیت نزدیکتر میشدی دریای اشکم طوفانی تر میشد و قلب  نازکم بی تابتر٬هر قدم گویی با توان من معکوس بود.چگونه تحمل کنم و تاب بیاورم؟ چگونه؟؟؟؟؟باید صبور بود و  دید و از لحظه ای غافل نشد و چشم برنداشت تا چیزی از ذهن خسته چشمم جا نماند. دیگر عزیزی برای نگریستن نیست٬ دیگر صدایی برای شنیدن نیست و  دیگر سکوتی برای تفسیر کردن.دیگر دستهای مهربان خستگی را از شانه ات نمی گیرد و دیگر تکیه گاهی برای پناه بردن از قیل و قال زندگی  .... پس ببین و تحمل کن... عزیزم تو ساکن خانه ابدیت شدی و من مثل ماهی بیرون از آب در تقلا...من فریاد میزدم و سکوت  سرد و غمبار قبرستان را به هم میزدم . من فریاد میزدم و تو هنوز ساکت وآرام خوابیده بودی٬انگار  دیگر چیزی برای گفتن برایت نمانده بود ٬ انگار  سالها بود که چشمانت را به روی همه چیز و همه کس بر خاک غربت  بسته بودی.فریاد میزدم برو عزیزم٬ برو از این دنیای سرد و بی روح ولی آرام تا سیر تو را ببینم  تا عطش چشمانم فرو کشد تا دورنگار غربت شبها وسختی روزهایم را کمی حس کنم تا خود را بیابم... انگار تازه تو را همان گونه که بودی یافته بودم پاکتر و رهاتراز همیشه ومشتاقتر برای اوج و پرواز .چطور چشمانم را سیراب کنم از عطش دیدنت؟چطور؟چطور رهایت کنم و دل بکنم؟چطور ناپدید شدنت را لحظه لحظه ببینم ؟ میدیم و هیچ کاری نمی تواتستم انجام بدهم ٬اشرف مخلوقات و ناتوان ؟ روح خدا و بیچارگی ؟عشق خدا و دل بریدن ؟و چه سخت و طاقت فرسا ست  لحظه وداع

آری  آرام در خانه ای آرمیدی و ساکن شدی که میزبانش خدای مهربان و عاشق و من آواره و سرگردان با مردمی سرد ودرخود فرو رفته .....آنروز صبورتر از امروز بودم ...روزی که تو رفتی همه در فقدان از دست دادنت و حسرت و پشیمانی اندیشه ها و کردار خود غرق  بودند و امروز فریاد سکوتت  را فراموش کردند و همه چیز باز به فراموشی سپرده شد و در روزمررگی خود فرو رفتند ٬غافل از اینکه توامانتی داری ٬ تصویری  که هنوز زنده است و زندگی میکند و نیاز به دیده شدن و حس شدن و محبت دارد و به دنبال دستان  پرمهری میگردد و نگاهی که بداند نگران اوست  و ...چه زود همه چیز فراموش می شود .آنها رفتند و ندیدند که تنهایی و بیکسی با ذره ذره ...آنها رفتند و حتی نیم نگاهی هم  ....من ماندم و هزارسئوال ...این همه آدم و تو تنها ، این همه دل و تو بیدل ٬ این همه غوغا و تو خاموش ٬این همه بهار و تو پانیزی ....

نمی دانی چه روزگار غریبیست از صبح تا شب ..و شب تنها با چشمانی گریان فقط با تنهایی خود حرف زدن و در خلوت خود فرو رفتن.می دانی چهار دیوار اتاق کوچکم از دست من چه کشیده اند؟!برای آنها حرف میزنم ، گریه میکنم ، میخندم ...و تو نمیدانی که این چهار دیوار چه زیبا غم های مرا می شنوند و چه پرمعنا مرا مینگرند و چه صبورانه مرا تحمل میکنند،این چهار دیوار از مردم شهر مهربانتروگرمترند، آنها خوب مراحس میکنند...دلم از غم سنگین ناگفته ها سبک نشده ولی دیگرباران اشک صفحه مانیتورم را مات کرده و مجالی برای دیدن و نوشتن نمیدهد ....

  
نویسنده : باران ; ساعت ٩:٥۱ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٧ بهمن ۱۳۸٦
تگ ها :

بی همسفری سخت است

در آن حالی که لذتی را با دیگری می‌بریم ، زیبائی‌یی را با دیگری می‌بینیم ، احساس اینکه آنچه را دراین لحظه‌ها در خویشتن خویش می‌یابیم ، آنگونه که اکنون « هستیم » ، همان است که او می‌یابد و همانگونه است که او هست ، بیگانگی را تسکین می‌دهد ، « یکه بودن » را جبران می‌کند ، رنج « نیمه ماندن » را التیام می‌بخشد ، خویشاوندی ، آشنائی و همانندی ، با شرکت دو روح در یک احساس حس می‌کند . اگر هر دو یکجا و یک وقت تجربه کنند ، با هم و بخصوص بی دیگری ، تفاهم ، نه تفاهم در مفهوم که تفاهم در « فهمیدن » این است که تنها خوشبخت بودن ، خوشبختی‌یی رنجزا است ، نیمه تمام است که تنها بودن بودنی به نیمه است و من برای نخستین بار و ..... برای آخرین بار در هستی‌ام رنج « تنهائی » را احساس کردم . « بیکسی » بهشت را در چشمم کویر می‌نمود . جز این هنگام تنهائی پناهگاه مانوس من در گریختن از تن‌ها شد . خلوت خوبم در ازدحام بد جمعیت ، آزادی نفسم در خفقان نفوس ، رنجم از آن پس دیگر نه« تنهائی » ، « جدائی » ، بود و بیتابی‌ام نه هرگز « بی کسی » ، « بی اویی » شد . در بهشت همه‌ی زیبائی ها ، کامها‌ و رهائی‌ها ، برلب نهر‌های سرشار شیر و عسل ، تنها دیدن و تنها آشامیدن و تنها نشستن برزخی زیستن است . با درد‌ها و زشتی‌ها و ناکامی‌ها آسوده‌تر می‌توان « تنها » ماند ، بی‌همدرد ، بی‌غمگسار ، بی‌دوست‌ ، این خود یک نوع نواختن دوست است ، یک « مهربان بودن » با او است . در دردها دوست را خبر نکردن خود یک عشق ورزیدن است . چه برزخ بی‌پایانی است بهشتی که در آن تنها باشیم و بدون او.هنگامی که راه سفر در پیش پاهای مشتاقی باز می‌شود ، بی همسفری سخت است« کسی را برایم بیافرین تا در او بیارامم » . دردم درد « بیکسی » بود .

  
نویسنده : باران ; ساعت ۳:٤٢ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٧ بهمن ۱۳۸٦
تگ ها :

صدای سکوت

صدای سنگین سکوت 

                               در ذهن خسته ام می شکند

                                                                       از خویش دور افتاده ام لیک 

 چراعی در دور دست وجودم سوسو میزند  

                                                         کسی فریاد میزند 

                                                                                   با صدای بی صدا
آری این صدای سکوت من است که می شنوی

  
نویسنده : باران ; ساعت ٧:٤٠ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٦ بهمن ۱۳۸٦
تگ ها :

تنهایی

از دیشب تا  حالا ...امروز بنا به دلایلی پیش ازظهرمرخصی گرفتم و به اتاق تنهایی خودم پناه آوردم انگار امروز تمام شدنی نیست انگار عقربه های ساعت توان رفتن ندارند و تنها صدای آهسته ساعت است که به گوش میرسد و بر حس تنهایی ام می افزاید و بی اختیارپهنای صورتم را اشک فرا میگیرد و تنها به این جمله دکتر علی شریعتی می اندیشم

اگر تنهاترین تنهایان شوم

                                         باز خدا هست

                                                     او جانشین همه نداشتن های من است

تا شاید ...

  
نویسنده : باران ; ساعت ٧:٠٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۳ بهمن ۱۳۸٦
تگ ها :