دلنوشته آخر شاید...
حرفهای ما هنوز نا تمام تا نگاه میکنی وقت رفتن است باز همان حکایت همیشگی پیش از آنکه با خبر شوی لحظه عزیمت تو ناگریز می شود
راستش همیشه از خداحافظی چه حضوری چه وبلاگی دلم خیلی میگرفت ولی خب چه میشه کرد!چندی پیش ... هممون اهل حرفیم وقتی پای عمل میرسه صفریم صقر. کجای زندگیمون از خودمون برای خدا گذشتیم؟؟کِی دست نیازمندیو بی اونکه کوچیک بشه گرفتیم؟کِی پای درد دل تنهایی نشستیم؟کّی فهمیدیم میشه با ی لیوان محبت تنهایی آدمها...کی و کحا از خودمون گذشتیم؟اسممون م هست مسلمون...مسلمون بودن به نماز و روزه گرفتنه؟!!!اینکه تو لاک خودمون باشیم و بی خبر از...تراخدا یکی جواب منو بده...چقد پره حس نوشتنم، انگار حرفهام تمومی نداره،انگار وقتی حرف رفتن پیش میاد تازه یادمون میادچقد حرف واسه گفتن داریم...راستش ازهمه خسته م از اونهایی که میتونستند دقیقه ای کنارم باشند و نبودند ،وقتی یادم میاد برای موندنشون خودمو کوچیک کردم از خودم بدم میاد و الان خوب میفهمم که دنیا خیلی پوچه و آدمها خیلی بی ارزشتر از اونکه...دیگه هم حرفی برای آدمهای سرد و در خود فرو رفته که فقط ادعا میکنند ندارم و دلنوشته هام مثل سابق ...منم مثل شوهر خدابیامرزم مردم و اولین نوشته هام آخرین نوشته م شد.
از همان اول قصدم بر این بود که اصلا درد دل ننویسم ولی انگار پراز درددلم .هر کسی که رخت از این جهان بر میبندد به حالش غبطه میخورم که خوشا به حالش که زودتر از من تجربه رها شدن و پرواز در بیکرانگی را تجربه کرد و زودتر از من به عشق و آرامش حقیقی رسید و.. امشب میخواهم با خودت که میدانم حضور داری و هستی اینجا سخن بگویم. همینجا ٬ جایی که شاید خیلی ها میخوانند ولی برایم مهم نیست دیگرچیزی برایم مهم نیست چون... یادت هست وقتی رفتی من زن خانه بودم و وقتی برگشتی شده بودم مرد ٬ دیروز سبکبار و آزاد و امروز سنگینی مسئولیت بر دوش . یادت هست که آرام خوابیده بودی و من بی قرار، میخندیدی و من میگریستم ، آرام بودی و من در تکاپو،ساکت بودی و من فریاد میزدم ، تو بی حرکت و سرد وآرام و من مثل اسپندی روی آتش در سوزو گداز. با تو سخن ها گفتم و هیچ پاسخی نشنیدم آری گرد غریبی روی صورت خسته ات نشسته بود. هنوز مظلومیت را از چهره ات ٬ سکوت را از لبانت و غم ودرد زخم زبان ها را از قلب مهربانت میخواندم. آری من تنها شده بودم ،مرد زندگی ٬ پدر،مادر ...و تو ساکت وبی صدا با سکوتی سنگین که سنگینیش را هنوز بر ذره ذره وجودم حس میکنم مرا بدرقه میکردی. رفتی و من فریاد میزدم مرا به دست که میسپاری؟ و تو هنوز ساکت...اشک ها ریختم و تو حتی قطره اشکی از گونه ام پاک نکردی ...هر قدم که تو به خانه ابدیت نزدیکتر میشدی دریای اشکم طوفانی تر میشد و قلب نازکم بی تابتر٬هر قدم گویی با توان من معکوس بود.چگونه تحمل کنم و تاب بیاورم؟ چگونه؟؟؟؟؟باید صبور بود و دید و از لحظه ای غافل نشد و چشم برنداشت تا چیزی از ذهن خسته چشمم جا نماند. دیگر عزیزی برای نگریستن نیست٬ دیگر صدایی برای شنیدن نیست و دیگر سکوتی برای تفسیر کردن.دیگر دستهای مهربان خستگی را از شانه ات نمی گیرد و دیگر تکیه گاهی برای پناه بردن از قیل و قال زندگی .... پس ببین و تحمل کن... عزیزم تو ساکن خانه ابدیت شدی و من مثل ماهی بیرون از آب در تقلا...من فریاد میزدم و سکوت سرد و غمبار قبرستان را به هم میزدم . من فریاد میزدم و تو هنوز ساکت وآرام خوابیده بودی٬انگار دیگر چیزی برای گفتن برایت نمانده بود ٬ انگار سالها بود که چشمانت را به روی همه چیز و همه کس بر خاک غربت بسته بودی.فریاد میزدم برو عزیزم٬ برو از این دنیای سرد و بی روح ولی آرام تا سیر تو را ببینم تا عطش چشمانم فرو کشد تا دورنگار غربت شبها وسختی روزهایم را کمی حس کنم تا خود را بیابم... انگار تازه تو را همان گونه که بودی یافته بودم پاکتر و رهاتراز همیشه ومشتاقتر برای اوج و پرواز .چطور چشمانم را سیراب کنم از عطش دیدنت؟چطور؟چطور رهایت کنم و دل بکنم؟چطور ناپدید شدنت را لحظه لحظه ببینم ؟ میدیم و هیچ کاری نمی تواتستم انجام بدهم ٬اشرف مخلوقات و ناتوان ؟ روح خدا و بیچارگی ؟عشق خدا و دل بریدن ؟و چه سخت و طاقت فرسا ست لحظه وداع .آری آرام در خانه ای آرمیدی و ساکن شدی که میزبانش خدای مهربان و عاشق و من آواره و سرگردان با مردمی سرد و درخود فرو رفته .....آنروز صبورتر از امروز بودم ...روزی که تو رفتی همه در فقدان از دست دادنت و حسرت و پشیمانی اندیشه ها و کردار خود غرق بودند و امروز فریاد سکوتت را فراموش کردند و همه چیز باز به فراموشی سپرده شد و در روزمررگی خود فرو رفتند ٬غافل از اینکه توامانتی داری ٬ تصویری که هنوز زنده است و زندگی میکند و نیاز به دیده شدن و حس شدن و محبت دارد و به دنبال دستان پرمهری میگردد و نگاهی که بداند نگران اوست و ...چه زود همه چیز فراموش می شود .آنها رفتند و ندیدند که تنهایی و بیکسی با ذره ذره وجودم...آنها رفتند و حتی نیم نگاهی هم ....من ماندم و هزارسئوال ...این همه آدم و تو تنها ، این همه دل و تو بیدل ٬ این همه غوغا و توخاموش نمی دانی چه روزگار غریبیست از صبح تا شب ...وشب تنها با چشمانی گریان فقط با تنهایی خود حرف زدن و در خلوت خود فرو رفتن.می دانی چهار دیوار اتاق کوچکم از دست من چه کشیده اند؟!برای آنها حرف میزنم ، گریه میکنم ، میخندم ...و تو نمیدانی که این چهار دیوار چه زیبا غم های مرا می شنوند و چه پرمعنا مرا مینگرند و چه صبورانه مرا تحمل میکنند،این چهار دیوار از مردم شهر مهربانتروگرمترند، آنها خوب مراحس میکنند...دلم از غم سنگین ناگفته ها سبک نشده ولی دیگرباران اشک صفحه مانیتورم را مات کرده و مجالی برای دیدن و نوشتن نمیدهد...
هفته پیش فارغ از همه جا بر سرمزار مادر بزرگم رفتم ،کسی که خلق و خویش فاطمی بود وهر گاه از فراز و نشیب روزگار دلم میگرفت به دیدنش میشتافتم ،وقتی مرا می دید تبسم همیشگی اش لبخند میشد و دستان پیر سخاوتمندش را برای به آغوش کشیدنم باز میکرد و آرام سر بر شانه پرمهرش میگذاشتم ...سالهاست که از این آغوش مهربان و این لبخند زیبا محروم شده ام و پر از حس نبودن کنارش هستم.سرم را بر روی سنگ قبرش گذاشتم، انگار باز دستان مهربانش را برای به آغوش گرفتنم گشود وبی دلیل غرق اشک و بی اختیار بلند بلند گریستم . وای که چقدر دلم برای آغوش مهربانش تنگ شده بود و برای نگاه پرایمان و یقینش در تقلا بود. سالها نگفته هایم را با زبان دل بازگو کردم ، اینبار نه از آدم های سرد و درد و رنج روزگار بلکه از خودم شاکی بودم .از اینکه شان و منزلت خود را نمی دانم . از اینکه از گوهر درون خود بی خبرم و نمیدانم چه گنج نایابی در وجودم دارم. وای که چقدردلتنگ خود بودم و در بی خبری از خود غرق ...چقدر از خود دور مانده ام و از اصل خویش مهجور .چشم تا باز کردم دیگر در آغوش مادر بزرگم نبودم ،انگار سر بر آغوش پرازمهر خدا گذاشته بودم .دیگر نمی خواستم سر از قبر بردارم و آرام و ساکت شده بودم .مهربانی و رحمت خدا را با تمام وجودم حس میکردم و غرق در آرامشی وصف نشدنی بودم ...بگذار نگرانیهایم را به کشتی حکمتت بسپارم، بگذار تا عشقت را جرعه جرعه بنوشم ،بگذار قطره بودنم را در زیبایی امواجت به نظاره بنشینم ،بگذار که تهی بودنم را از مهرت لبریزسازم ،بگذار که دیدگانم از جلوه ات پر شود ،بگذار که بدانم فقط تو هستی و بس ،بگذار دمی در کنارت باشم که ذخیره عمری است ... انگار تازه متولد شده بودم وچشم گشوده ام و وجودم در این غوغا وفریاد که ای کاش این حس زیبا در وجودم پر نکشد و باقی و همیشگی شود ...کاش این حس زیبا در وجودم همیشگی می شد و خود را همان گونه که هستم میشناختم و درک میکردم که همه هستی آن مهربان است و بس.
خداوندا من از مرگ عاطفه میترسم .خالقا من از اعدام محبت در چشم این و آن بیمناکم.مولایم من از غل وزنجیرزیباییها و ارزشها هراسانم.قدیما از اینکه بندگانت را جلوه ای از تو ندانم و عشق بی انتهایت را از آنان دریغ دارم از خو خجلم .معبودم من تحمل شکنجه غرور و خرد شدن انسانیت در چشم آنها که دیدن و ندیدنشان یکسان است را تاب ندارم.محبوبم من از اینکه چون کبک سر در برف کنم و ندانم بر سر خواهر و برادرم ،همسایه ام و مسافر و رهگذر دیارم چه می آید بیمناکم.لطیفا من از عدم همدلی و مهربانی میترسم.عالما من از کمرنگی ادراک در جمع بندگان خوبت زجر میکشم .مهربانا من از شکسته شدن بلور اشک در نظر بیگانگان(دوستی که نبیند نیزهمچون بیگانه است) بیزارم.معبودا من از اینکه ساده از غم و درد دیگران بگذرم و بی دلیل تنها سرمایه اش را خاکستر کنم وحشت دارم.قادرا من از اینکه دستانم اشکی را از چشم یتیمی نزداید و چشمانم اشکی برای تنهایی و دلم دشت محبتی برای کویر دلی و دستانم گرمابخش دست یخ بسته ای نباشد، تشویش دارم .بارالها از اینکه ایمان دردی را تسکین ندهد و اشکی را مهربانانه پاک نکند و دست نیازمندی را بدون شکسته شدن غرورش سخاوتمندانه نفشرد هراسانم ...رحمانا از اینکه گرد و غبار غربت بر تن آدمیان فراموش شده بنشیند ناراحتم.خداوندا وقتی به فقدان مهر و محبت و سردی روزگار می نگرم شاکی از اینم که چرا دریای دلم را پر ازامواج عشق و محبت آفریدی و نمیدانم چه کنم؟
ای آرامش دهنده و ای مهربان، نگاهم را به زندگی آنچنان کن که خود دوست داری ، اندیشه ام را هدفمند و گامهایم را در راهی که به سمت توست استوار ساز. دستهایم را همچون وجود نازنینت پراز سخاوت که بدون هیچ چشم داشت ببخشایم و قلب کوچکم را آنقدر بزرگ و آراسته که شایسته ورودت شود ، لایق اینکه در کلبه تنها و حقیرانه قلبم پا بگذاری و دیگر نروی ... وقتی با آن عظمت به قلب کوچکم قدم بگذاری دیگر چه نیازی می ماند ؟!! وقتی کل هستی درونم ساکن شود در بیرون به دنبال چه میگردم؟!!وقتی آرامش غایی درکشتی وجودم ساکن شود ،کدام طوفان خاطرم را نگران وهراسان میسازد؟!! زمانیکه خود غنی و پرباشم دست عاطفه به سوی کدام...خداوندا چقدر دلتنگ ورود همیشگی ات درقلب کوچکم هستم ...
وای که چقدر پر از سکوتم سکوتی که بر شب بارانیست و تنها صدای گریه باران ... این صدای سکوت من و گریه باران است که میشنوی و هیچ تفسیری بر آن نیست... دلم میخواهد به اندازه تمام روزهای عمرم سکوت کنم ...دلم میخواهد به اندازه تمام روزهای عمرم سکوت کنم ...
سکوت تلخی نیست
بی مهری نیست
بی کسی و غربت نیست
عالمی است بین من و خدا...
التماس دعا
درس نهفته
میدانم که همیشه حکمتت جاریست و قطعا تجربه و درسی در این ماجرا نهفته است ...خدایا کمکم کن که درسم زا هر چه زودتر بیاموزم .
چه بگویم که ناگفتنم بهتر است
ثانیه ها میگذرند و به بازیچه بودن زندگی بیشتر پی میبرم
در حالی که آرام قدم میزدم خاطرات نه چندان دور به سرعت برایم مرورشد ،باورم نمی شد برای پول همه وجود و هستی و احساس و ارزشها را لگدمال کند.در حالی که از پله های دادگاه پایین می آمدم سنگینی عجیبی را حس کردم سنگینی که اگر پدرم کنارم نبود در جا میماندم ...نسیم صورت خسته ام را نوازش میداد و انگار سکوت عجیبی هستی را فرا گرفته بود که صدای غوغای درونم را واضحتر بشنوم ...
جمله اش را در دفترچه یادداشتم نوشتم که هیچ گاه فراموش نکنم
"دل فقط جای خداست و هیچ کس ارزش وارد شدن به این حریم را ندارد ".این جمله در حالی که با سیاست گفته شده بود ولی برای من بزرگترین درس را داشت هر چند خیلی تلخ بود...
بعد از چندین ماه سکوت...
بعد از چندین ماه سکوت برگشتم . به خاطر مشکلی که چند ماهیه برام پیش اومده زن دایی ام گفت : از داییت بخواه که جوابت رو بده که حتما جواب فامیل رو زودترمیده و هم شهیده وخیلی مقام داره ...
دیشب در حالی که عکسش دردستا نم بود وبا نوک انگشتانم تمام زوایای صورتش را لمس میکردم و محو ابهت نگاه مهربانش بودم دستی به پهنا به صورتش کشیدم وگفتم: منو میشناسی؟ خیلی بزرگ شدم نه؟!!یادته چقدر دوستت داشتم و چقدر دوستم داشتی ؟یادته از جبهه اولین جایی که میومدی خونه مابود؟یادته که چقدر عاشق شیطنت های بچه گانه م بودی ؟یادته با چادررنگی مامان بزرگ قنداقم کردی و گفتی حالا اگه میتونی راه برو ومن هر چی تقلا کردم نتونستم و می افتادم زمین و خنده زیبات فضای خونه رو پر کرده بود.یادته میخاستی کمتر شیطونی کنم برام قایق کاغذی درست کردی و توی حوض انداختی و گفتی بیا فوتش کنیم من هم چند تا فوت کردم وگفتم بقیش رو خودت فوت کن ورفتم دنبال شیطنتهای بچه گانه م ،تو هم با نگاه مهربونت همراهیم کردی و خندیدی و باز رفتی تو فکرکه چه جوری میشه این وروجک رو یه جا نگه داشت...یادته توی حیاط بزرگ و با صفای مامان بزرگ قایم موشک بازی میکردیم؟ یادته تابستون توی کوچه بن بستتون بازی میکردیم بستنی فروش دوره گردی داد میزد بستنی و یه لحظه از نگام خوندی که چقدر دلم بستنی میخاد اونوقت رفتی و برای همه بچه ها بستنی خریدی یادته اینها رو؟؟؟دایی جون تو قایم موشک روزگاربه غفلت چشم گذاشتم و تو برای همیشه رفتی نمیتونم پیدات کنم کجایی؟دایی جون دلم خیلی چیزا میخاد ولی نه دیگه بستنی...الان هم به اندازه قدیما دوستم داری و از نگام میتونی بخونی که چی میخام؟!!دایی جون دلم برای خیلی چیزا تنگ شده کاش اینجا بودی تا سرمو میذاشتم رو شونه مهربونت و با نگام حرف دلمو میخوندی ،دلم برای حس دستهای مهربونت که به پشتم میزدی تنگ شده ،دلم برای نقاشیهات ،خنده های زیبات ،مهربونیات ،حضورت و ...وای خدای من چقدر دلم برای بودنش تنگ شده ...خدایا پر از حس فریادم میخام فریاد بزنم خودت که میدونی خدااااااا
باز دستانم به روی عکس مهربانش لرزید و اشک آرام به روی صورتم لغزید و دیگرنتوانستم سبکی عکسش که سنگینی نبودنش را بیشتر نشان میداد،تحمل کنم .عکس را آرام کناری گذاشتم و باز سکوت ،دوست همیشگی ام مهمان لحظاتم شد...و باز هم سکوت و سکوت و سکوت
باز هم سکوت...
دیروز به خدا گفتم که پاره کند ریسمان هر چه رنگ تعلق است و امروز...
تمام عکسهایی را که با دوربین چشمم در تاریک خانه ذهنم بود پاره کردم و دیدم بازهم خدا هست ،خدایی که همین نزدیکی هاست و تنها دل شکسته ای بر جای مانده که همه را دوست دارد حتی آنان که در حقش کوتاهی و بدی...
کاش همیشه میشد تمام ناگفته ها را گفت...کاش اشک فریادی بس عظیم بود و عمق محبت و دوستی مهری بر پیشانی ...کاش همیشه میشد بود و بود و بود...
وای که چقدر پر از سکوتم سکوتی که بر شب بارانیست و تنها صدای گریه باران ... این صدای سکوت من و گریه باران است که میشنوی و هیچ تفسیری بر آن نیست... دلم میخواهد به اندازه تمام روزهای عمرم سکوت کنم ...دلم میخواهد به اندازه تمام روزهای عمرم سکوت کنم ...سکوتی که هیچ گاه نشکند...
← صفحه بعد
نظرات ()