شب نیمه شعبان

در چنین شبی به خانه بخت رفتم  و چه تصوراتی از آینده ام داشتم ...سالها گذشت و قسمتی از آینده ام " اکنون "شده است ... سالها گذشت و تنها تو جایگاه امروزم را میدانستی و از آینده خبر داری...

  
نویسنده : باران ; ساعت ٦:۱۸ ‎ق.ظ روز ٢ خرداد ۱۳٩٥
تگ ها :

دانه برچیدن گنجشک...

امروز در دلم به گنجشکی که دانه برمیچید گفتم راحت باش و راهم را کج  کردم ...کنارش کلاغکی پر زد و رفت ...غافل  از اینکه به کلاغک هم اطمینان خاطر بدهم...با لبخند از کنارش رد شدم و گنجشک  هنوز با آرامش  دانه برمیچید ...

  
نویسنده : باران ; ساعت ٦:٥٥ ‎ق.ظ روز ٢٥ فروردین ۱۳٩٥
تگ ها :

مهربان پدرم

امروز چند ساعتی کنار پدرم بودم و صحبت میکردیم...از همه جا و همه چیز صحبت میکرد...از رنجهایش...از استقامتش...از امیدش...از نگرانیش نسبت به وضعیتم و...فرصتی شد تا تمام صورتش را باز خوب نگاه کنم...موهای سرش همه سفید ...ریش ها و سبیل مرتبش همه سفید...ابروهایش هم نیمه سفید...انگار مدتها پدرم را ندیده بودم...خوب براندازش میکردم...دستها و صورت چروکیده اش را آنقدر دقیق نگاه کردم که اگر نقاش  بودم تجسم و ترسیمش برایم سهل بود...چقدر دوستش دارم و چقدر مهربانست...با تمام تقویم های ورق خورده روزهای عمرش ،امروز همراهم بود ... و همراهیش نه فقط امروز بلکه همیشه بوده است...

خدای مهربانم را به خاطر وجود نارنین پدر و مادرم بسی شاکرم...

پ.ن:از تمام دوستان وبلاگ نویس عزیز که این مدت جویای احوالم بودند هم بینهایت سپاسگزارم...

  
نویسنده : باران ; ساعت ٢:٤٧ ‎ق.ظ روز ۱٩ اسفند ۱۳٩٤
تگ ها :

کائنات...

دنیا پر از شعور و آگاهیست... دلم مرخصی یک هفته ای  میخاست ...مرخصیم دو هفته شد...البته نه برای مسافرت بلکه برای بیماری ...فعلا باید تحت نظر دکتر باشم و امروز بعد از دو هفته باز به کار برگشتم و بینهایت خدا را شاکرم...

پ.ن:هر وقت خواسته ای دارید شفاف و روشن بیان کنید که دنیایمان دنیای جذب و آگاهیست.

  
نویسنده : باران ; ساعت ٦:۳۱ ‎ق.ظ روز ٢ اسفند ۱۳٩٤
تگ ها :

بیمارستان...

نگاهم مانده به سقف... سقفی که آشنا نیست...لامپهای مهتابی نزدیک به هم ...انگار در خلاء ام ...خالی تر از همیشه...باز  صدای اذان...خدا صدایم میزند...من و خدا،خلوت میکنیم...نماز میخوانم... نه ایستاده...نمازی خوابیده و تنها صورتم به طرف قبله...دل خوشم...به مهربانیکه مثل روزهای گذشته، کنارم بود...وقتی درد میکشیدم...وقتی استرس داشتم...اشک غبار صورتم را میگیرد... و اشکم نه از سر درد و نیاز ...و نه از بیماری...همه از عشق ...عشقی که بی انتهاست ...خدای من خدای مهربانی و عشقست...با تمام وجودم سپاس ای مهربان همیشگی ام

  
نویسنده : باران ; ساعت ٥:۱٢ ‎ق.ظ روز ٢ اسفند ۱۳٩٤
تگ ها :

 

امروز راننده میانسال تاکسی که بارها مسافرش بودم ،در حالی که بقبه پولم را میداد گفت : چندین بار میخواستم چیزی به شما بگویم که دستتان خیلی برکت دارد...از  خدایم تشکر کردم که وقتی پولی به کسی میدهم در دلم  می خواهم  که خودش برکتش دهد ....و چه خدای مهربانی دارم...شنونده همه دعاها و در خواست ها...

  
نویسنده : باران ; ساعت ۱٢:٢٤ ‎ق.ظ روز ۱۸ بهمن ۱۳٩٤
تگ ها :

بعضی وقتها فقط باید تماشا کنی...

چند روزیه  دستم به خودم بند شده...به جسمم...دکتر و نوار و ام آر ای ...درد قدیمی ام باز ،تازه شده...هر از گاهی نشانه ای برام داشت ولی باز تمام میشد...وقتی دکتر توصیه هاش را میکرد تمام روزهای سخت بیماریم مرور میشد و من  با لبخند گوش میدادم...کاش سر باز نکنه...کاش آروم بگیره...مگه می شه در روز بیشتر از چند ساعت با کامپیوتر کار نکنم...زندگیم...روزیم...امرار معاشم ...با خودم میگم اگر الن...بیخیال کارم میشدم...آروم دفترچه  بیمه م را را در کیفم میزارم و با خود میگم...خدام روزی دهندست...

به خانه میرسم ...همه منتظر جواب نهاییند...تلفن پشت سر هم...انگار نگرانند..خواهرم  احوالمو میپرسه  وقتی با خنده میگم دکتر گفته :آخرشا دیگه...میگه اگه مشکلی  بود نمیتونستی بخندی...بعد از کلی شوخی وقتی واقعیت رو میشنوه .میگه: خداییش روحیه خوبی داریا...

فردا شب عروس وداماد رو پا گشا کردم...سرم را گرم کار میکنم تا فراموش کنم ...همه چیز خوب و مرتبه به نظرم دیزاین قشنگی شده...

  
نویسنده : باران ; ساعت ٥:٤۳ ‎ق.ظ روز ۸ بهمن ۱۳٩٤
تگ ها :

باران را بی چتر بشناس...

باران پر صداست...پر از جنب و جوش....غوغایش همه عشق... باران سراسر عشقست...با باران خاطره ها را مرور میکنی...پر می شوی و خالی تر از همیشه... به خود می اندیشی ...به خالق باران و لحظه های ناب... به لحظه های دو نفره بودنها...باران وقتی که فرو ریخت ،خموش می شود...ساکت  ساکت...آنگاه که نثار شد غوغایش ،فرو می نشیند....تمام تقلا و صدایش در آغوش خاک گم میشود...و آرام میگیرد در بسترش....باران صدایش همه از نرسیدنست....وقتی "رسید"  آرام میگیرد...

من و باران وقتی ساکت شویم ،رسیده ایم...آرام گرفته ایم...آرام آرام...

  
نویسنده : باران ; ساعت ۳:٢٩ ‎ب.ظ روز ٢۸ دی ۱۳٩٤
تگ ها :

زندگی بافتن یک قالیست...

امروز پیرمردی برای همکارم شمرده شمرده و زیبا شعر میخواند ...

زندگی بافتن یک قالیست...

نه همان نقش و نگاری که خودت می خواهی...

نقشه از قبل مشخص شده است...

تو در این بین فقط می بافی...

نقشه را خوب ببین،خوب بباف...

نکند آخر کار، قالی بافته ات را نخرن

 دستم در ثبت  اعداد مردد مانده ...لحظه ای دست از کار میکشم...نه همان نقش و نگاری که خودت می خواهی...نقشه را خوب ببین ،خوب بباف...انگار پشت دار قالی نشسته ام...و میبافم روزهای زندگیم را با دهها رنگ...و نمیدانم آخر این قالی پر از اشتباهم را ...؟؟

  
نویسنده : باران ; ساعت ٤:٠٤ ‎ق.ظ روز ٢٥ دی ۱۳٩٤
تگ ها :

شروع با هم بودنتان مبارک

عقد دیروز و شبطنت های من...دیروز با تمام زیباییش گذشت...رقص های گاه گاه و در آغوش کشیدنشان...انگار باید کسی باشد از جنس خودت...دستانت را لمس کند و تا عمق سکوتت برود...کسی باید باشد که خستگی روزانه ات در آغوش پر مهرش تمام شود...کسی که در کنارش زمان و مکان را از یاد ببری...کسی به رنگ خودت که تمام شهر را دست در دستش قدم بزنی...

شروع با هم بودنتان مبارک و زندگیتان تا همیشه پر از عشق و آرامش

  
نویسنده : باران ; ساعت ۳:٠٠ ‎ق.ظ روز ٢٠ دی ۱۳٩٤
تگ ها :

خانه ام خالیست...

خسته و کوفته در حال برگشت از کار...هوا سرد سرد ...گوش میسپارم... گوش میدهم به صدای درونم...دلتنگ است...دلتنگ روزهای خانم بودن...روزهایی که ثانیه ثانیه انتظار، توتیای چشمش بود...روزهایی پر از عطر غذای پخته  با سر و وضعی مرتب...روزهای آغوش باز برای غافلگیری و شیطنت... به خانه میرسم ...خانه ام خالیست...خالی خالی...خانه ای که  در آن مرد مهربانی نباشد، خالیست...

نگاهم ایستاده...یخ زده...ای مهربانم ،میدانم صدایم را میشنوی حتی صدای آرام قدمهای احساسم ...

  
نویسنده : باران ; ساعت ۱٢:۱٧ ‎ق.ظ روز ۱٤ دی ۱۳٩٤
تگ ها :

سلام نماز...

سالهاست که در نمازم سلامت میکنم...هر چند بی معرفت...

  
نویسنده : باران ; ساعت ٤:٢٢ ‎ق.ظ روز ٩ دی ۱۳٩٤
تگ ها :

جواب حرف از دل گذشته

دیروز "او" را در ماشین شاسی بلند دیدم و در دلم چیزی گفتم که تنها خدایم شنید ...و امروز شاگردش جواب حرف از دل گذشته دیروزم را داد...چشمانم حلقه ای از  اشک...چه مهربان خدایی دارم...

آرام چشمانم را میبندم و به خدا می گویم هر چه تو بخواهی...

  
نویسنده : باران ; ساعت ۳:٤٠ ‎ق.ظ روز ٧ دی ۱۳٩٤
تگ ها :

و تنها او می ماند...

اینجا تنهایم...گوشه ای از این دنیای بزرگ...انگار لبریزم از نگفته هایی که هر از گاهی در رویا خودش را نشان می دهد...پاک و آبی ...انگار در هجده سالگی مانده ام...و تنها گرد سالها بر صورت...وب گردی می کنم و احساسات گنگ و تنهایی ...انگار همه مثل هم...چشمانم را میبندم ...غرق احساس ناب و بکر ...بدنم سست، سست ...خالی از هر فکر و اندیشه ای...دستانم را باز میکنم و می چرخم و می چرخم...بارش عشق را حس میکنم...و دستانم بستری از احساس ....عشق کار خودش را خوب میداند...باز قلم مو در دست و رنگ میزند دنیایم را....همه جا رنگهای شفاف و  درخشان...در هماهنگی کامل با کائنات همه را دوست دارد...و هر از گاهی خودش را به تمام معنا بذل میکند ...گویا همه یکی می شوند و  ارقام  در  "یک" حل می شوند و  جز" یک" عددی نمی ماند...و تنها او می ماند و بس...

نقش بزن....رنگ بریز دنیایم را...بگذار نگاهم عشق باشد و  حال و هوایم همه عشق...

  
نویسنده : باران ; ساعت ۳:۳٧ ‎ب.ظ روز ٢۳ آذر ۱۳٩٤
تگ ها :

تغییر

تغییر دکوراسیون دادیم...خسته کننده بود ولی نتیجه زیبایی داشت...در حالی که لم داده ام و خستگی را از تنم بیرون میکنم به تغییر برخی افکارم نیز فکر میکنم...افکار کهنه ای که تنها بار اضافی برایم دارد و بس...تغییر برخی  افکار قطعا سختتر است ولی حتما نتیجه زیباتر و شیرین تری دارد.

  
نویسنده : باران ; ساعت ۱۱:٥٠ ‎ب.ظ روز ٢۱ آذر ۱۳٩٤
تگ ها :

اگر دست محبت ...

سرد سرد  است  ،چسبیده ام به شوفاژ...گرم نمیشوم...انگار گرمای بخاریها مثل  آدمهای مهربان قدیمیست....گرم و با صفا...

سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت...که سرما سخت سوزانست...اگر دست محبت سوی کس یازی...به اکراه آورد دست از بغل بیرون...که سرما سخت سوزانست...نفس،کز گرمگاه سینه می آید برون ابری شود تاریک...چو دیوار ایستد در پیش چشمانت...نفس کاین است پس دیگر چه داری چشم؟...ز چشم دوستان دور یا نزدیک.

  
نویسنده : باران ; ساعت ٥:۱٩ ‎ق.ظ روز ۱۸ آذر ۱۳٩٤
تگ ها :

زخم عمیق

بعضی وقتها آنقدر زخم عمیقست که با کوچکترین تلنگری  سر باز می کند...و باز جاری می شود هر چند گذر خاطرات را هم سد کرده باشی...دلست دیگر ...باز لب به سخن می گشایی و اشکی و درد دلی...خسته از هرچه حرف گفته و ناگفته...و فقط دلتنگ شنیدن و خواندنی...قرآنش را می گشایی...و چه زیبا سخن می گوید...همه تن گوش می شوی ...آرام آرام...لبریز می شوی....پر میشوی از اینهمه توجه و مهر...انگار خدا آیه ها را اینک و تنها و تنها برایت نازل کرده... برای این روزهای قلب تو...و احوال تو...و باز آرامت میکند ...آرام آرام...آنقدر آرام که رخم باز شده ات را فراموش میکنی.

  
نویسنده : باران ; ساعت ٧:۳٩ ‎ق.ظ روز ۱٤ آذر ۱۳٩٤
تگ ها :

زندگی آنلاین...

شب اربعین... فضا سنگین ...و پاییزهای عمرم یک به یک در گذر...پناه میبرم به خدا از تمام گناهانم...دانستم آگاهست حتی به سر درون ولی باور نکردم...و چه نا بینا بودم به عظمت حضورش...چه آسوده در حریمش همرنگ گناه شدم ...روح پاک در من دمیده را به چه منجلابها و با تلاقهایی کشاندم...و من بد امانت داری بودم...وای بر من...لطیفا مرا برای تمام کوچکی و جهالت و نادانی ام ببخش و پاییز عمرم را مملو از برگهای فرو ریخته گناه...

راستی اگر قرار باشد زندگیمان پخش آنلاین شود،آیا باز همین هستیم؟!!و همین گونه زیست میکنیم؟!

  
نویسنده : باران ; ساعت ٢:۳٩ ‎ق.ظ روز ۱۱ آذر ۱۳٩٤
تگ ها :

پاییز با همه خزانش زیباست...

شهر پر از برگهای زرد و خشک ...با هر قدم صدایی از برگهای فرو ریخته...و من  مثل کودکی بازیگوش ...هر جا که برگ بیشتریست ،مسیرم را به همان سو کج میکنم...و هر از گاهی دور از چشم عابران با کفشم زیر برگها میزنم تا باز در باد به رقص در آیند...خاطرم خرسند سالیان نه چندان دور...کنار رودخانه تا زانو در برگها و چنان سرمست زیبایی طبیعت که بر برگها غلتیدم...و دقایقی بعد"آدم برگی" بیش نبودم ...با تمام پاییزهای عمرم باز شیطنتهای کودکی ام را تجربه کردم و با تمام وجودم خندیدم...تمام فصلهای خدایم را دوست دارم و بهار را بیشتر...شهر با همه خزانش بسی زیباست.

  
نویسنده : باران ; ساعت ٤:٢٠ ‎ق.ظ روز ٦ آذر ۱۳٩٤
تگ ها :

تمام آرامش...

 به چادر نماز و سجاده ام نگاه میکنم...انگار تمام آرامش اینجاست...میان سجاده و چادر نماز سفیدم...

  
نویسنده : باران ; ساعت ٢:۳٥ ‎ق.ظ روز ۱ آذر ۱۳٩٤
تگ ها :

حضور...

دیشب بی اختیار به سراغ آهنگها میروم...همان آهنگهایی که دوست داشتی و دوست داشتم...اتاق پر از عطر خاطرات ..تصاویر زیبا را برمیدارم و سخت در آغوش میفشارم...آهنگ ها مرا به گذشته میبرند..روزهایی که شانه امنی و آغوش پناهی بود... سخت دلتنگ می شوم...دلتنگ  همه لحظه های ناب هم نفسی و بودنهای حقیقی...بعد از مدتها آمدی ...و باز مثل بچه ها خودم را به  آغوش مهربانت انداختم...و چه حس عجیبی داشت باز لمس دستان مردانه و عمق آغوش مهربانت ...هنوز هستی ...اینجا....کنارمان...نزدیکتر از همه نرفته ها...دلتنگیمان را خوب حس میکنی و انگار همه درک و حضوری...ممنونم که باز آمدی هر چند در بیداری دیگر نیستی...مهربان خدا سپاس از  رویای زیبای دیدار...

  
نویسنده : باران ; ساعت ٧:٥٥ ‎ق.ظ روز ٢٦ آبان ۱۳٩٤
تگ ها :

 

الهی 

با که گویم غم دل، جز تو که غمخوار منی 

همه عالم اَگرَم پُشت کند، یار منی 

دل نبندم به کسی، روی نیارم به دری 

تا تو رؤیای منی، تا تو مددکار منی 

راهی کوی توأم، غافله سالاری نیست 

غم نباشد، که تو خود غافله سالار منی 

به چَمن روی نیارم، نروم در گلزار 

تو چمنزار من هستی و تو گلزار منی 

دردمندم، نه طبیبی، نه پرستاری هست 

دلخوشم، چون تو طبیب و تو پرستار منی 

عاشقم، سوخته ام، هیچ مددکاری نیست

تو مددکار من عاشق و دلدار منی

" مَحرَمی نیست که مَرحم بِنَهَد بردل من" 

" جز تو ای دوست، که خود محرم اسرار منی"

  
نویسنده : باران ; ساعت ٦:۱٠ ‎ق.ظ روز ٢٤ آبان ۱۳٩٤
تگ ها :

به تماشا نشسته ام...

گاهی پر می شوی از هر چه سکوت و صبر ...دلت می خواهد بشکنی سبوهای صبر و بدمی در شیپور سکوت ...و شاید به حرمت بندگی ات هیچ نمیکنی ...و باز  صبر و سکوت را به تماشا مینشینی...

  
نویسنده : باران ; ساعت ۳:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱٩ آبان ۱۳٩٤
تگ ها :

سکوت...

پر از حس نوشتنم و جسته و گریخته افکارم می آیند و میروند...

 و چیزی جز سکوت باقی نماند...

امروز پر از سکوتم... سکوتی به ژرفای روزهای  سی و اند سال عمرم...

                                                                                  و چه حس عمیقیست ...سکوتی به اندازه تمام عمر

  
نویسنده : باران ; ساعت ٤:٤٩ ‎ق.ظ روز ۱٥ آبان ۱۳٩٤
تگ ها :

← صفحه بعد