دلم باران میخواهد

  امشب با اهل دلی تلفنی صحبت کردم

وقتی با آرامش خاطر میگفت درست میشه انشاالله درست میشه انشالله ،این اشک بود که بی
محابا فریاد و غوغای درونم را به سکوت ترغیب میکرد ...

من بودم و خدا و بنده خوب خدا که حرفهایش آرامم میکرد...

دلم تنگ است ،دلم باران میخواهد ، بارانی که پر کند دستهایم را و بشوید وجودم را...

 

 

  
نویسنده : باران ; ساعت ۱۱:٠٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٩ شهریور ۱۳٩٢
تگ ها :

عید است...

خدایا ما که همیشه سر سفره ات نشستیم و روزی خورت بودیم ولی این ماه...

الهی!

در عطای عبدانه

به کرم خود بنگر نه به طاعت من

که آنجه تو را شاید

از هیچکس برنیاید...

  
نویسنده : باران ; ساعت ٧:٢٧ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۸ امرداد ۱۳٩٢
تگ ها :

امروز چشمانش غرق حسرت بود

هر سال به نزدیکای روز پدر که میرسیم یگانه یادگار زندگیمون همش توی فکره  و خیلی دمق میشه... خودش خوب میدونه که  برای خرید هدیه یک انتخاب بیشتر نداره و اونم دسته گلی که نمیتونه به دستت بده  و با حسرت و اشک روی قبرت پر پر کنه..

امروز از همون حلوایی که خیلی دوست داشتی برات پختم ولی خودت نخوردی و همه خوردند و گفتند خدا رحمتت کنه...

رفیق نیمه راهم روزت مبارک و  روحت غرق شادی

  
نویسنده : باران ; ساعت ۱٠:۳٩ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢ خرداد ۱۳٩٢
تگ ها :

خانم روشن دل

چند روزه  با ی خانم روشن دل  توی ایستگاه تاکسی هم صحبت  شدم وقتی صدای منو میشنوه فورا عصای سفیدش رو میبنده و لبخند میزنه ... از تاکسی که پیاده میشیم  میبرمش اون طرف خیابون و ازم تشکر میکنه  و باز عصای سفیدش رو باز میکنه تا آروم آروم مسیر ناهموار رو باهاش حس کنه  و...

امروز توی این فکر بودم که این خانم روشن دل به منی که نمیشناسه  اعتماد میکنه و عصای سفیدش رو میبنده تا من چشمش بشم و دست تو دست من و من ...و من  چرا به خالق خودم که همه وجود و نیازمو میشناسه اعتماد نمیکنم!!!

خدایا  منم مثل اون خانمم ...نابینا....کمکم کن تا قلبا  بهت اعتماد کنم  و عصای سفید منیتم رو ببندم  و دست تو دستت بذارم تا چشمم بشی و ...

 

کاش دستان خدا پیدا بود

تا درآنوقت که بی حوصله و تنهایی

و دلت ازغم دنیا دریاست ،

بزنی تکیه برآن و بخندی به همه رنج جهان

  
نویسنده : باران ; ساعت ۱۱:۱٥ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٠ اردیبهشت ۱۳٩٢
تگ ها :

 

نمیدانم که درمانده ام یا در زندگی مانده ام

گاهی اوقات حس میکنی که هر تلاشی میکنی و به هر دری میزنی بی فایده ست ،انگار هر چه بیشتر دست و پا میزنی بیشتر غرق میشوی و به عجز میرسی ...لحظات عجز همه اوست  نگاه به او  و صحبت با اوست ... دستهایت را بالا میبری و سرت را پایین می اندازی...گدایی میکنی

ای حرمت ملجا درماندگان/دور مران از در و راهم بده

  
نویسنده : باران ; ساعت ۱٠:٢٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٢ فروردین ۱۳٩٢
تگ ها :

فصل مستقل شدن...

سال جهار فصل داره و فصل جدید زندگی منم شروع شد...فصل مستقل زندگی کردن من و دخترم .برام دعا کنید... 

  
نویسنده : باران ; ساعت ٧:۱۳ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٧ اسفند ۱۳٩۱
تگ ها :

 

 

رضا جانم عمریست که گوشه نشین محبتم

این گوشه را به وسعت دنیا نمی دهم... 

  
نویسنده : باران ; ساعت ٩:٤٠ ‎ق.ظ روز جمعه ٧ مهر ۱۳٩۱
تگ ها :

 

باران می بارد...

و من این زمان و  اکنون پرم پر از حس نیاز و ...

گفته اند فاصله بین مشکل و  حل آن یک زانو زدن است،اما  نه در برابر مشکل بلکه در برابر خدا...

ببین چه عاجزانه سر بر مهر گذاشته ام ...و منتظرم، منتظر اینکه  ای مهربان تنها خود بلندم کنی... 

 

  
نویسنده : باران ; ساعت ٩:٤٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱ امرداد ۱۳٩۱
تگ ها :

سخنی با یار

 میدونی چند ساله خوابیدی و خستگیت در رفته !!؟

ولی من خیلی خسته م...

  
نویسنده : باران ; ساعت ۱٠:٠٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢۸ خرداد ۱۳٩۱
تگ ها :

بزرگتر ین کادوی تولد

باز هم نوشتم

بدون ثبت نام دعوتم کردند واین برایم معجزه ای بسی شیرین بود
اولین روز روز تولدم درحرم جدم رسول الله ...حضور مهربانش را حس میکردم نگاهم به افق صحن زیبایش دوخته شد و آرام زیر لب گفتم یا جَدا، مهمان شمایم و هنوز کادوی تولدی نگرفته ام امسال از شما که دعوتم کردید کادوی تولد ... چیزی نمی گویم که خوب میدانم آرزوهایم اندک و لطف شما بی نهایت و سخاوتتان زبانزد...( ناگفته نماند که بزرگترین کادوی تولدم را امسال گرفتم و آنهم حضور در حرم جدم در سالروز تولدم...بی نهایت سپاسگزارم خدا)
لحظه لحظه دیدار است ،به کاسه کوچک دلت نگاه میکنی و بارش وسیع باران رحمتش،به کوچکی وبی لیاقتی خود مینگری و این همه لطف .اینجا میقات است ، حرم امن ،حرم امنش... آهسته گام برمیداری و هیچ نمیدانی ،نزدیکتر می شوی و نمیدانی کجای راهی...هیچ فکری در خاطرت نمیگنجد و سینه ات را سنگینی عجیبی می فشارد .صدای ضربان قلبت را به وضوح میشنوی ،حس عجیبی تمام وجودت را فرا میگیرد شاید چیزی شبیه شوق و ترس...چندین پله و می نگری همه سربر خاک ...تو نیز بی اختیار سر بر آستان جان می سایی وانگار باید فرود بیایی تا اوج بگیری ،دلت میخواهد زمان متوقف شود، انگار در آغوش مهربانش جای داری و حضورپر مهرش را بیشترحس می کنی نمی توانی یادی از آرزوهایت کنی ،آروزهایی که ..انگار آرزویی نداری و بی نیاز بی نیازی .انگار همه چیزبرایت آماده و مهیا بوده ست و تو تنها سپاسگزارالطافش میشوی...
                  گاهی برای دیدن عشقت            باید سر از رو مهر برداری
حالا ایستاده ای روبروی خانه ای که آرزوی چندین ساله ات بوده، مکعبی تو خالی بدون معماری چشم نواز استاد ماهری...پر از خالی می شوی و دوباره تهی...تهی بودن را تجربه میکنی در حالی که غنی هستی و پُر ...آماده میشوی برای طواف برای چرخیدن حِس ات چونان پروانه است پروانه ای از جنس شمع..رسیده ای به هستی، به مرکز ابدیت، به اصل خویش ...همه جا "هو" ست همه جا چون هوا کجای راهی؟ در پی چه ای؟..کعبه یک سنگ نشانست که ره گم نشود/حاجی احرام دگر بند...
با رنگ جامه ای که یاد آور لحظات مرگ و تولد است شاید آماده مردن و زنده شدن می شوی تولدی دوباره و تو تنها نظاره گری، نظاره گر...اینجا باید خود را جا بگذاری ، خود و منیتت را جا بگذار تا "هو" را با خود ببری.


هر جای دنیایی دلم اونجاست /من کعبه مو دور تو میسازم /من پشت کردم به همه دنیا / تا رو به تو سجاده بندازم/ هر روز حسم تازه تر میشه/ غرق تو میشم بلکه دریا شم/ بیزارم از اینکه تمام عمر/ از روی عادت عاشقت باشم

  
نویسنده : باران ; ساعت ۸:۱٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٩ خرداد ۱۳٩۱
تگ ها :

شاید دلنوشته آخر ...

حرفهای ما هنوز نا تمام تا نگاه میکنی وقت رفتن است باز همان حکایت همیشگی پیش از آنکه با خبر شوی لحظه عزیمت تو ناگریز می شود

راستش همیشه از خداحافظی چه حضوری چه وبلاگی دلم خیلی میگرفت ولی خب چه میشه کرد!چندی پیش ... هممون اهل حرفیم وقتی پای عمل میرسه صفریم صقر. کجای زندگیمون از خودمون برای  خدا گذشتیم؟؟کِی دست نیازمندیو بی اونکه کوچیک بشه گرفتیم؟کِی پای درد دل تنهایی نشستیم؟کّی فهمیدیم   میشه با ی لیوان محبت تنهایی آدمها...کی و کحا از خودمون گذشتیم؟اسممون م هست مسلمون...مسلمون بودن به نماز و روزه گرفتنه؟!!!اینکه تو لاک خودمون باشیم و بی خبر از...تراخدا یکی جواب منو بده...چقد پره حس نوشتنم، انگار حرفهام تمومی نداره،انگار وقتی حرف رفتن پیش میاد تازه یادمون میادچقد حرف واسه گفتن داریم...راستش ازهمه خسته م از اونهایی که میتونستند دقیقه ای کنارم باشند و نبودند ،وقتی یادم میاد برای موندنشون خودمو کوچیک کردم از خودم بدم میاد و الان خوب میفهمم که دنیا خیلی پوچه و آدمها خیلی بی ارزشتر از اونکه...دیگه هم حرفی برای آدمهای سرد و در خود فرو رفته که فقط ادعا میکنند ندارم و دلنوشته هام مثل سابق ...منم مثل شوهر خدابیامرزم مردم و اولین نوشته هام آخرین نوشته م شد.

 از همان اول قصدم بر این بود که اصلا درد دل ننویسم ولی انگار پراز درددلم .هر کسی که رخت از این جهان بر میبندد به حالش غبطه میخورم که خوشا به حالش که زودتر از من تجربه رها شدن و پرواز در بیکرانگی را تجربه کرد و زودتر از من به عشق و آرامش حقیقی رسید و.. امشب میخواهم با خودت که میدانم حضور داری و هستی اینجا سخن بگویم. همینجا ٬ جایی که شاید خیلی ها میخوانند ولی برایم مهم نیست دیگرچیزی برایم مهم نیست چون... یادت هست وقتی رفتی من زن خانه بودم و وقتی برگشتی شده بودم مرد ٬ دیروز سبکبار و آزاد و امروز سنگینی مسئولیت بر دوش . یادت هست که آرام خوابیده بودی و من بی قرار، میخندیدی و من میگریستم ، آرام بودی و من در تکاپو،ساکت بودی و من فریاد میزدم ، تو بی حرکت و سرد وآرام و من مثل اسپندی روی آتش در سوزو گداز. با تو سخن ها گفتم و هیچ پاسخی نشنیدم آری گرد غریبی روی صورت خسته ات نشسته بود. هنوز مظلومیت را از چهره ات ٬ سکوت را از لبانت و غم ودرد زخم زبان ها را از قلب مهربانت میخواندم. آری من تنها شده بودم ،مرد زندگی ٬ پدر،مادر ...و تو ساکت وبی صدا با سکوتی سنگین که سنگینیش را هنوز بر ذره ذره وجودم حس میکنم مرا بدرقه میکردی. رفتی و من فریاد میزدم مرا به دست که میسپاری؟ و تو هنوز ساکت...اشک ها ریختم و تو حتی قطره اشکی از گونه ام پاک نکردی ...هر قدم که تو به خانه ابدیت نزدیکتر میشدی دریای اشکم طوفانی تر میشد و قلب نازکم بی تابتر٬هر قدم گویی با توان من معکوس بود.چگونه تحمل کنم و تاب بیاورم؟ چگونه؟؟؟؟؟باید صبور بود و دید و از لحظه ای غافل نشد و چشم برنداشت تا چیزی از ذهن خسته چشمم جا نماند. دیگر عزیزی برای نگریستن نیست٬ دیگر صدایی برای شنیدن نیست و دیگر سکوتی برای تفسیر کردن.دیگر دستهای مهربان خستگی را از شانه ات نمی گیرد و دیگر تکیه گاهی برای پناه بردن از قیل و قال زندگی .... پس ببین و تحمل کن... عزیزم تو ساکن خانه ابدیت شدی و من مثل ماهی بیرون از آب در تقلا...من فریاد میزدم و سکوت سرد و غمبار قبرستان را به هم میزدم . من فریاد میزدم و تو هنوز ساکت وآرام خوابیده بودی٬انگار دیگر چیزی برای گفتن برایت نمانده بود ٬ انگار سالها بود که چشمانت را به روی همه چیز و همه کس بر خاک غربت بسته بودی.فریاد میزدم برو عزیزم٬ برو از این دنیای سرد و بی روح ولی آرام تا سیر تو را ببینم تا عطش چشمانم فرو کشد تا دورنگار غربت شبها وسختی روزهایم را کمی حس کنم تا خود را بیابم... انگار تازه تو را همان گونه که بودی یافته بودم پاکتر و رهاتراز همیشه ومشتاقتر برای اوج و پرواز .چطور چشمانم را سیراب کنم از عطش دیدنت؟چطور؟چطور رهایت کنم و دل بکنم؟چطور ناپدید شدنت را لحظه لحظه ببینم ؟ میدیم و هیچ کاری نمی تواتستم انجام بدهم ٬اشرف مخلوقات و ناتوان ؟ روح خدا و بیچارگی ؟عشق خدا و دل بریدن ؟و چه سخت و طاقت فرسا ست لحظه وداع .آری آرام در خانه ای آرمیدی و ساکن شدی که میزبانش خدای مهربان و عاشق و من آواره و سرگردان با مردمی سرد و درخود فرو رفته .....آنروز صبورتر از امروز بودم ...روزی که تو رفتی همه در فقدان از دست دادنت و حسرت و پشیمانی اندیشه ها و کردار خود غرق بودند و امروز فریاد سکوتت را فراموش کردند و همه چیز باز به فراموشی سپرده شد و در روزمررگی خود فرو رفتند ٬غافل از اینکه توامانتی داری ٬ تصویری که هنوز زنده است و زندگی میکند و نیاز به دیده شدن و حس شدن و محبت دارد و به دنبال دستان پرمهری میگردد و نگاهی که بداند نگران اوست و ...چه زود همه چیز فراموش می شود .آنها رفتند و ندیدند که تنهایی و بیکسی با ذره ذره وجودم...آنها رفتند و حتی نیم نگاهی هم ....من ماندم و هزارسئوال ...این همه آدم و تو تنها ، این همه دل و تو بیدل ٬ این همه غوغا و توخاموش نمی دانی چه روزگار غریبیست از صبح تا شب ...وشب تنها با چشمانی گریان فقط با تنهایی خود حرف زدن و در خلوت خود فرو رفتن.می دانی چهار دیوار اتاق کوچکم از دست من چه کشیده اند؟!برای آنها حرف میزنم ، گریه میکنم ، میخندم ...و تو نمیدانی که این چهار دیوار چه زیبا غم های مرا می شنوند و چه پرمعنا مرا مینگرند و چه صبورانه مرا تحمل میکنند،این چهار دیوار از مردم شهر مهربانتروگرمترند، آنها خوب مراحس میکنند...دلم از غم سنگین ناگفته ها سبک نشده ولی دیگرباران اشک صفحه مانیتورم را مات کرده و مجالی برای دیدن و نوشتن نمیدهد...

 

هفته پیش فارغ از همه جا بر سرمزار مادر بزرگم رفتم ،کسی که خلق و خویش فاطمی بود وهر گاه از فراز و نشیب روزگار دلم میگرفت به دیدنش میشتافتم ،وقتی مرا می دید تبسم همیشگی اش لبخند میشد و دستان پیر سخاوتمندش را برای به آغوش کشیدنم باز میکرد و آرام سر بر شانه پرمهرش میگذاشتم ...سالهاست که از این آغوش مهربان و این لبخند زیبا محروم شده ام و پر از حس نبودن کنارش هستم.سرم را بر روی سنگ قبرش گذاشتم، انگار باز دستان مهربانش را برای به آغوش گرفتنم گشود وبی دلیل غرق اشک و بی اختیار بلند بلند گریستم . وای که چقدر دلم برای آغوش مهربانش تنگ شده بود و برای نگاه پرایمان و یقینش در تقلا بود. سالها نگفته هایم را با زبان دل بازگو کردم ، اینبار نه از آدم های سرد و درد و رنج روزگار بلکه از خودم شاکی بودم .از اینکه شان و منزلت خود را نمی دانم . از اینکه از گوهر درون خود بی خبرم و نمیدانم چه گنج نایابی در وجودم دارم. وای که چقدردلتنگ خود بودم و در بی خبری از خود غرق ...چقدر از خود دور مانده ام و از اصل خویش مهجور .چشم تا باز کردم دیگر در آغوش مادر بزرگم نبودم ،انگار سر بر آغوش پرازمهر خدا گذاشته بودم .دیگر نمی خواستم سر از قبر بردارم و آرام و ساکت شده بودم .مهربانی و رحمت خدا را با تمام وجودم حس میکردم و غرق در آرامشی وصف نشدنی بودم ...بگذار نگرانیهایم را به کشتی حکمتت بسپارم، بگذار تا عشقت را جرعه جرعه بنوشم ،بگذار قطره بودنم را در زیبایی امواجت به نظاره بنشینم ،بگذار که تهی بودنم را از مهرت لبریزسازم ،بگذار که دیدگانم از جلوه ات پر شود ،بگذار که بدانم فقط تو هستی و بس ،بگذار دمی در کنارت باشم که ذخیره عمری است ... انگار تازه متولد شده بودم وچشم گشوده ام و وجودم در این غوغا وفریاد که ای کاش این حس زیبا در وجودم پر نکشد و باقی و همیشگی شود ...کاش این حس زیبا در وجودم همیشگی می شد و خود را همان گونه که هستم میشناختم و درک میکردم که همه هستی آن مهربان است و بس.

 

خداوندا من از مرگ عاطفه میترسم .خالقا من از اعدام محبت در چشم این و آن بیمناکم.مولایم من از غل وزنجیرزیباییها و ارزشها هراسانم.قدیما از اینکه بندگانت را جلوه ای از تو ندانم و عشق بی انتهایت را از آنان دریغ دارم از خو خجلم .معبودم من تحمل شکنجه غرور و خرد شدن انسانیت در چشم آنها که دیدن و ندیدنشان یکسان است را تاب ندارم.محبوبم من از اینکه چون کبک سر در برف کنم و ندانم بر سر خواهر و برادرم ،همسایه ام و مسافر و رهگذر دیارم چه می آید بیمناکم.لطیفا من از عدم همدلی و مهربانی میترسم.عالما من از کمرنگی ادراک در جمع بندگان خوبت زجر میکشم .مهربانا من از شکسته شدن بلور اشک در نظر بیگانگان(دوستی که نبیند نیزهمچون بیگانه است) بیزارم.معبودا من از اینکه ساده از غم و درد دیگران بگذرم و بی دلیل تنها سرمایه اش را خاکستر کنم وحشت دارم.قادرا من از اینکه دستانم اشکی را از چشم یتیمی نزداید و چشمانم اشکی برای تنهایی و دلم دشت محبتی برای کویر دلی و دستانم گرمابخش دست یخ بسته ای نباشد، تشویش دارم .بارالها از اینکه ایمان دردی را تسکین ندهد و اشکی را مهربانانه پاک نکند و دست نیازمندی را بدون شکسته شدن غرورش سخاوتمندانه نفشرد هراسانم ...رحمانا از اینکه گرد و غبار غربت بر تن آدمیان فراموش شده بنشیند ناراحتم.خداوندا وقتی به فقدان مهر و محبت و سردی روزگار می نگرم شاکی از اینم که چرا دریای دلم را پر ازامواج عشق و محبت آفریدی و نمیدانم چه کنم؟

 ای آرامش دهنده  و ای مهربان، نگاهم را به زندگی آنچنان کن که خود دوست داری ، اندیشه ام را هدفمند و گامهایم را در راهی که به سمت توست استوار ساز. دستهایم را همچون وجود نازنینت پراز سخاوت که بدون هیچ چشم داشت ببخشایم و قلب کوچکم را آنقدر بزرگ و آراسته که شایسته ورودت شود ، لایق اینکه در کلبه تنها و حقیرانه قلبم پا بگذاری و دیگر نروی ... وقتی با آن عظمت به قلب کوچکم قدم بگذاری دیگر چه نیازی می ماند ؟!! وقتی کل هستی درونم ساکن شود در بیرون به دنبال چه میگردم؟!!وقتی آرامش غایی درکشتی وجودم ساکن شود ،کدام طوفان خاطرم را نگران وهراسان میسازد؟!! زمانیکه خود غنی و پرباشم دست عاطفه به سوی کدام...خداوندا چقدر دلتنگ ورود همیشگی ات درقلب کوچکم هستم ...

وای که چقدر پر از سکوتم سکوتی که بر شب بارانیست و تنها صدای گریه باران ... این صدای سکوت من و گریه باران است که میشنوی و هیچ تفسیری بر آن نیست... دلم میخواهد به اندازه تمام روزهای عمرم سکوت کنم ...دلم میخواهد به اندازه تمام روزهای عمرم سکوت کنم ...

سکوت تلخی نیست

بی مهری نیست

بی کسی و غربت نیست

عالمی است بین من و خدا...

التماس دعا

  
نویسنده : باران ; ساعت ۸:٢۸ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٠ تیر ۱۳۸٩
تگ ها :

درس نهفته

 میدانم که همیشه حکمتت جاریست و قطعا  تجربه و درسی در این ماجرا نهفته است ...خدایا کمکم کن که درسم زا هر چه زودتر بیاموزم .

  
نویسنده : باران ; ساعت ۸:٥٦ ‎ب.ظ روز جمعه ۳۱ اردیبهشت ۱۳۸٩
تگ ها :

← صفحه بعد