بعضی وقتها فقط باید تماشا کنی...

چند روزیه  دستم به خودم بند شده...به جسمم...دکتر و نوار و ام آر ای ...درد قدیمی ام باز ،تازه شده...هر از گاهی نشانه ای برام داشت ولی باز تمام میشد...وقتی دکتر توصیه هاش را میکرد تمام روزهای سخت بیماریم مرور میشد و من  با لبخند گوش میدادم...کاش سر باز نکنه...کاش آروم بگیره...مگه می شه در روز بیشتر از دو ساعت با کامپیوتر کار نکنم...زندگیم...روزیم...امرار معاشم ...با خودم میگم اگر الن...بیخیال کارم میشدم...آروم دفترچه  بیمه م را را در کیفم میزارم و با خود میگم...خدام روزی دهندست...

به خانه میرسم ...همه منتظر جواب نهاییند...تلفن پشت سر هم...انگار خیلی نگرانند..خواهرم  احوالمو میپرسه  وقتی با خنده میگم دکتر گفته :آخرشا دیگه...میگه اگه مشکلی  بود نمیتونستی بخندی...بعد از کلی شوخی وقتی واقعیت رو میشنوه .میگه: خداییش روحیه خوبی داریا...

فردا شب عروس وداماد رو پا گشا کردم...سرم را گرم کار میکنم تا فراموش کنم ...همه چیز خوب و مرتبه به نظرم دیزاین قشنگی شده...

  
نویسنده : باران ; ساعت ٥:٤۳ ‎ق.ظ روز ۸ بهمن ۱۳٩٤
تگ ها :

باران را بی چتر بشناس...

باران پر صداست...پر از جنب و جوش....غوغایش همه عشق... باران سراسر عشقست...عشق...با باران خاطره ها را مرور میکنی...پر می شوی و خالی تر از همیشه... به خود می اندیشی ...به خالق باران و لحظه های ناب... باران وقتی که فرو می ریزد،خموش می شود...ساکت  ساکت...آنگاه که نثار شد غوغایش ،فرو می نشیند....تمام تقلا و صدایش در آغوش خاک گم میشود...و آرام میگیرد در بسترش....باران صدایش همه از نرسیدنست....وقتی "رسید"  آرام میگیرد...

من و باران وقتی ساکت شویم ،رسیده ایم...آرام گرفته ایم...آرام آرام...

  
نویسنده : باران ; ساعت ۳:٢٩ ‎ب.ظ روز ٢۸ دی ۱۳٩٤
تگ ها :

زندگی بافتن یک قالیست...

امروز پیرمردی برای همکارم شمرده شمرده و زیبا شعر میخواند ...

زندگی بافتن یک قالیست...

نه همان نقش و نگاری که خودت می خواهی...

نقشه از قبل مشخص شده است...

تو در این بین فقط می بافی...

نقشه را خوب ببین،خوب بباف...

نکند آخر کار، قالی بافته ات را نخرن

 دستم در ثبت  اعداد مردد مانده ...لحظه ای دست از کار میکشم...نه همان نقش و نگاری که خودت می خواهی...نقشه را خوب ببین ،خوب بباف...انگار پشت دار قالی نشسته ام...و میبافم روزهای زندگیم را با دهها رنگ...و نمیدانم آخر این قالی پر از اشتباهم را ...؟؟

  
نویسنده : باران ; ساعت ٤:٠٤ ‎ق.ظ روز ٢٥ دی ۱۳٩٤
تگ ها :

شروع با هم بودنتان مبارک

عقد دیروز و شبطنت های من...دیروز با تمام زیباییش گذشت...رقص های گاه گاه و در آغوش کشیدنشان...انگار باید کسی باشد از جنس خودت...دستانت را لمس کند و تا عمق سکوتت برود...کسی باید باشد که خستگی روزانه ات در آغوش پر مهرش تمام شود...کسی که در کنارش زمان و مکان را از یاد ببری...کسی به رنگ خودت که تمام شهر را دست در دستش قدم بزنی...

شروع با هم بودنتان مبارک و زندگیتان تا همیشه پر از عشق و آرامش

  
نویسنده : باران ; ساعت ۳:٠٠ ‎ق.ظ روز ٢٠ دی ۱۳٩٤
تگ ها :

خانه ام خالیست...

خسته و کوفته در حال برگشت از کار...هوا سرد سرد ...گوش میسپارم... گوش میدهم به صدای درونم...دلتنگ است...دلتنگ روزهای خانم بودن...روزهایی که ثانیه ثانیه انتظار، توتیای چشمش بود...روزهایی پر از عطر غذای پخته  با سر و وضعی مرتب...روزهای آغوش باز برای غافلگیری و شیطنت... به خانه میرسم ...خانه ام خالیست...خالی خالی...خانه ای که  در آن مرد مهربانی نباشد، خالیست...

نگاهم ایستاده...یخ زده...ای مهربانم ،میدانم صدایم را میشنوی حتی صدای آرام قدمهای احساسم ...

  
نویسنده : باران ; ساعت ۱٢:۱٧ ‎ق.ظ روز ۱٤ دی ۱۳٩٤
تگ ها :

سلام نماز...

سالهاست که در نمازم سلامت میکنم...هر چند بی معرفت...

  
نویسنده : باران ; ساعت ٤:٢٢ ‎ق.ظ روز ٩ دی ۱۳٩٤
تگ ها :

جواب حرف از دل گذشته

دیروز "او" را در ماشین شاسی بلند دیدم و در دلم چیزی گفتم که تنها خدایم شنید ...و امروز شاگردش جواب حرف از دل گذشته دیروزم را داد...چشمانم حلقه ای از  اشک...چه مهربان خدایی دارم...

آرام چشمانم را میبندم و به خدا می گویم هر چه تو بخواهی...

  
نویسنده : باران ; ساعت ۳:٤٠ ‎ق.ظ روز ٧ دی ۱۳٩٤
تگ ها :

و تنها او می ماند...

اینجا تنهایم...گوشه ای از این دنیای بزرگ...انگار لبریزم از نگفته هایی که هر از گاهی در رویا خودش را نشان می دهد...پاک و آبی ...انگار در هجده سالگی مانده ام...و تنها گرد سالها بر صورت...وب گردی می کنم و احساسات گنگ و تنهایی ...انگار همه مثل هم...چشمانم را میبندم ...غرق احساس ناب و بکر ...بدنم سست، سست ...خالی از هر فکر و اندیشه ای...دستانم را باز میکنم و می چرخم و می چرخم...بارش عشق را حس میکنم...و دستانم بستری از احساس ....عشق کار خودش را خوب میداند...باز قلم مو در دست و رنگ میزند دنیایم را....همه جا رنگهای شفاف و  درخشان...در هماهنگی کامل با کائنات همه را دوست دارد...و هر از گاهی خودش را به تمام معنا بذل میکند ...گویا همه یکی می شوند و  ارقام  در  "یک" حل می شوند و  جز" یک" عددی نمی ماند...و تنها او می ماند و بس...

نقش بزن....رنگ بریز دنیایم را...بگذار نگاهم عشق باشد و  حال و هوایم همه عشق...

  
نویسنده : باران ; ساعت ۳:۳٧ ‎ب.ظ روز ٢۳ آذر ۱۳٩٤
تگ ها :

تغییر

تغییر دکوراسیون دادیم...خسته کننده بود ولی نتیجه زیبایی داشت...در حالی که لم داده ام و خستگی را از تنم بیرون میکنم به تغییر برخی افکارم نیز فکر میکنم...افکار کهنه ای که تنها بار اضافی برایم دارد و بس...تغییر برخی  افکار قطعا سختتر است ولی حتما نتیجه زیباتر و شیرین تری دارد.

  
نویسنده : باران ; ساعت ۱۱:٥٠ ‎ب.ظ روز ٢۱ آذر ۱۳٩٤
تگ ها :

اگر دست محبت ...

سرد سرد  است  ،چسبیده ام به شوفاژ...گرم نمیشوم...انگار گرمای بخاریها مثل  آدمهای مهربان قدیمیست....گرم و با صفا...

سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت...که سرما سخت سوزانست...اگر دست محبت سوی کس یازی...به اکراه آورد دست از بغل بیرون...که سرما سخت سوزانست...نفس،کز گرمگاه سینه می آید برون ابری شود تاریک...چو دیوار ایستد در پیش چشمانت...نفس کاین است پس دیگر چه داری چشم؟...ز چشم دوستان دور یا نزدیک.

  
نویسنده : باران ; ساعت ٥:۱٩ ‎ق.ظ روز ۱۸ آذر ۱۳٩٤
تگ ها :

زخم عمیق

بعضی وقتها آنقدر زخم عمیقست که با کوچکترین تلنگری  سر باز می کند...و باز جاری می شود هر چند گذر خاطرات را هم سد کرده باشی...دلست دیگر ...باز لب به سخن می گشایی و اشکی و درد دلی...خسته از هرچه حرف گفته و ناگفته...و فقط دلتنگ شنیدن و خواندنی...قرآنش را می گشایی...و چه زیبا سخن می گوید...همه تن گوش می شوی ...آرام آرام...لبریز می شوی....پر میشوی از اینهمه توجه و مهر...انگار خدا آیه ها را اینک و تنها و تنها برایت نازل کرده... برای این روزهای قلب تو...و احوال تو...و باز آرامت میکند ...آرام آرام...آنقدر آرام که رخم باز شده ات را فراموش میکنی.

  
نویسنده : باران ; ساعت ٧:۳٩ ‎ق.ظ روز ۱٤ آذر ۱۳٩٤
تگ ها :

زندگی آنلاین...

شب اربعین... فضا سنگین ...و پاییزهای عمرم یک به یک در گذر...پناه میبرم به خدا از تمام گناهانم...دانستم آگاهست حتی به سر درون ولی باور نکردم...و چه نا بینا بودم به عظمت حضورش...چه آسوده در حریمش همرنگ گناه شدم ...روح پاک در من دمیده را به چه منجلابها و با تلاقهایی کشاندم...و من بد امانت داری بودم...وای بر من...لطیفا مرا برای تمام کوچکی و جهالت و نادانی ام ببخش و پاییز عمرم را مملو از برگهای فرو ریخته گناه...

راستی اگر قرار باشد زندگیمان پخش آنلاین شود،آیا باز همین هستیم؟!!و همین گونه زیست میکنیم؟!

  
نویسنده : باران ; ساعت ٢:۳٩ ‎ق.ظ روز ۱۱ آذر ۱۳٩٤
تگ ها :

پاییز با همه خزانش زیباست...

شهر پر از برگهای زرد و خشک ...با هر قدم صدایی از برگهای فرو ریخته...و من  مثل کودکی بازیگوش ...هر جا که برگ بیشتریست ،مسیرم را به همان سو کج میکنم...و هر از گاهی دور از چشم عابران با کفشم زیر برگها تا باز در باد به رقص در آیند...خاطرم خرسند سالیان نه چندان دور...کنار رودخانه تا زانو در برگها و چنان سرمست زیبایی طبیعت که بر برگها غلتیدم...و دقایقی بعد"آدم برگی" بیش نبودم ...با تمام پاییزهای عمرم باز شیطنتهای کودکی ام را تجربه کردم و با تمام وجودم خندیدم...تمام فصلهای خدایم را دوست دارم و بهار را بیشتر...شهر با همه خزانش بسی زیباست.

  
نویسنده : باران ; ساعت ٤:٢٠ ‎ق.ظ روز ٦ آذر ۱۳٩٤
تگ ها :

تمام آرامش...

 به چادر نماز و سجاده ام نگاه میکنم...انگار تمام آرامش اینجاست...میان سجاده و چادر نماز سفیدم...

  
نویسنده : باران ; ساعت ٢:۳٥ ‎ق.ظ روز ۱ آذر ۱۳٩٤
تگ ها :

حضور...

دیشب بی اختیار به سراغ آهنگها میروم...همان آهنگهایی که دوست داشتی و دوست داشتم...اتاق پر از عطر خاطرات ..تصاویر زیبا را برمیدارم و سخت در آغوش میفشارم...آهنگ ها مرا به گذشته میبرند..روزهایی که شانه امنی و آغوش پناهی بود... سخت دلتنگ می شوم...دلتنگ  همه لحظه های ناب هم نفسی و بودنهای حقیقی...بعد از مدتها آمدی ...و باز مثل بچه ها خودم را به  آغوش مهربانت انداختم...و چه حس عجیبی داشت باز لمس دستان مردانه و عمق آغوش مهربانت ...هنوز هستی ...اینجا....کنارمان...نزدیکتر از همه نرفته ها...دلتنگیمان را خوب حس میکنی و انگار همه درک و حضوری...ممنونم که باز آمدی هر چند در بیداری دیگر نیستی...مهربان خدا سپاس از  رویای زیبای دیدار...

  
نویسنده : باران ; ساعت ٧:٥٥ ‎ق.ظ روز ٢٦ آبان ۱۳٩٤
تگ ها :

 

الهی 

با که گویم غم دل، جز تو که غمخوار منی 

همه عالم اَگرَم پُشت کند، یار منی 

دل نبندم به کسی، روی نیارم به دری 

تا تو رؤیای منی، تا تو مددکار منی 

راهی کوی توأم، غافله سالاری نیست 

غم نباشد، که تو خود غافله سالار منی 

به چَمن روی نیارم، نروم در گلزار 

تو چمنزار من هستی و تو گلزار منی 

دردمندم، نه طبیبی، نه پرستاری هست 

دلخوشم، چون تو طبیب و تو پرستار منی 

عاشقم، سوخته ام، هیچ مددکاری نیست

تو مددکار من عاشق و دلدار منی

" مَحرَمی نیست که مَرحم بِنَهَد بردل من" 

" جز تو ای دوست، که خود محرم اسرار منی"

  
نویسنده : باران ; ساعت ٦:۱٠ ‎ق.ظ روز ٢٤ آبان ۱۳٩٤
تگ ها :

به تماشا نشسته ام...

گاهی پر می شوی از هر چه سکوت و صبر ...دلت می خواهد بشکنی سبوهای صبر و بدمی در شیپور سکوت ...و شاید به حرمت بندگی ات هیچ نمیکنی ...و باز  صبر و سکوت را به تماشا مینشینی...

  
نویسنده : باران ; ساعت ۳:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱٩ آبان ۱۳٩٤
تگ ها :

سکوت...

پر از حس نوشتنم و جسته و گریخته افکارم می آیند و میروند...

 و چیزی جز سکوت باقی نماند...

امروز پر از سکوتم... سکوتی به ژرفای روزهای  سی و اند سال عمرم...

                                                                                  و چه حس عمیقیست ...سکوتی به اندازه تمام عمر

  
نویسنده : باران ; ساعت ٤:٤٩ ‎ق.ظ روز ۱٥ آبان ۱۳٩٤
تگ ها :

درد آلزایمر

چند سال پیش..سراسیمه از خواب پریدم...چشمانم را مالیدم و نگاهی زورکی  به ساعت...ساعت سه..چشمانم هنوز تار و سرم منگ...انگار درگوشم صدای زنگ ..باز همان صدا  ... از آیفون نگاه کردم پیرمردی کنار جوی آب ایستاده بود  و باز دستش به طرف آیفون...جواب دادم ،آرام گفت  آقای فلانی ام،خانه ام را پیدا نمی کنم  مرا میشناسی...چشمانم هنوز درگیر خواب و ذهنم در جستجوی اسم و رسمش...همسایه دوران بچگی و جدیدا دچار آلزایمر... تازه درگیری با خودم شروع شد،بین عقل و دل مانده بودم، نصفه شب با این پیرمرد چکارکنم...چادرم را به سر انداختم و تمام پله ها را یکی در میان ... کسی نبود...انگار توهم زده بودم...نبود...آنطرف خیابان ناامیدانه در پشت درختها آرام با عصایش به راه افتاده بود...رنگ به رویش نبود ...خسته و کوفته...پاهایش از خستگی زیاد می لرزید...گفت برای نماز به مسجد رفتم و دیگر نتوانستم خانه ام را پیدا کنم و  دلم گفت شاید کسی اینجا مرا بشناسد...نگاه خسته اش را به من انداخت و گفت نه تو هم مرا نمیشناسی و باز به راه افتاد ...سریع آژانسی گرفتم و وقتی رسیدیم به در خانه شان چراغهای خانه روشن بود...وقتی در زد دخترش با عجله در را باز کرد و پیرمرد گفت:دیدی باز هم گم شدم...یادم نمیرود که  وقتی به خانه رسیدم آنقدر پر بودم که بلند بلند گریه کردم ...انگار روح پسر شهیدش در این شهر شلوغ راهنمایش بود تا بین تمام چهار دیواریها  فقط زنگ خانه ما رابنوازد ...و چه مهربان خدایی داریم...امشب چراغ خانه آنها برای همیشه خاموش شد و چهار پایه اش برای همیشه خالی...روحش شاد و غرق رحمت الهی

  
نویسنده : باران ; ساعت ۳:٥۸ ‎ق.ظ روز ۱۳ آبان ۱۳٩٤
تگ ها :

رویای او...

دستم را گرفت...بی اختیار به او تکیه دادم...راه افتادیم....هر لحظه سخنی و کلامی ...انگار او مرا راه میبرد  و لحظه به لحظه کنارش  رشد میکردم...گرمای دستش در تنم آرام  آرام جذب میشد...گرم گرم بودم و بیشتر دلگرم...او میگفت انسانها متفاوتند و...مرا از پله ها بالا برد...اولین پله...دومین پله...نمیدانم کجای پله ها ، دیگرنبود...نبود و گرمای دستش بود...نبود و حس زیبای حضورش هنوز  بود...انگار با همه نبودنش بود.. بیدار شده بودم... بیدار بیدار ...باران به شدت میبارید...انگار باران خودش را به شیشه ها میزد که سخاوت حضورش را بیشتر اعلام کند...تنم سست بود و چسبیده به رختخواب...حجم دستانش را هنوز در دستانم حس میکردم ... تکان نمیخوردم که گرمای دستانش نرود...دقیقه ها در سکون محض تا باز خوابم برد...صبح شده بود...پنجره را باز کردم...باران هنوز میبارید و شهر پر بود از صدای اذان ...و من  سرشار از خنکای خاطره و حس آرامش او ...آرامشی که هنوز مانده...یادش پاینده...

                به سوی تو...به شوق روی تو...به طرف کوی  تو...سپیده دم آیم...مگر تو را جویم...بگو کجایی...

  
نویسنده : باران ; ساعت ٢:٥٢ ‎ب.ظ روز ٩ آبان ۱۳٩٤
تگ ها :

آرامش آغوش...

یک  لحظه صدای داد زدن زن...و لحن صحبتی که هر لحظه تندتر می شود...و چشمانم هنوز گرم خواب نیم ساعته و سراسیمه...با کسی تلفنی دعوایش شده...و کسی و چیزی جز آغوش همسر آرام ش نکرد... مردی به آغوشش می کشد و آرام آرام با تن صدای بمش صدایی که دیگر جیغ شده را می خواباند ...و این است آرامش آغوش همسر

روىِ آیینه ى دلم افتاد، انعکاسِ نگاهِ آرامـــــت...

قصه اى تازه در تنِ شب ریخت...

                                                                زندگـــــى در میانِ آغـــــوشت...

  
نویسنده : باران ; ساعت ٤:٠٤ ‎ق.ظ روز ۸ آبان ۱۳٩٤
تگ ها :

خلائی دارم...

                       خدایا خلائی دارم...

                                                خلائی در دلم ...

                                                                      مرا دریاب  آنچنان که پر شوم از عظمت حضورت...

  
نویسنده : باران ; ساعت ٥:٥٩ ‎ق.ظ روز ٥ آبان ۱۳٩٤
تگ ها :

تعبیر خواب دیشب...

آرام گام برمیدارم...

هر جا نگاه میکنم پرچم  و بیرق سیاه...

صبح چقدر خیابانها شلوغ و پر رفت و آمد و اینک چه سکوت مرگباری...

بغض گلویم را فشار میدهد...هیچ عجله ای ندارم برای رسیدن...

انگار راه تمام شدنی نیست و تا بینهایت ادامه دارد...

سرم را پایین انداخته ام...تار میبینم سنگ فرشها را...انگار در خیابان خلوت گریه میکنم...

  
نویسنده : باران ; ساعت ۱:٢۳ ‎ق.ظ روز ۳ آبان ۱۳٩٤
تگ ها :

خدا بزرگتر است

صدای الله اکبر اذان...که بازمی خواند :"خدا بزرگتر است"...و در روز تکرارمان میکنند...شاید که هر جا فرو ریختیم...شکستیم...تنها ماندیم...بدانیم و باور کنیم که "خدایمان هست و  بسی بزرگ"... و تنها جاری زبانمان نه..بلکه به قلبهای کوچکمان بنشیند...

  
نویسنده : باران ; ساعت ۳:٠٢ ‎ب.ظ روز ۳٠ مهر ۱۳٩٤
تگ ها :

← صفحه بعد